سناریو مایکی پارت۲
انویسنده: ا/ت پشت سرش شروع به حرکت کرد
کوچه به کوچه رد میشدن بوی خون همه جا رو گرفته بود
سیری ها چون بیشت از حد مست کرده بودن رو زمین ولو شدن و یسری ها هم درحال کتک خوردن بودن
و یا تیکه تیکه شد رو زمین افتاده بودن
همین باعث شد ا/ت خیلی بترسه
قدماش سریعتر شدن و کلاه هودیشو کشید روس سرش
؟؟: رسیدیم برو داخل
ا/ت: خودم باید برم؟
؟؟: اره دیگه یه مرد مو سفید منتظرته راضیش کن وگرنه کارت تمومه
اها اسمش مایکی بهش توهین نکن فهمیدی
ا/ت: اهوم
نویسنده: ا/ت وارد کازینو شد درست همنطور که اون مرده گفته بود رفت پیش مایکی
نمی دونست چیکار کنه
یکم صبر کرد و بعد در زد
مایکی: ....بیاتو
نویسنده: صداش خیلی خسته بود با این حال ا/ت یکم خودشو مرتب کرد و رفت داخل سعی کرد شجاع باشه یه نفس عمیق کشید و
درجا سرشو اورد پایین به نشانه ی احترام
ا/ت: سلام من درخدمت شما هستم هر امری دارید به من بگید
مایکی: خوبه حداقل احترام گذاشتن بلدی
مایکی: سرتو بیار بالا ببینمت
نویسنده: حالا میخوام ازتون یه سوال غیر منتظره بپرسم
یه عشق داخل نگاه اول اعتقاد دارید؟
نویسنده: ا/ت سرشو اورد بالا موهاشو بهم ریخته بودن
گونه هاشو به خاطر سرما یخ زده بود ولی هنوزم خیلی خوشگل بود(بله جیگولو با توام🫵)
نویسنده: انگار یه چیزی داخل مایکی تغیر کرد برای چند لحظه مات و مبهوت مونده بود
ا/ت: اهم ببخشید حالتون خوبه
مایکی: ا...اره خوب ادامه بده برای چی اینجایی
ا/ت: راستش از یکی شنیده بود دنبال خدمتکار میگشتین
مایکی: اها پس تو همونی
مایکی: بزار یه چیزیو برات روشن کنم یک ماه فرصت داری خودتو با شرایط وقف بدی و حتی حق بیرون رفتن از عمارتو نداری
اگه به کسی چیزی بگی خودم میکشمت فهمیدی
ا/ت: بله فهمیدن
مایکی: خوبه با یکی میفرستمت عمارت
ادامه دارد
بچهااا میدونم خیلی وقت بود پارت ندارم ولی بخدا امتحانا پارم کردم هعی هر روز یا ریاضی یا علوم یا چرت و پرتای دیگه
خلاصه ببخشید دیگه🥹
کوچه به کوچه رد میشدن بوی خون همه جا رو گرفته بود
سیری ها چون بیشت از حد مست کرده بودن رو زمین ولو شدن و یسری ها هم درحال کتک خوردن بودن
و یا تیکه تیکه شد رو زمین افتاده بودن
همین باعث شد ا/ت خیلی بترسه
قدماش سریعتر شدن و کلاه هودیشو کشید روس سرش
؟؟: رسیدیم برو داخل
ا/ت: خودم باید برم؟
؟؟: اره دیگه یه مرد مو سفید منتظرته راضیش کن وگرنه کارت تمومه
اها اسمش مایکی بهش توهین نکن فهمیدی
ا/ت: اهوم
نویسنده: ا/ت وارد کازینو شد درست همنطور که اون مرده گفته بود رفت پیش مایکی
نمی دونست چیکار کنه
یکم صبر کرد و بعد در زد
مایکی: ....بیاتو
نویسنده: صداش خیلی خسته بود با این حال ا/ت یکم خودشو مرتب کرد و رفت داخل سعی کرد شجاع باشه یه نفس عمیق کشید و
درجا سرشو اورد پایین به نشانه ی احترام
ا/ت: سلام من درخدمت شما هستم هر امری دارید به من بگید
مایکی: خوبه حداقل احترام گذاشتن بلدی
مایکی: سرتو بیار بالا ببینمت
نویسنده: حالا میخوام ازتون یه سوال غیر منتظره بپرسم
یه عشق داخل نگاه اول اعتقاد دارید؟
نویسنده: ا/ت سرشو اورد بالا موهاشو بهم ریخته بودن
گونه هاشو به خاطر سرما یخ زده بود ولی هنوزم خیلی خوشگل بود(بله جیگولو با توام🫵)
نویسنده: انگار یه چیزی داخل مایکی تغیر کرد برای چند لحظه مات و مبهوت مونده بود
ا/ت: اهم ببخشید حالتون خوبه
مایکی: ا...اره خوب ادامه بده برای چی اینجایی
ا/ت: راستش از یکی شنیده بود دنبال خدمتکار میگشتین
مایکی: اها پس تو همونی
مایکی: بزار یه چیزیو برات روشن کنم یک ماه فرصت داری خودتو با شرایط وقف بدی و حتی حق بیرون رفتن از عمارتو نداری
اگه به کسی چیزی بگی خودم میکشمت فهمیدی
ا/ت: بله فهمیدن
مایکی: خوبه با یکی میفرستمت عمارت
ادامه دارد
بچهااا میدونم خیلی وقت بود پارت ندارم ولی بخدا امتحانا پارم کردم هعی هر روز یا ریاضی یا علوم یا چرت و پرتای دیگه
خلاصه ببخشید دیگه🥹
- ۴.۰k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط