روسری را می‌تکانی... ، آه می‌بارد به من

روسری را می‌تکانی... ، آه می‌بارد به من
گندمت را می‌فشانی، کاه می‌بارد به من

مثل موج نور مهتابی میان برکه‌ام
از تو تنها رقصِ پای ماه می‌بارد به من

شعله‌ی شرم و حیایی رو به روی آینه
آتشِ چشم سیاهت! گاه می‌بارد به من 

مثل باران زندگی بخشی... دریغ!
قطره‌ی باران تو در چاه می‌بارد به من

قطعه‌ای در سینه‌ام بالا و پایین می‌پرد
گوییا انوارِ سرُُالله می‌بارد به من

من به گل‌های لباست هم حسودی می‌کنم
حسی از گل‌های باغ شاه می‌بارد به من

روی زیبای تورا در خاطرم حک می‌کنم
پرتوی از انعکاس ماه می‌بارد به من...
  🔥
دیدگاه ها (۰)

پاییز که می‌رسد، انگار کسی در دوردست‌ها آهنگ دلتنگی‌اش را بر...

**پارت ۳۹ (مراسمِ بدرقه‌ی امپراتورِ سیاه)**هوای سئول سنگین و...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

اردبیل عسل سرشیرش معروف.هرفصل اردبیل زیباست

‌امشب از آمدنت ، شور ز دف می‌باردباغ ، گل بر تنم از شوق و شع...

اخم تو با چشم من بگذار واویلا کند تق تق ساز النگویت دلم را ...

اینجا باران که می‌بارد، بلندگوهای مسجد از کار می‌افتند. مومن...

چه زیبا میشود دیدار ُ باشد با تو پنهانیچه لذت میدهد بوسه ...

.هر‌چه می‌بیند تو را ای ماه تابان بیشترمی‌شود این برکه از عش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط