🌺 زکریا که چشم های متعجب ما را دید، شروع کرد به تعریف کرد

🌺 زکریا که چشم های متعجب ما را دید، شروع کرد به تعریف کردن ماجرا: « دیشب داشتم بین برجکای مراقبت تیپ سرکشی می کردم. به برجک آخر که رسیدم، دیدم یکی از سربازا مشغول پست دادنه.
چند متر مونده به برجک آهسته نشستم. سربازی که بالای برجک بود متوجه حضور من شد.

🌺بهش اشاره کردم که چیزی نگه و مشغول نگهبانی خودش باشه. دیدن این صحنه زیر آسمون خدا اون هم از جوونی که سن زیادی نداشت، خیلی حالمو خوب کرد.
اشک توی چشمم جمع شده بود. چند دقیقه ای منتظرش موندم، نمازش که تمام شد رفتم جلو. وقتی سرباز تو اون موقع شب منو دید هول کرد.

🌺سریع لباساشو مرتب کرد و به من احترام نظامی گذاشت. اولین کاری که کردم این بود که پیشونی شو بوسیدم و بغلش کردم.
تعجب کرده بود. مدام می گفت: « آقای شیری شما درجه دارید و من سرباز؛ من باید به شما احترام بذارم. شما نباید این کار را بکنید. »

🌺بهش گفتم: « توی بندگی خدا فرقی بین سرباز و درجه دار و سردار نیست؛ خوش به حالت که این حال خوبو داری!خوش به حال پدر و مادرت! برای من هم دعا کن.
بعد هم نشستم پیش شون به صحبت و نیم ساعتی سه نفری سر برجک نگهبانی دادیم درست و حسابی با هم گرم گرفتیم. »

#کاش_برگردی
#شهید_زکریا_شیری
#بریده_کتاب
✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی
@maghar98
دیدگاه ها (۱)

ادامه پارت ۳۳^_^

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_84با دیدن تاپ و دامن کوتاهی ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 206♡⁠。⁠)⁩يکي از...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗شرطم ا...

رمان عشق ممنوع

You are mine...⁷+خب الان باید چیکار کنیم؟با لبخند شیطنت امیز...

پارت ۱۱: مرزِ نامرئیاشک‌هام رو با آستینم پاک کردم و نفسی که ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁷بعد از خوردن صبحونه از اتاق اومدم بی...

زیبای کوچک فریبکار

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط