پارت دوم... :)

#Trial_number_twenty_four
#Part2
جهیوپ: جئون جانکوک هم اینجاست
ته: چیییییی؟؟؟
ته انگار که از خشم منفجر شده باشد به زمین لگد میزد، عصبی بود؛ پارسال با فردی به اسم ”جئون جانکوک“ آشنا شد و از همان موقع از او متنفر شد، دانش آموز انتقالی که نه تنها جایگاهش در مدرسه را از او گرفت بلکه تمام توجه خانواده‌اش را به خود گرفت، خانواده ای که ته تلاش می کرد تا تاییدش کنند کوک را به پسر خود ترجیح دادند، از همان موقع از کوک متنفر شد.
جهیوپ: حالا آروم باش، جوش نزن
ته نفس عمیقی کشید، قرار نبود امسال را هم به کوک ببازد
ته: باشه من آرومم، گفتی بقیه هم اینجان، بیا بریم پیششون
بعد از آشنایی با جهیوپ، نامحون، جین، شوگا و جیمین هم آشنا شد و با هم دوستان خوبی شدند، چویا به همراه جهیوپ به آن طرف مدرسه رفت ولی قبل از اینکه با دوستانش حرف بزند زنگ دوباره به صدا در آمد و این به معنای بازگشت به کلاس ها بود
جین: میگم چطوره بعد مدرسه بریم بیرون حرف بزنیم؟
ته: خوبه
همه به سمت کلاس هایشان بازگشتند و بعد از گذشت دو زنگ بعدی با درس های ریاضی و فیزیک بالاخره زنگ آخر به صدا در آمد و دانش آموزان روانه خانه‌هایشان شدند، ته کیفش را برداشت و بیرون رفت، دوستش شوگا به سمت او آمد
شوگا: جین حالش بد شده بردنش بیمارستان، نامجون باهاش رفت
ته: خوب، بقیه؟
شوگا: جیمین دوست دختر جدید پیدا کرده
ته نیشخند زد
ته: اوه حالا دختره چه شکلیه؟
شوگا: نمیدونم قرار شده فردا بهمون نشونش بده الان با اون رفته، منم که بهم زنگ زدن باید برم سالن عکاسی
شوگا یکی از رپر جوان بود، پدر و مادرش هر دو خواننده بودند و برای همین او هم به این صنعت راه یافته بود
ته: اوکیه، موفق باشی
شوگا: ممنون رفیق
ته از مدرسه خارج شد، و همزمان با او قطرات باران شروع به برخورد با زمین کردند، عاشق روز های بارانی بود!
در خیابان ها قدم میزد که صدای جیغ از یک کوچه تاریک شنید و بعد صدای شلیک گلوله، و لعنت به کنجکاوی‌اش که داد میزد باید به درون کوچه برود؛ آرام به داخل کوچه رفت و با دیدن جسد یک زن و یک مرد که بالای سر آن زن ایستاده بود خون در بدنش یخ زد
-خب خب انگار یه فضول اینجا داریم
مرد رو به ته کرد، بخاطر تاریکی نمی توانست درست چهره‌اش را ببیند ولی صدایش گویای همه چیز بود
ته: ک...کوک؟
کوک نیشخند زد و به سمت ته آمد، ته یک قدم عقب رفت ولی به چیزی برخورد کرد؛ چند مرد هیکلی راه خروجی کوچه را بسته بودند ولی قبل از اینکه ته چیزی بفهمد چیزی جلوی دهانش قرار گرفت، برای آزادی تقلا می کرد و چشمانش کم کم تار می دیدند و بعد دنیا پیش چشمش تاریک شد.
با شوک بیدار شد، نفس نفس میزد، به اطراف نگاه کرد؛ در اتاق خوابش بود؛ یعنی تمام این ها یک خواب بود؟
از روی تخت بلند شد و از اتاقش خارج شد، برادرش با دیدن او گفت
پاول: بالاخره بیدار شدی، اون دوستت کوک گفت تو رو توی یه کوچه بیهوش دیده و بعد آوردتت اینجا
ته: اول اینکه من دوست اون احمق نیستم دوم اینکه نگفت چرا بیهوش شدم؟
پاول: اونم چیزی نمی دونست ولی دکتر گفت فشارت افتاده بوده، خوب شد که کوک پیدات کرد باید ازش تشکر کنی!
ته بی توجه به پاول به اتاقش بازگشت، یعنی تمام آنها توهم بخاطر اُفت فشار بودند؟ فعلا تنها چیزی که منطقش قبول می کرد همین بود، لباس هایش را عوض کرد و دوباره از اتاق خارج شد، باران هنوز می بارید، به سمت در رفت
کویو: کجا میری؟
با صدای خواهرش به سمت او برگشت
ته: دارم میرم یکم قدم بزنم
کویو: مراقب خودت باش، معلوم نیست اگه دوباره فشارت بیفته کی نجاتت بده!
ته: باشه
ته از خانه خارج شد، در خیابان های شهر شروع به قدم زدن کرد، قطرات باران بر سرش برخورد می کردند و روی صورتش می غلتیدند، سرش را بالا گرفت و چشمانش را بست، قطرات باران که به صورتش برخورد می کردند حس خوبی به او می داند اما طولی نکشید که دیگر برخورد باران را احساس نکرد، چشمانش را باز کرد؛ یک نفر بالای سرش چتر نگه داشته بود، به آن نفر نگاه کرد
کوک: خیلی بی احتیاطی! ممکنه سرما بخوری، اگه دوباره فشارت بیفته و تو بارون سرما هم بخوری من جواب خواهرتو چی بدم؟
ته چشمانش را در حدقه چرخاند
ته: نیازی به مراقبت تو ندارم! حالا هم از جلوی چشمام گمشو
کوک: ین چه طرز تشکر کردنه؟
ته: به تو چه
ته همین که می خواست به جلو قدم بردارد پایش به چیزی گیر کرد ولی قبل از اینکه بی‌افتد دستی او را گرفت و بعد در آغوش نرمی فرو رفت
کوک: که نیاز به مراقبت من نداری هان؟
ته: خفه شو و ولم کن
با اینکه ته نمی توانست از پشت چهره کوک را ببیند ولی صدای پوزخند کوک را شنید و بعد کوک کاری را کرد که ته اصلا توقع نداشت یا حداقل از کوک توقع نداشت...
لایک و فالو یادتون نره ماهزاده های من ✨💙
دیدگاه ها (۰)

شاگرد لوس من

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت ششمآن شب، کوک چند بار کاغذ را ا...

پارت ۳: سایه‌هایی که با هم آشنا می‌شنسکوت کلاس با صدای ملایم...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️باران از عصر شروع شده بود.تا ساعت نه شب، ت...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.3 (روایت از زبان ن...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

Part²⁸که ناگهان گوشه‌ی استخر ات رو دید.دختر زانوهایش را بغل ...

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط