وقتی میخواد بهت اعتراف کنه..

مکنه لاین
جیمین:
از دبیرستان با هم دوست بودید و تقریبا تمام زندگی هم رو ریز به ریز میدونستید. جیمین خیلی برات ارزش قائل بود و همه جا تمام حواسش تو بودی. ولی این چند روزه احساسات  اون تغییر کرده بود.نمیدونست که اسمش چیه یا شاید میدونست ولی از احساساتش مطمئن نبود. دیگه تحمل نداشت تلفن رو برداشت و به تو زنگ زد.قلبش می‌لرزید، اما این بار نمی‌خواست فرار کند.
بعد چند ثانیه با صدایی که از تلفن شنید به خودش اومد
《الو جیمین؟》
به شمارت نگاه کرد و آرام گفت:
《ا.ت یه چیزی هست که باید بهت بگم.》
《چیشده جیمین؟ داری نگرانم میکنی. 》
« ا.ت چیزی نشده فقط نمی‌دونم از کی عاشقت شدم... فقط می‌دونم از وقتی اومدی توی زندگیم، دلم دیگه هیچ‌کس رو جز تو نمی‌خواد.
من عاشقتم نه برای چیزی که هستی؛ برای حسی که وقتی کنار تو دارم، هیچ‌جای دیگه پیدا نمی‌کنم.»
تهیونگ:
مظطرب با دسته گلی که پشتش قایم کرده بود به تویی که داشتی از روی پل به سمتش میدوییدی نگاه میکرد. لبخندی رو لبش نشست. امروز قرار بود بلاخره بهت بگه که چه حسی داره. حتی دویدنت هم براش کیوت بود. وقتی بهش رسیدی دستات رو روی زانوهات گذاشتی تا نفسی تازه کنی. همونجور که نفس نفس میزدی گفتی
《تهیونگ چیشده؟ چرا گفتی اینجا همو ببینم؟》
گل رو به سمتت گرفت و چشماش رو بست. قلبش آن‌قدر تند می‌زد که حس می‌کرد صدایش را می‌شنود.
تمام جمله‌ای را که می‌خواست بگوید، بارها در ذهنش تمرین کرده بود، اما حالا هیچ‌کدام به نظر کافی نمی‌رسید.
«می‌خواستم یه چیزی رو بهت بگم»
نفسش را آرام بیرون داد.
«نمی‌دونم از کی شروع شد، ولی یه مدت طولانیه که وقتی می‌بینمت، همه‌چیز برام فرق می‌کنه.»
دست‌هایش را به هم فشرد.
«من... دوستت دارم. خیلی بیشتر از چیزی که قرار بود.»
ترس دوباره به سراغش آمد.
اگر جوابش نه باشد؟
اما دیگر نمی‌خواست این احساس را پنهان کند.
فقط امیدوار بود بعد از گفتن این سه کلمه، هنوز همان‌طور که همیشه نگاهش می‌کرد، نگاهش کند.
«دوستت دارم و فقط می‌خواستم خودت بدونی.»
جونگکوک:
چند ساعت با خودش کلنجار رفته بود که آیا درسته که بهت احساسشو بگه یا نه؟اما دیگه برای پشیمون شدن دیر بود.
تمام راه، جمله‌ها را در ذهنش مرور می‌کرد؛ اما حالا که روبه‌رویت ایستاده بود، قلبش اجازه نمی‌داد به‌سادگی حرف بزند. نفس عمیقی کشید.
«نمی‌دونم دقیقاً از کِی شداز کِی دیدنت برای من با دیدن بقیه فرق کرد. فقط می‌دونم از وقتی وارد قلبم شدی، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نیست.»
نگاهش را پایین انداخت و لبخند خجالت‌آمیزی زد. از استرس نمیتونست حتی تو چشمات نگاه کنه اما با دیدن یک لحظه لبخندت دلش آروم شد.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

the lost leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۶۳ 𓆪 🖤ات به خانه‌ی دوستش رسیده بود که صدای زنگ در بلن...

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

چند پارتی جیمین پارت هفتم

ادامه پارت ۷جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»اتاق ساک...

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "35""ویو جئون آنجلینا"" • ...

Contract 🍷#contract 𝑃𝑇16ویو هویج: شاید بعضی وقتا دست دوستی د...

تو نمی‌تونی تاریکی کسی رو ببینی وقتی که فقط برای تو سعی می‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط