{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد

یهودا پرسید: چرا خندیدی ؟ این جا که جای خنده نیست

یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند با این که برادران نیرومندی دارم ؟

اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست …

" ای دل پاره پاره ام , دیدن اوست چاره ام "
" اوست پناه و پشت من , تکیه بر این جهان مکن 
M
دیدگاه ها (۱۳)

گذر رمان M

بدو بدو هندونه، شیر پاکتی، یخچال، گوسفند زنده، لباس زیر، تا...

ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ : ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪﺍﺳــــــــــــــــﺖ ﺁﻣﻮ...

امروز یکشنبه 1393/11/12 ذهن خودخواهت را ساکت کن ذهن خودخواه...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❹وقتی دخترک به خونه ...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

#مافیا_عزیز_من#Part۲۷نور ملایم خورشید از لای پرده‌های اتاق ب...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

پارت ⁹با تمامِ وجود هولش دادم. جونگ‌کوک که انتظار نداشت از ا...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐شب، تمام قصر را در سکوتی عمیق...

★ازدواج من و بابات؟...p⁵(end)(*دو هفته بعد*)تهیونگ:توی روز ه...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۷‌بعد از یک هفته‌ای ...

@ برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط