پسره اومد روم داشت دستش میومد جلو...چشمامو بستم و خودمو س

پسره اومد روم داشت دستش میومد جلو...چشمامو بستم و خودمو سپردم به خدا...
چن ثانیه وایسادم ...چیزی نشد که یهو صدای وحشدناکه پرت شدن اومد...
از ترس چشمامو باز کردم...
وای خدا چی دیدم...این چجوری اومد اینجا...
دیدم آرتین با قیافه ی خیلی خیلی ترسناک داشت منو و پسرارو نگاه میکرد.ـ.
یه نگاهی که به پسرا کردم که همشون داشت از دهنشون خون میومد ..
من شدته گریم اوج گرفت...
نمیدونم چم شد که بیهوش شدمو افتادم...
وقتی به هوش اومدم..آرتینو دیدم تو ماشین که داره بهم آب میپاشه...
دوباره اون صحنه ها به ذهنم اومد و زدم زیرگریه...اگه آرتین نبود من..من...
محکم بغلش کردم ...انقدرمحکم بعلش کرده بودم که بوشو حس میکردم..
اونم رو موهام دست میکشید با گریه گفتم
-من میترسم...اگه تو نبودی من ..من
-هیسسس نترس دیگه من اینجام...
سرمو گذاشت روی سینش...
بهم اب دادو آرومم کرد..
ولی هنوز هق هق میکردم
آروم پرسید
-چطور از اونجا سردرآوردی؟..
-سلین...
-چی ینی چی؟
-سلین بخاطر اینکه باتو رفتو امد داشتم این پسرارو انداخت به جونم...
-ینی بخاطر اون مارو فرستادی بریم..
-آره..تو چطوری منو پیدا کردی
-وقتی زنگ زدی...و قط کردی نگران شدم شمارتو و نقطه ایی که هستیو ردیابی کردمو پیدا کردم و اومدم دنبالت...من فکر نمیکردم سلین به اینکاری دست بزنه...
-آرتین ازت ممنونم...تا عمر دارم این خوبیتو یادم نمیره...
-بخاطر من اینجوری شد...باید برای چن وقت..هیچ ارتباطی باهم نداشته باشیم..که سلین شک کنه..چون یه مریضه روانیو که از کنترل خارج شده رو نمیشه نگه داشت...
با سختی گفتم
-باشه..الان اونا کجان؟..ساعت چنده ؟...چی میخوای بگی بهشون؟...
-اونا خونه ان...ساعت۱...میگیم..اومدی از پله ها بری بالا که پات پبچ خورده و افتادی...من به دلداشت گفتم که نگران نباشه...همین دلیلم گفتم...پس مواظب باش سوتی ندی..
خیلی صدا گرفته بود ...
همش اون صحنه های ترسناک میومد جلو چشممو اشک میریختم...
آرتین محکم ترمز کردو منو کرد به طرفه خودشو گفت
-مهتاب...دیگه نترس دیگه اونا نیستن...گریه نکن
-آرتین من...من...اگه..
یهو جلو دهنمو گرفتو گفت
-هیچی نمیشه
تو اون موقعیت ...داشتم از عذاب کشیدن هلاک میشدم...
ارتین دوباره ترمز کرد...
رفتیم بالا ..منو برد دمه خونه...
در باز شد مهدیو بابا با نگرانی اومدن دمه در..مهدی و بابا خیلی از ارتین تشکر کردن...ارتینم زود رفت..
من بدونه حرفی ...رفتم تو اتاق..
دوست نداشتم حتی بایه نفر حرف بزنم.
رفتم تو اتاق..درو قفل کردم و افتادم روی تخت..همش اون صحنه ها میومد جلوی چشمم...اشک ریختم ریختم..
خوابم برد...
بیدار شدم....انگار تو بدنم لرز داشتم...
دیشب دوباره یادم اومد....
رفتم از اتاق آروم بیرون..رفتم توی دستشویی صورتمو شستم..
اتا اومدم بیرون...بابا صدا زد..
-چرا همش تو اتاقی بیا بیرون...
نمیدونستم چی بگم و گفتم
-دارم رو حرفه عمو فکر میکنم کاری به کارم نداشته باشید...
باباهم با ناراحتی سرشو انداخت پایین...
رفتم تو اتاقم درو هم قفل کردم...
دوباره دراز کشیدم رو تختو بالشتو گرفتم بغلمو شروع کردم به اشک ریختن...
......
۶روز بعد
چن روز بود هیچ ازخونه بیرون نرفته بودم...حاضر بودم تا اخره عمرمم نرم...من میترسیدم..میترسیدم بلایی سرم بیاد..
صدای در اومد...تواین چن روز فقط بابا دوبار در زد..حالا کیه...
صدای مهیار اومد
-مهتاب
جواب ندادم...
دوباره گفت
-مهتاب میدونم اون تویی نخوابیدی هم درو باز کن لطفا....اگه باز نکنی درومیشکنم..
رفتم درو باز کردمو..زود رفتم زیره پتو
اومد نشست رو تخت کنارم....
گفت
-مهتاب جان...
دوباره گفت
-آرتین بهم همه چیزو گفت...
اینو که گفت دویست متر پریدم بالا...
گفتم
-چیو؟....
سرشو انداخت پایینو گفت
-همونو
یکم نگام کردو صورتمو با انگشتاش لمس کردو گفت
-چقدر بی روح شدی...چرا انقدر زیره چشات گود افتاده...
نمفهمیدم داره چی میگه...
کارام دسته خودم نبود متوجه کارای اونم نبودم
با دست زدم بهشو با بیحالی گفتم
-برو بیرون...
-مهتاب اینجوری نکن....داری افسرده میشی...
میدونی اگه ببشتر ازاون دسته اونا میفتادی چی میشد؟...
سرمو انداختم پایینو اشکام دوباره ریخت..فک نمیکردم یه روزی حالو روزم این بشه..
دستامو ذاشتم روی صورتمو شروع کردم به هق هق کردن با صدای بلند...
مهیار دستمو باز کردو آروم اشکامو پاک کردو چشمامو بوسید...
این چرا اینجوری شد..
آروم گفت
-مهتاب منو ببین..
نگاش کردم و گفت
-دیگه فراموش کن...الان دیگه خطری نیس دیگه نترس باشه‌؟
-نمیتونم...
-امروز عصر ما میخوایم بریم ...شمال توهم باید بیای
-کیا میان؟...
-داداشه اون پسره ارتینو مهدیو منو تو
-نه من نمیام...
-چرااا..نخیر باید بیای
-نمیخوام بیام ...ولم کن
-باشه...
پاشد رفت از اتاق بیرون...
ساعت ۳بود..
هیچکسم تو خونه نبود مهدی که پیش ماتینا بود...
دیدگاه ها (۱۴)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part69بلندشدم و برقو خاموش کردمتختم دونفره بو...

عشق خیانت انتقام

اجبار به بدبختی پارت ۹

پارت شانزده

کپشننننننننننن لطفااا😌🎀عروسک من😈🔞پارت شصت و شش +باشه لبخندی ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و ...p20 $ حالا پاشو برو ...

ادامهدامیان از ترسش سریع درو باز کرد بدو بدو رفت سمت اتاق در...

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 012"""""""""""""""""""""""""""""""...

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط