جن علفزار

سلام من ساینا،16 ساله از شمال هستم
.میخام داستانی واقعی،که برایه بابام اتقاق افتاده رو براتون تعریف کنم.داستان از اونجایی شروع میشه زمانی که مادر پدرم نامزد بودند و پدرم به جن اعتقادی نداشت.
بابام معمولا خونه مامان بزرگم بود.خونه مادربزرگم هم تو روستا بود.یه شب مادر بزرگم در مورد جن صحبت میکنه،که میگه:زمانی که من تازه زایمان کرده بودم از پشت خونمون صدایه شر شر آب میومد(پشت خونشون رودخونه بود،جنها هم عاشق آب تنی هستن)
خلاصه یه شب پدرم،با برادرش دعوا میکنه،و تصمیم میگیره بیاد خونه مادر بزرگم،
داستان از زبون پدرم:با ماشین تا یه قسمتی از راه رو اومدم،دیدم خدایا از تویه زمین شالیزار یه نوری میاد انگار اتیشه،گفتم حتما اشتباهی شده،سرمو برگردوندم یه بسم الله گرفتم،دوباره برگشتم نگاه کردم،دیدم هیچی نیست.
دلم ریش ریش شد.رفتم جلو تر ،نزدیک یه رودخونه ایی شدم،دیدم صدایه شرشر اب میاد،گوشامو گرفتم گفتم بسم الله،دیدم دیگه صدایی نمیاد اون موقع هم هیچ جا برق نداشت،تاریک ظلمات بود.خلاصه لرزان لرزان رفتم،رسیدم به سر کوچه خونه مادرزنم،که یهو دیدم اون ور خیابون علفا تکون میخورن،برگشتم نگاه کردم،چشمتون روز بد نبینه،یه جن،چشماش توسی موهایه بلند و پاهاش برعکس بود.قلبم اومد تو دهنم.با ترس و فریاد دویدم سمت خونه مادرزنم.درو شکوندم خودم پرت کردم تو خونه.دهنم قفل شده بود،بدنم میلرزید،تا دو ساعت هم حرف نمیزدم.
دیدگاه ها (۵)

بگین ببینممن بخوام بگم خببب 3 سال پیش قشنگ یادمهتو اتاقم بود...

فیک تهیونگ

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

پارت دوازدهم《خونه》《Custom kiss》 ویوتهیونگ:...

the first lie

اجبار به بدبختی پارت ۶

رمان عشق ممنوع

جدایی

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط