رمان اسیر خان پارت ۲ دوم

اسیر.خان.🧡🔥پارت²

صبح هنوز کامل روشن نشده بود که صدای در اتاقم بلند شد.

— خانم دلنواز، بیدارید؟

چشم‌هام رو باز کردم.

— بله...

مهتاب وارد شد و لباس بلندی رو روی تخت گذاشت؛ پیراهنی زرشکی با آستین‌های بلند و دوخت‌های ظریف طلایی.

با صدای آرومی گفت:

— امروز باید برای نامزدی آماده بشید.

خشکم زد.

— نامزدی؟

— بله. خان دستور دادن امشب مراسم برگزار بشه.

چیزی نگفتم.

از دیشب حتی درست نمی‌دونستم قراره چه اتفاقی برای من بیفته.

چند ساعت بعد، وقتی آماده شدم، موهام رو به شکل یک بافت بلند از پشت سرم بستن و با روبان باریکی جمعش کردن.

مهتاب در رو باز کرد.

— بریم.

از پله‌ها پایین رفتم.

سالن عمارت پر از آدم بود. چند نفر از بزرگان دو خاندان دور هم نشسته بودن و صدای حرف زدنشون می‌اومد.

همین که وارد شدم، نگاه‌ها به طرفم برگشت.

بعد صدای قدم‌هایی از انتهای سالن شنیدم.

اردوان وارد شد.

این بار پیراهن سفید پوشیده بود، دو دکمه‌ی اولش باز بود و روی پیراهنش یک جلیقه‌ی تیره پوشیده بود. شلوار مشکی، کمربند چرمی، ساعت و همان گردنبند همیشگی دور گردنش بود.

اما چیزی که بیشتر از لباسش توجهم رو جلب کرد، صورتش بود.

هیچ لبخندی نداشت.

چشم‌های کاملاً مشکی‌اش روی جمع چرخید و همه تقریباً همزمان ساکت شدن.

یکی از مردهای مسن جلو رفت.

— خان، همه چیز برای مراسم آماده‌ست.

اردوان جواب نداد.

فقط نگاهش رو روی من ثابت کرد.

— بیا جلو.

آروم جلو رفتم.

کنارش ایستادم.

مرد مسن شروع کرد به حرف زدن:

— طبق قرار دو خاندان، از امروز دلنواز به عنوان نامزد خان شناخته میشه و—

صدای برخورد محکم دست اردوان با میز باعث شد مرد ساکت بشه.

— قرار رو لازم نیست برای من توضیح بدی.

همه ساکت شدن.

اردوان به مرد خیره شد.

— این دختر خون‌بسه. نه مهمونی که هرکسی بخواد درباره‌ش تصمیم بگیره.

مرد سرش رو پایین انداخت.

— بله، خان.

اردوان برگشت سمت من.

چند قدم نزدیک شد.

من ناخودآگاه عقب رفتم.

همون لحظه ایستاد.

نگاهش تیزتر شد.

— چرا عقب می‌ری؟

صدایم خیلی آروم بود.

— همینجوری خان..

چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد با صدای سردی گفت:

— باید هم بترسی.

قلبم فرو ریخت.

اردوان کمی نزدیک‌تر شد و دستش رو روی دسته‌ی صندلی کنارم گذاشت.

— از امروز تو این عمارت زندگی می‌کنی. اینجا کسی حق نداره بدون اجازه‌ی من بهت نزدیک بشه.

مکث کرد.

— ولی خودت هم بدون اجازه‌ی من کاری نمی‌کنی.

سرم رو پایین انداختم.

— چشم.

اردوان با اخم نگام کرد. دستشو گذاشت زیر چونم و صورتم رو به سمت خودش بالا گرفت چشم های سبزم توی سیاه چاله های مشکی اون غرق شد

— سرت رو بالا بگیر وقتی باهات حرف می‌زنم.

آروم سرم رو بالا آوردم.

چند لحظه مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد.

— خوب گوش کن، دلنواز. من این نامزدی رو برای عشق نخواستم.

نفسم حبس شد.

— تو به خاطر خون‌بسی که بین دو خاندان بسته شده، اینجایی.

بعد با همان لحن سرد ادامه داد:

— پس تا وقتی اینجایی، قوانین این خونه رو رعایت می‌کنی.و اگه نکنی تنبیه میشی

— بله، خان.

اردوان دستش رو از روی صندلی برداشت.

— خوبه.

چرخید تا بره، اما قبل از اینکه از سالن خارج بشه، یکی از مردها با خنده‌ی کوتاهی گفت:

— خان، بالاخره این دختر تونسته شما رو مجبور کنه نامزد بشید.

اردوان همان‌جا ایستاد.

سکوت سنگینی سالن رو گرفت.

آروم برگشت. دست رفت سمت اسلحه رو کمرش که همیشه اونجا بود.شاید چون خان بود!

— دوباره بگو.

لبخند مرد محو شد.

— چیزی نگفتم، خان...

اردوان یک قدم جلو رفت.

— من با کسی شوخی ندارم.مراقب حرفاتون باشید و الا زبونتون رو از دست میدید

مرد فوراً سرش رو پایین انداخت.

— معذرت می‌خوام خان

اردوان چند ثانیه نگاهش کرد و بعد از سالن خارج شد.

من هنوز سر جایم ایستاده بودم.

حالا بهتر می‌فهمیدم چرا تمام روستا از اسم اردوان خان می‌ترسه.

و بدتر از همه این بود که...

از امروز قرار بود من نزدیک‌ترین آدم به چنین مردی باشم.

#رمان
دیدگاه ها (۳)

درخواستی

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗ویو اِریامرد دستش رو داخل کت برد.اِریا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️یک راه‌پله‌ی مارپیچ در تاریکی ظاهر شد.از پ...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهــل‌و‌یــکــم 𓆪 🖤🥀مرد چند قدم عقب رفت.بر...

پارت ۴۳

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

سورا و رین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط