hi

عشق در دنیای اشتباه پارت❻❶
ویو یونگی کوی جادوم رو در واردم حس عجیبی داشت تو دست گرفتنش جادوم رو توش قرار دادم حس جریان نیروم تو خونم رو به طور واضح میفهمیدم جیهوپ میترسید اما چیزی نگفت در اتاق رو محکم وا کردم دیدم داره سعی میکنه به سمت گردنش بره جادوم رو به بیرون گوی انتقال دادم و به شکل شمشیر بزرگی درست کردم و فرو کردم تو شکمش.. خونش زد بیرون افتاد پایین نگاهی به صورت اشکی هانا کردم و جنازه اش رو ورداشتم انگار هوای سیاهی جنازه اش رو احاطه کرده بود جنازه اش رو فشار دادم و خون بدنش از روی هوا روی زمین میریخت جنازه اش رو انقدر فشار دادم که کاملا له شد... له شده اش رو توی اتیش سیاهی سوزوندم و چیزی جز یه خاکستر ازش باقی نموند.. ریختم زمین.. جادو رو توی بدنم برگردوندم و حس کردم زنگ چشمام به حالت اول برگشت ناخن هام هنوز توش جادو بود و سیاه بود اهمیتی ندادم و به سمت هانا که خودشو گوشه ی اتاق جمع کرده بود رفتم 🐱هانا.. عزیزم.. /سرش رو بالا اورد خون اون عوضی رو صورتش بود خون رو با اکشستم پاک کردم 🐱تموم شد چیزی نیست.. /پرید و گردنم رو توی بازوهاش گرفت و بغلم کرد دستام رو روی کمرش قرار دادم و دم گوشش گفتم 🐱نترس هیچی نیست.بدنش میلرزید . سربازا اومدن هانا رو به زور ازم جدا کردن و بردن تو حیاط قصر. خودم رو از دست سربازا ازاد کردم و دوییدم سمت حیلط قصر. سونی هانا رو وسط بارون انداخته بود وسط حیاط و داشت میزدش میخواستم برم سمتش که سربازا گرفتنم ویو هانا با نوک کفش پاشنه بلندش به شکمم ضربه میزد بعضی مواقع میزد تو صورتم بهم فوش میداد یونگی و پسرا اسم رو صدا میزدن ولی نمیتونستم جواب بدم. یهو سوهی جیغ زد و به خودش پیچید صدای ملکه مادر یونگی توی قصر پیچید 👸سوهی.. حد خودت رو بدون!! ( محکم و بلند) مادر یونگی مثل یه فرشته می درخشید و دورش نور زردی بودو توی هوا معلق بود نور زرد دور بدن سوهی بود و داشت بدنش رو میسوزوند سوهی با لکنت گفت🐍عف کنید ملکه... معذرت میخوام.. 👸بار اخرت باشه که از ابن کارا میکنی.. حد شاهدخت با رو نگه دار و بدون من میتونم جلوت وایسم 🐍ب.. بله ملکه مادرش نور زرد رو از بدن سوهی دور کرد ولی هنوز تو هوا معلق بود 👸شاهزاده هارو ول کنید سربازها🐔اطاعت بانو. یونگی رو ول کردن و دویید سمت من منو تیو اغوشت گرفت بدنم خیلی درد میکرد 🐱هانا خوبی؟ به شکمت ضربه زد؟( نگران) پسرا دورم حلقه زدن و حالم رو میپرسیدن وانقدر جون نداشتم بهشون جواب بدم . صدای سوهی اومد 🐍ولی میتونم از سر راهم برت دارم ملکه. گویی رو توی دستش گرفت و جادویی توش جریان پیدا کرد و یه چیزی مثل صاعقه ازش بیرون اومد و به میت ملکه رفت ملکه نور زیادی ایجاد کرد و صاعقه رو پست زد نوری به سمت سوهی رفت وی ندیدم چی شد چون یونگی..
دیدگاه ها (۱)

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

..... پارت بیست و یکم......

طرات _ عشق _ ما _پارت: ۴رفتم داخل اتاقم و دوش ۱۵ دقیقه ای گر...

پارت۹که اون سوهیه پیکمی اومد پیششسوهی: ببین دختره ی هرزه دفع...

......پارت نوزدهم......

پارت ۴: از استیجِ رؤیاها تا قلبِ هایب!اون شبِ کنسرت، اصلاً ح...

Part "67"☆ویو تهیونگ☆بعد از جلسه با جونگ‌کوک، تمام مسیر برگش...

حس میکنم به پوستر جدید عادت ندارید ....

پارت ۴۱ — چیزی که باقی مانده بودقصر آن شب بیش از همیشه ساکت ...

اسم:نیمه شب پارت:۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط