چند سالي ست كه تكليف دلم روشن نيست

چند سالي ست كه تكليف دلم روشن نيست
جا به اندازه ي تنهايي من در من نيست
چشم مي دوزم در چشم رفيقاني كه
عشق در باورشان قد سر سوزن نيست
دست برداشتم از عشق كه هر دست سلام
لمس آرامش سردي ست كه در آهن نيست
حس بي قاعده ي عقل و جنون با من بود
درك اين حال به هم ريخته تقريبا نيست
سال ها بود ازين فاصله مي ترسيدم
كه به كوتاهي دل كندن و دل بستن نيست
رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم
جا به اندازه ي تنهايي من در من نيست
دیدگاه ها (۳)

پارت ۶۰

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت...

رمان اسیر خان پارت ۲ دوم

عکس ملکه خوب ها.باهوش مصنوعی کاشته ایم نهال صبر اندر دل

پشت نقاب عشق💗وقتی جونگ‌کوک و ا.ت به عمارت رسیدن، هوا تاریک ش...

### پارت ۸: پیمانِ شکستهبوی تندِ نم، آهنِ زنگ‌زده و دریا، او...

اتاقی که وجود نداشت(part3)روزهای بعد، خانه دیگر به اندازه‌ی ...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

چند پارتی

پارت اول: «معامله در سایه‌ها»عمارت سنگی در دل مه و باران ملا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط