{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت ۸: پیمانِ شکسته

### پارت ۸: پیمانِ شکسته

بوی تندِ نم، آهنِ زنگ‌زده و دریا، اولین چیزی بود که به هوشِ لینا هجوم آورد. چشم‌هاش رو که باز کرد، خودش رو در انبارِ نیمه‌تاریکی دید که فقط نورِ کم‌سوی ماه از پنجره‌های کثیفش به داخل می‌ریخت. دست‌ها و پاهاش به یک صندلی چوبی بسته شده بود.

صدایی سرد و آروم از تاریکی گفت: «بالاخره بیدار شدی، پرنده کوچولو؟»

تهیونگ از سایه بیرون اومد. برخلافِ همیشه، خبری از پوزخند نبود. چهره‌اش مثل سنگ، سرد و بی‌حس بود. توی دستش یه بطری آب داشت. جلو اومد و بدون حرف، بطری رو نزدیک لب‌های خشک‌شده‌ی لینا گرفت.

لینا اول صورتش رو عقب کشید، اما تشنگی بهش غلبه کرد و چند جرعه نوشید. بعد با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت: «جونگ‌کوک پیدات می‌کنه و تو رو می‌کشه.»

تهیونگ برای اولین بار خندید. یه خنده‌ی تلخ و کوتاه. «هدف همین بود. جونگ‌کوک تله‌ست، نه شکارچی. و تو... طعمه‌ای.»

لینا با گیجی نگاهش کرد. «من نمی‌فهمم... مشکل تو با من چیه؟»

تهیونگ به آرومی دور صندلی قدم زد. صداش مثل زمزمه‌ی یک روح توی انبار می‌پیچید: «اشتباه نکن. مشکل من تو نیستی. تو فقط یه علامتی... یه نشونه از یه بیماری.»

«بیماری؟»

تهیونگ ایستاد و به چشم‌های لینا خیره شد. «فکر می‌کنی ما چطوری این امپراطوری رو ساختیم؟ با اعتماد؟ نه. با یه قانون. قانونی که من و جونگ‌کوک وقتی هیچی نداشتیم، روی اولین دلاری که با خون به دست آوردیم نوشتیم: "فقط ما دوتا، علیهِ کل دنیا."»

تهیونگ مکث کرد. نگاهش به نقطه‌ای دور در گذشته خیره شده بود. «ما قسم خوردیم هیچ‌وقت اجازه ندیم یه نفر سوم، یه "ضعف"، این قانون رو بشکنه. عشق، خانواده، احساسات... اینا چیزایی بودن که دشمن‌هامون رو نابود کردن. ما ازشون درس گرفتیم.»

نفس عمیقی کشید و نگاهش دوباره روی لینا قفل شد. این بار، رگه‌ای از درد توی چشمانش دیده می‌شد. «جونگ‌کوک داشت این قانون رو می‌شکست. اون داشت به خاطر تو ضعیف می‌شد. اون داشت *ما* رو فراموش می‌کرد. من نمی‌تونم اجازه بدم کل دنیایی که با خون ساختیم، به خاطر یه احساسِ زودگذر فرو بریزه.»

قلب لینا لرزید. پس این داستانِ حسادت نبود؛ داستانِ یک پیمانِ برادری بود که داشت از هم می‌پاشید. تهیونگ نمی‌خواست جونگ‌کوک رو از دست بده، بلکه می‌خواست اون رو *نجات* بده.

لینا با صدایی که حالا آروم‌تر بود گفت: «تو نمی‌خوای اون رو نجات بدی... تو فقط ترسیدی که تنها بمونی.»

این جمله، مثل یک سیلی به صورت تهیونگ بود. برای یک لحظه، فقط یک لحظه، ماسکِ سردش ترک برداشت و چهره‌ی پسربچه‌ی تنهایی که از رها شدن می‌ترسید، نمایان شد.

اما قبل از اینکه جوابی بده، صدای جیغِ لاستیک‌های یک ماشین روی آسفالتِ خیسِ بیرون، سکوت رو شکست.

تهیونگ به سمت در چرخید. اون ترکِ روی صورتش ناپدید شد و جاش رو به یه نیشخندِ سرد و بی‌رحم داد.

«وقت نمایشه.»

***
دیدگاه ها (۰)

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

پیج دومم: @jungkook_jkjkقراره تو این پیجم فیک بنویسم پس حتما...

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

### پارت ۱۰: گلوله‌یِ سوم«من انتخابم رو کردم، تهیونگ!»فریادِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط