The past is repeated-part 13
سومین:عشق تو چه شکلیه؟ خوشگله؟ از من خوشگل تره؟
جونگین:معلومه که خوشگله. از تو هم خوشگل تر.
سومین:خوبه. میخوای با اون ازدواج کنی؟اگر من اینجا نبودم یا کلا دیگه وجود نداشتم و بچه دار شدید به بچت بگی یه دوست داشتی که خیلی خوناشام ها رو دوست داشتا.
چند ثانیه سکوت کردیم. چرا انقدر ناراحت بود؟ یعنی میتونم به حدس هیونجین هیونگ اعتماد کنم و باور کنم اونم منو دوست داره؟باید بهش بگم. ولی نه مستقیم
سومین:چرا چیزی نمیگی؟
جونگین:داشتم فکر میکردم که میتونم به بچم بگم من با یه دختری دوست بودم و اون خیلی خوناشام ها رو دوست داشت که بعد شد مامانت و با اونا زندگی کرد.
سومین:چی؟
جونگین:سومینا میدونم الان ممکنه خیلی اوضاع برات پیچیده باشه ولی من خیلی وقته دوستت دارم. نظرت برام قابل احترامه اگر منو دوست نداری...
سومین: تو هم؟
بعد سریع ازم فاصله گرفت. وای نکنه فکر کنه منم مثل بقیه همکلاسی هاش و مردمم؟ بدبخت شدم که.
جونگین:سومینا وایسا. ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم :(
سومین:من ناراحت نشدم. فقط انتظار نداشتم.
جونگین:ببخشید :(
سومین:از اینکه دوسم داری متاسفی؟یا فکر میکنی من برات متاسفم؟ هی بهت میگم جلو جلو تصمیم نگیر تو بازم خودت یه مسئله رو برای خودت میبری میدوزی نتیجه میگیری. من اصلا فکرشم نمیکردم تو منو دوست داشته باشی. تمام مدت به خودم میگفتم که سومینا درسته که دوسش داری ولی دوستته. اگر ازت بدش بیاد چی ولی الان واقعا باورم نمیشه :*)
جونگین:تو منو دوست داری؟ واقعا؟ من فک کردم الان برات یه ادم بد شدم. بازم زود قضاوت کردم!
سومین:اشکال نداره. صبر کن من چقدر خنگم!
جونگین:چرا چی شده؟
سومین:این همه هیونگ هات داشتن بهم میگفتن من چقدر خنگ بودم هی دیدم هیونجین اوپا داره میگه جونگین خیلی خیلی تو رو دوست داره با اینکه تا نصف حرفش رو هم میگفت، منه خنگ نمیفهمیدم.
جونگین:خب الان که فهمیدی برم پایان جنگ رو اعلام کنم که باز قدرت افتاد دست ما.
سومین:جنگ؟جنگ چی؟
جونگین:همونطور که هیونجین هیونگ اونموقع موضوع علاقه من به تو رو جمع کرد و بهت گفت، مامانم خیلی منو دوست داره و رو من حساسه چون بچه اخریم. اگر اینا کاری کنن و من به مامان بگم حسابشون رو میرسه. سر اینکه فهمیده بودن دوستت دارم میخواستن با تو منو اذیت کنن ولی الان تو فهمیدی و دیگه کاری نمیتونن بکنن.
سومین:میشه برم تو تیمشون؟گناه دارنا. اذیتت کنیم یذره
جونگین:تو طرف منی یا اونا؟ :|
سومین:اونا(با خنده)
بعد شروع کرد به دویدن. با اینهمه اطلاعاتش از ما نمیدونه من در کسری از ثانیه بهش میرسم؟ برگشتم برم دنبالش دیدم رفته پشت هیونگایی که تازه اومدن و از هیچی خبر ندارن و عین علامت سوال ما رو نگاه میکنن قایم شده. نه بابا چقدر سرعتش زیاد بود.
مینهو:چی کار میکنید؟
هیون:قرار بود بهش بگی دوستش داری نه که بیافتی دنبالش.
سومین:خیلی ناراحتم کرد. حرفای بد بهم زد.
جونگین:سومینا سر جدت جلو اینا نقش بازی نکن جدی میگیرن.
سومین:هیننن دعواش نکنیدا شوخی کردم
هان:اینا جنبه ندارن سومینا میزنن جونگینو ناقص میکنن.
فلیکس:اجوما رو یادته. این هیونگااز اونم بدترن
مینهو:با تشکر از این حجم از لطفی که شما به ما دارید. حتی شما جیسونگ عزیز. برات دارم!
هان:من که چیزی نگفتم!
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
جونگین:معلومه که خوشگله. از تو هم خوشگل تر.
سومین:خوبه. میخوای با اون ازدواج کنی؟اگر من اینجا نبودم یا کلا دیگه وجود نداشتم و بچه دار شدید به بچت بگی یه دوست داشتی که خیلی خوناشام ها رو دوست داشتا.
چند ثانیه سکوت کردیم. چرا انقدر ناراحت بود؟ یعنی میتونم به حدس هیونجین هیونگ اعتماد کنم و باور کنم اونم منو دوست داره؟باید بهش بگم. ولی نه مستقیم
سومین:چرا چیزی نمیگی؟
جونگین:داشتم فکر میکردم که میتونم به بچم بگم من با یه دختری دوست بودم و اون خیلی خوناشام ها رو دوست داشت که بعد شد مامانت و با اونا زندگی کرد.
سومین:چی؟
جونگین:سومینا میدونم الان ممکنه خیلی اوضاع برات پیچیده باشه ولی من خیلی وقته دوستت دارم. نظرت برام قابل احترامه اگر منو دوست نداری...
سومین: تو هم؟
بعد سریع ازم فاصله گرفت. وای نکنه فکر کنه منم مثل بقیه همکلاسی هاش و مردمم؟ بدبخت شدم که.
جونگین:سومینا وایسا. ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم :(
سومین:من ناراحت نشدم. فقط انتظار نداشتم.
جونگین:ببخشید :(
سومین:از اینکه دوسم داری متاسفی؟یا فکر میکنی من برات متاسفم؟ هی بهت میگم جلو جلو تصمیم نگیر تو بازم خودت یه مسئله رو برای خودت میبری میدوزی نتیجه میگیری. من اصلا فکرشم نمیکردم تو منو دوست داشته باشی. تمام مدت به خودم میگفتم که سومینا درسته که دوسش داری ولی دوستته. اگر ازت بدش بیاد چی ولی الان واقعا باورم نمیشه :*)
جونگین:تو منو دوست داری؟ واقعا؟ من فک کردم الان برات یه ادم بد شدم. بازم زود قضاوت کردم!
سومین:اشکال نداره. صبر کن من چقدر خنگم!
جونگین:چرا چی شده؟
سومین:این همه هیونگ هات داشتن بهم میگفتن من چقدر خنگ بودم هی دیدم هیونجین اوپا داره میگه جونگین خیلی خیلی تو رو دوست داره با اینکه تا نصف حرفش رو هم میگفت، منه خنگ نمیفهمیدم.
جونگین:خب الان که فهمیدی برم پایان جنگ رو اعلام کنم که باز قدرت افتاد دست ما.
سومین:جنگ؟جنگ چی؟
جونگین:همونطور که هیونجین هیونگ اونموقع موضوع علاقه من به تو رو جمع کرد و بهت گفت، مامانم خیلی منو دوست داره و رو من حساسه چون بچه اخریم. اگر اینا کاری کنن و من به مامان بگم حسابشون رو میرسه. سر اینکه فهمیده بودن دوستت دارم میخواستن با تو منو اذیت کنن ولی الان تو فهمیدی و دیگه کاری نمیتونن بکنن.
سومین:میشه برم تو تیمشون؟گناه دارنا. اذیتت کنیم یذره
جونگین:تو طرف منی یا اونا؟ :|
سومین:اونا(با خنده)
بعد شروع کرد به دویدن. با اینهمه اطلاعاتش از ما نمیدونه من در کسری از ثانیه بهش میرسم؟ برگشتم برم دنبالش دیدم رفته پشت هیونگایی که تازه اومدن و از هیچی خبر ندارن و عین علامت سوال ما رو نگاه میکنن قایم شده. نه بابا چقدر سرعتش زیاد بود.
مینهو:چی کار میکنید؟
هیون:قرار بود بهش بگی دوستش داری نه که بیافتی دنبالش.
سومین:خیلی ناراحتم کرد. حرفای بد بهم زد.
جونگین:سومینا سر جدت جلو اینا نقش بازی نکن جدی میگیرن.
سومین:هیننن دعواش نکنیدا شوخی کردم
هان:اینا جنبه ندارن سومینا میزنن جونگینو ناقص میکنن.
فلیکس:اجوما رو یادته. این هیونگااز اونم بدترن
مینهو:با تشکر از این حجم از لطفی که شما به ما دارید. حتی شما جیسونگ عزیز. برات دارم!
هان:من که چیزی نگفتم!
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
- ۷.۶k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط