پست 8
پست 8
یکی از دوستان حاج آقا یوسفی همه بچه ها را به صف کرد و برگه ای را از یکی از بچه های مسجد گرفت:
_خب کسایی که اسمشون رو می خونم توی یک گروه هستند. صالح ایران تبار، امیر فاتح، محسن نیک نژاد، حسین ایران تبار و جاسم توفیقی!
سرِ آخر بچه ها به 12 گروه 5 نفره تقسیم شدند؛ که البته قرار شد ساعاتی بعد به تعداد بچه ها فزون گردد.
هنوز صداهایی که نشانه دهنده آغاز یک عملیات مهم بود، به گوش می رسید:
_بچه ها توجه داشته باشید، مهمات رو به اندازه بردارید و اسراف نکنید؛ مراقب باشید به اسلحه آسیبی نرسه. امکان داره عراقی ها شهر رو از هر طرفی محاصره کرده باشند، اما شماها اصلا نباید بترسید؛ فقط مقاومت کنید و شجاع باشید. یا علی مدد!
با یک یا علی، منطقه را زیر نظر گرفتند. هر کدام از آن ها بخشی از منطقه را زیر نظر داشت تا به منطقه تسلط کامل داشته باشند. صدای جاسم از آن طرف منطقه به گوش رسید:
_هوی عامو!
امیر و حسین با هم جوابش را دادند:
_چته؟
جاسم هنوز چیزی نگفته بود که محسن ذوقشان را کور کرد:
_ساکت باشید دیگه؛ اصلا فکر نکنید اومدید عملیات ها!
سر و صداها خوابید و همه اسلحه به دست، به دنبال عراقی ای بودند که دخلش را بیاوردند!
دقایقی گذشت تا بالاخره صدای خِش خِشی به گوش امیر رسید. با خنده خبیثی ترقه ای در دست گرفت و به طرف صدا رفت. مرد عراقی ای را دید که سعی داشت به آن ها نزدیک شود. ترقه را در سه متری او به زمین زد.
صدای انفجار و داد و بیدار های آن مرد عراقی با هم ادغام شد:
_أنا تسلیم؛ أنا تسلیم.
بلند خندید؛ اسلحه اش را به غنیمت گرفت و او را با یک لگد به جلو هدایت کرد:
_یالا برو ببینم.
مرد عراقی دست هایش را بالا برد و به راه افتاد؛ اشک هایش از ترس، توان نریختن نداشتند:
_یا سیدی، ارحمنی!
(سرورم، به من رحم کن)
امیر یکی از اسلحه ها را بالا برد و شلیک کرد:
_ساکت می شی یا نه؟!
به سمت محسن رفت و اسلحه را به سمت او پرت کرد:
_این اسلحه مرد عراقی.
سپس مرد را هم هل داد:
_این هم خودِ مرد عراقی!
محسن به سمت امیر رفت:
_این رو از کجا آوردی؟
بلند زد زیر خنده:
_داشت فضولی می کرد؛ گیرش انداختم!
به جای اولش برگشت:
_خیله خب، برو سرِ جات؛ من مراقبش هستم.
با خنده شدیدی از محسن دور شد:
_وظیفته!
محسن، مرد عراقی را به وسیله یک طناب به درختی بست و خودش هم کنارش نشست. خودش را به او چسباند:
_می دانی که نباید جیک بزنی؛ ها؟
مرد عراقی سرش را با ترس تکان داد. محسن پرسید:
_اسمت چیه حالا؟
انگار متوجه زبان فارسی بود:
_عباس؛ عباس الخلیل!
با پوزخندی سرش را از او برگرداند:
_حیفِ اسم عباس که بزارن روی شماها!
سپس از جا بلند شد و به اطراف سرکی کشید.
یکی از دوستان حاج آقا یوسفی همه بچه ها را به صف کرد و برگه ای را از یکی از بچه های مسجد گرفت:
_خب کسایی که اسمشون رو می خونم توی یک گروه هستند. صالح ایران تبار، امیر فاتح، محسن نیک نژاد، حسین ایران تبار و جاسم توفیقی!
سرِ آخر بچه ها به 12 گروه 5 نفره تقسیم شدند؛ که البته قرار شد ساعاتی بعد به تعداد بچه ها فزون گردد.
هنوز صداهایی که نشانه دهنده آغاز یک عملیات مهم بود، به گوش می رسید:
_بچه ها توجه داشته باشید، مهمات رو به اندازه بردارید و اسراف نکنید؛ مراقب باشید به اسلحه آسیبی نرسه. امکان داره عراقی ها شهر رو از هر طرفی محاصره کرده باشند، اما شماها اصلا نباید بترسید؛ فقط مقاومت کنید و شجاع باشید. یا علی مدد!
با یک یا علی، منطقه را زیر نظر گرفتند. هر کدام از آن ها بخشی از منطقه را زیر نظر داشت تا به منطقه تسلط کامل داشته باشند. صدای جاسم از آن طرف منطقه به گوش رسید:
_هوی عامو!
امیر و حسین با هم جوابش را دادند:
_چته؟
جاسم هنوز چیزی نگفته بود که محسن ذوقشان را کور کرد:
_ساکت باشید دیگه؛ اصلا فکر نکنید اومدید عملیات ها!
سر و صداها خوابید و همه اسلحه به دست، به دنبال عراقی ای بودند که دخلش را بیاوردند!
دقایقی گذشت تا بالاخره صدای خِش خِشی به گوش امیر رسید. با خنده خبیثی ترقه ای در دست گرفت و به طرف صدا رفت. مرد عراقی ای را دید که سعی داشت به آن ها نزدیک شود. ترقه را در سه متری او به زمین زد.
صدای انفجار و داد و بیدار های آن مرد عراقی با هم ادغام شد:
_أنا تسلیم؛ أنا تسلیم.
بلند خندید؛ اسلحه اش را به غنیمت گرفت و او را با یک لگد به جلو هدایت کرد:
_یالا برو ببینم.
مرد عراقی دست هایش را بالا برد و به راه افتاد؛ اشک هایش از ترس، توان نریختن نداشتند:
_یا سیدی، ارحمنی!
(سرورم، به من رحم کن)
امیر یکی از اسلحه ها را بالا برد و شلیک کرد:
_ساکت می شی یا نه؟!
به سمت محسن رفت و اسلحه را به سمت او پرت کرد:
_این اسلحه مرد عراقی.
سپس مرد را هم هل داد:
_این هم خودِ مرد عراقی!
محسن به سمت امیر رفت:
_این رو از کجا آوردی؟
بلند زد زیر خنده:
_داشت فضولی می کرد؛ گیرش انداختم!
به جای اولش برگشت:
_خیله خب، برو سرِ جات؛ من مراقبش هستم.
با خنده شدیدی از محسن دور شد:
_وظیفته!
محسن، مرد عراقی را به وسیله یک طناب به درختی بست و خودش هم کنارش نشست. خودش را به او چسباند:
_می دانی که نباید جیک بزنی؛ ها؟
مرد عراقی سرش را با ترس تکان داد. محسن پرسید:
_اسمت چیه حالا؟
انگار متوجه زبان فارسی بود:
_عباس؛ عباس الخلیل!
با پوزخندی سرش را از او برگرداند:
_حیفِ اسم عباس که بزارن روی شماها!
سپس از جا بلند شد و به اطراف سرکی کشید.
- ۱.۲k
- ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط