{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰⁷
بعد از خوردن صبحونه از اتاق اومدم بیرون.
محوطه شلوغ بود..
یکی مشغول چیدن گل ها بود،یکی تمیزکاری..
مین‌هیوک با فنجون قهوه‌ی توی دستش روی مبل نشسته بود.
دوهیون هم با عروسک خرسی توی دستش کنارش وایساده بود.
جونگ‌کوک هنوز خوابه؟
_عروس خانم هم که تشریف آوردن
لبخند محوی زدم و به طرفشون رفتم.
دوهیون با همون لحن بامزه‌ی همیشگی گفت:صبح‌بخیر رزا!
+صبح بخیر
کنارشون روی مبل نشستم،سر دوهیون رو نوازش کردم و گفتم:جونگ کوک بیدار شده؟
مین‌هیوک فنجونش رو گذاشت روی میز و گفت:امروز هیونگ و جونگ‌کوک یه مأموریت یهویی براشون پیش اومد،اما تا عصر برمی‌گردن
مأموریت؟
اونم توی روز عروسی؟
روزی که قرار بود کنار هم باشیم.
اما حتی امروز هم نتونسته بود جونگ‌کوک رو از این دنیا جدا کنه.
شاید برای اون چیز عجیبی نبود.
شاید از بچگی یاد گرفته بود که زندگیش همین شکلیه.
هر وقت باند بهش نیاز داشت،باید می‌رفت.
هر وقت خطری پیش می‌اومد،باید اسلحه‌ش رو برمی‌داشت و از اون عمارت بیرون می‌زد.
نفسم رو آروم بیرون دادم..
من جونگ‌کوک رو دوست داشتم.
این حقیقتی بود که دیگه نمی‌تونستم ازش فرار کنم.
اما دوست داشتن یک نفر..
همیشه به این معنی نبود که می‌تونستی با دنیای اون آدم هم زندگی کنی.
شاید من تمام این مدت اشتباه می‌کردم.
فکر می‌کردم اگر جونگ‌کوک کنارم باشه،می‌تونم با تمام تاریکی‌های این خانواده کنار بیام.
اما حالا..
برای اولین بار فهمیدم که شاید عشق به تنهایی کافی نباشه.
صدای دو هیون باعث شد از فکر دربیام..
_رزا میای بریم اون گنجیشک هارو ببینیم؟
+آره..بریم
آسمون برعکس دیشب آفتابی بود.
انگار نه انگار دیشب غرش کنان گریه می‌کرد.
روی برگ های پاییزی شبنم نشسته بود.
با اینکه آفتاب توی آسمون بود اما هنوز سرما لرزه به تن می‌نداخت.
وقتی زیر درخت بلوط وایسادیم،آروم خم شدم.
اما خبری از گنجیشک ها نبود.
+مثل اینکه بلاخره تصمیم گرفتن اینجارو ترک کنن
دوهیون عروسکشو محکم توی بغلش فشرد،لبشو جمع کرد و گفت:شاید..شایدم فقط رفتن یکم پرواز کنن
لبخندی زدم و گونه‌‌شو نوازش کردم.
+اومم،فکر نکنم..از زمان مهاجرتشون گذشته بود برای همین از اینجا رفتن،اما احتمالا بهار دوباره برمی‌گردن
سرشو کج کرد و کمی فکر کرد.
همینطور که عروسک توی بغلش بود دست های کوچیکشو به طور بامزه ای بالا آورد و شروع کرد به شمردن.
_بهار؟،اومم،یعنی چند‌ روز دیگه
آروم خندیدم و سرشو نوازش کردم.
+تقریبا صدوشست روز مونده
اخم کرد و گفت:اینکه خیلیه.
عصر..
خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم رسید...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۶۳)

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

فصل دوم رمان گرفتار تو قسمت دوم

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط