از میان زباله ها پارت ۴۲
نوید ماشینو گوشهای پارک کرد و رو به اشکان گفت:
– منتظرت میمونم تا بیای.
معطل میشی، حرفام زیاد طول میکشه.
– مهم نیست، من اینجام، تو ماشین میشینم، کاری ندارم فعلاً.
وقتت آزاده؟
– آره.
برو دنبال اون دختره که به تیام زنگ زده.
– میمونم بیای با هم بریم.
برو، بهت زنگ میزنم.
– نه، همینجام. میدونی که نمیرم، برو کارت رو انجام بده بیا.
خیلی یهدندهای.
– میدونم.
اشکان که دید بحث کردن با نوید فایده نداره، از ماشین پیاده شد و به سمت خونهی مورد نظرش رفت. زنگ زد. با شنیدن صدای تیک در و زنی که دعوتش میکرد، درو به جلو هل داد و وارد خونهای قصرمانند شد. از باغی پر از درختای سرو و کاج و گلهای رنگارنگ رز و زنبق گذشت و وارد عمارت شد.
از راهروی کوتاهی رد شد و وارد سالن نسبتاً بزرگی شد. سمت چپش، روی اولین کاناپهی راحتی نشست و منتظر ورود میزبان موند. انتظارش زیاد طول نکشید؛ خیلی زود چشمش به پیرزن شکستهای خورد که سوار ویلچر برقی کنار پلهها پایین میومد.
به خودش زحمت بلند شدن نداد، حتی سلام هم نکرد.
یلدا از بالابر پیاده شد و با ویلچرش جلو اومد و درست روبروش ایستاد:
سلام پسرخاله، چه عجب از این طرفا؟
اشکان پوزخند زد:
– خیلی شکسته شدی.
خودتو تو آینه دیدی؟
– من با اون همه عذابی که تو بهم دادی، همین که تا حالا زنده موندم، جای شکرش باقیه.
یلدا ویلچرشو چرخوند و پشت به اشکان ایستاد:
اگه اومدی گذشته رو شخم بزنی، من حوصله ندارم. دوباره بهت یادآوری کنم اون اتفاقا کار من نبوده. بهتره برم بخوابم، میگم ازت پذیرایی کنن.
اشکان از جاش بلند شد و روبروی یلدا ایستاد:
– من نیومدم اینجا برای پذیرایی. فقط اومدم بهت هشدار بدم، دست از سر دخترم و زندگیم بردار، وگرنه دیگه ساکت نمیمونم. ایندفعه با تمام وجودم جلوتو میگیرم. فهمیدی؟
یلدا مبهوت و ساکت زل زده بود بهش. حتی توان پلک زدن نداشت. تو تمام عمرش اشکان رو انقدر عصبانی ندیده بود. با داد اشکان کمی از جاش تکون خورد:
– فهمیدی؟
نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه:
دخترت؟ تو مگه داشتی؟
اشکان از بین دندوناش غرید:
– منو خر فرض نکن. خودت خوب میدونی بچهی من و گیتی زندهاس و کجای این شهر داره نفس میکشه. سعی نکن بهش نزدیک بشی، چون کاری باهات میکنم که تو خواب هم نبینی. فهمیدی؟
دیگه منتظر جواب نشد، برگشت و از اونجا بیرون اومد. نوید همونجایی که گفته بود نشسته بود تو ماشین. سمتش رفت، درو باز کرد و نشست.
یه سوزش عجیب تو قلبش حس میکرد، و با تجربه و تخصصی که داشت، خوب میدونست هر لحظه ممکنه سکته کنه. رو به نوید گفت:
– منو برسون به اولین بیمارستان.
ادامه در کامنت
– منتظرت میمونم تا بیای.
معطل میشی، حرفام زیاد طول میکشه.
– مهم نیست، من اینجام، تو ماشین میشینم، کاری ندارم فعلاً.
وقتت آزاده؟
– آره.
برو دنبال اون دختره که به تیام زنگ زده.
– میمونم بیای با هم بریم.
برو، بهت زنگ میزنم.
– نه، همینجام. میدونی که نمیرم، برو کارت رو انجام بده بیا.
خیلی یهدندهای.
– میدونم.
اشکان که دید بحث کردن با نوید فایده نداره، از ماشین پیاده شد و به سمت خونهی مورد نظرش رفت. زنگ زد. با شنیدن صدای تیک در و زنی که دعوتش میکرد، درو به جلو هل داد و وارد خونهای قصرمانند شد. از باغی پر از درختای سرو و کاج و گلهای رنگارنگ رز و زنبق گذشت و وارد عمارت شد.
از راهروی کوتاهی رد شد و وارد سالن نسبتاً بزرگی شد. سمت چپش، روی اولین کاناپهی راحتی نشست و منتظر ورود میزبان موند. انتظارش زیاد طول نکشید؛ خیلی زود چشمش به پیرزن شکستهای خورد که سوار ویلچر برقی کنار پلهها پایین میومد.
به خودش زحمت بلند شدن نداد، حتی سلام هم نکرد.
یلدا از بالابر پیاده شد و با ویلچرش جلو اومد و درست روبروش ایستاد:
سلام پسرخاله، چه عجب از این طرفا؟
اشکان پوزخند زد:
– خیلی شکسته شدی.
خودتو تو آینه دیدی؟
– من با اون همه عذابی که تو بهم دادی، همین که تا حالا زنده موندم، جای شکرش باقیه.
یلدا ویلچرشو چرخوند و پشت به اشکان ایستاد:
اگه اومدی گذشته رو شخم بزنی، من حوصله ندارم. دوباره بهت یادآوری کنم اون اتفاقا کار من نبوده. بهتره برم بخوابم، میگم ازت پذیرایی کنن.
اشکان از جاش بلند شد و روبروی یلدا ایستاد:
– من نیومدم اینجا برای پذیرایی. فقط اومدم بهت هشدار بدم، دست از سر دخترم و زندگیم بردار، وگرنه دیگه ساکت نمیمونم. ایندفعه با تمام وجودم جلوتو میگیرم. فهمیدی؟
یلدا مبهوت و ساکت زل زده بود بهش. حتی توان پلک زدن نداشت. تو تمام عمرش اشکان رو انقدر عصبانی ندیده بود. با داد اشکان کمی از جاش تکون خورد:
– فهمیدی؟
نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه:
دخترت؟ تو مگه داشتی؟
اشکان از بین دندوناش غرید:
– منو خر فرض نکن. خودت خوب میدونی بچهی من و گیتی زندهاس و کجای این شهر داره نفس میکشه. سعی نکن بهش نزدیک بشی، چون کاری باهات میکنم که تو خواب هم نبینی. فهمیدی؟
دیگه منتظر جواب نشد، برگشت و از اونجا بیرون اومد. نوید همونجایی که گفته بود نشسته بود تو ماشین. سمتش رفت، درو باز کرد و نشست.
یه سوزش عجیب تو قلبش حس میکرد، و با تجربه و تخصصی که داشت، خوب میدونست هر لحظه ممکنه سکته کنه. رو به نوید گفت:
– منو برسون به اولین بیمارستان.
ادامه در کامنت
- ۱۰.۱k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط