قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)
پیرمردانی که جوانان را به میدان آوردند
بسم الله الرحمن الرحیم
در قصههای قبل، از تنهایی مسلم گفتیم، از توبه حر، از جریانهایی که در تاریخ شیعه زنده ماندند. اما حالا باید برویم سراغ خود میدان. شب و روز عاشورا. آنجا که یاران حسین (ع) یکییکی به میدان رفتند و شهید شدند.
میخواهم از دو پیرمرد بگویم. دو مرد که موهایشان سپید بود، اما دلهایشان آتش. آنها نیامدند جوانان را تشویق کنند و خودشان کنار بایستند. آمدند، شمشیر کشیدند، و پیش چشم جوانان، جان دادند. این است الگوی واقعی «سفیدمویِ میدان شیعه».
حبیب بن مظاهر؛ رفیق سه امام
حبیب بن مظاهر اسدی را همه به یک چیز میشناختند: وفاداری. او از اصحاب امام علی (ع) بود. در صفین جنگیده بود. بعد از شهادت امام علی (ع)، در کنار امام حسن (ع) ایستاد. و حالا، در هفتاد و چند سالگی، آمده بود کنار امام حسین (ع).
شب عاشورا، وقتی امام برای آخرین بار با یارانش حرف زد و فرمود: «بروید. بیعتتان را برداشتم. تاریکی شب شما را پنهان میکند»، حبیب برخاست. اولین نفری بود که سخن گفت: «یا اباعبدالله! از کدامین سوی برویم؟ به کدامین دیار پناه ببریم که بهتر از کنار تو باشد؟»
صبح عاشورا، وقتی نوبت به میدان رفتن رسید، حبیب شمشیرش را برداشت، عمامهاش را محکم بست، و راه افتاد. امام نگاهی به او کرد و فرمود: «حبیب! تو در این سن، چرا؟» حبیب خندید: «مولای من! پیرم که باشم، دلم جوان است. بگذار جوانان ببینند که پیرمردشان از مرگ نمیترسد.»
رفت و چنان جنگید که جوانان سپاه دشمن انگشتبهدهان ماندند. آخرش، مردی از سپاه عمر سعد ضربهای به سرش زد و دیگری سر از بدنش جدا کرد. حبیب، پیرمرد هفتاد و چند ساله، اولین شهید اسدیها در کربلا بود.
زهیر بن قین؛ از میانه راه تا اوج
داستان زهیر اما با حبیب فرق میکند. زهیر عثمانیمسلک بود. از علی (ع) فاصله داشت. در مسیر حج بود که کاروانش با کاروان حسین (ع) تلاقی کرد. امام کسی را فرستاد تا او را دعوت کند. زهیر اول قبول نکرد. اما همسرش گفت: «پسر پیامبر تو را میخواند و تو نمیروی؟»
رفت. برگشت. اما دیگر آن زهیر سابق نبود. چهرهاش شکفته بود. گفت: «من از غل و غم و تردید آزاد شدم. من با حسینم.»
صبح عاشورا، زهیر در کنار حبیب ایستاد. وقتی امام فرمود: «بروید»، زهیر گفت: «اگر بدانم کشته میشوم، دوباره زنده میشوم، دوباره کشته میشوم، تا هزار بار، دست از تو برنمیدارم.»
او هم به میدان رفت. پیر بود اما استوار. شهید شد، اما پیش از آن، به جوانان نشان داد که راه بازگشت همیشه باز است. حتی از میانه راه. حتی در آخرین لحظهها.
🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعدهگاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
https://eitaa.com/Khasf_Bayda
#خسف #یاران_امام_حسین #حبیب_بن_مظاهر #زهیر_بن_قین #عاشورا #پیر_میدان #کربلا #قرارگاه_بصیرت
بسم الله الرحمن الرحیم
در قصههای قبل، از تنهایی مسلم گفتیم، از توبه حر، از جریانهایی که در تاریخ شیعه زنده ماندند. اما حالا باید برویم سراغ خود میدان. شب و روز عاشورا. آنجا که یاران حسین (ع) یکییکی به میدان رفتند و شهید شدند.
میخواهم از دو پیرمرد بگویم. دو مرد که موهایشان سپید بود، اما دلهایشان آتش. آنها نیامدند جوانان را تشویق کنند و خودشان کنار بایستند. آمدند، شمشیر کشیدند، و پیش چشم جوانان، جان دادند. این است الگوی واقعی «سفیدمویِ میدان شیعه».
حبیب بن مظاهر؛ رفیق سه امام
حبیب بن مظاهر اسدی را همه به یک چیز میشناختند: وفاداری. او از اصحاب امام علی (ع) بود. در صفین جنگیده بود. بعد از شهادت امام علی (ع)، در کنار امام حسن (ع) ایستاد. و حالا، در هفتاد و چند سالگی، آمده بود کنار امام حسین (ع).
شب عاشورا، وقتی امام برای آخرین بار با یارانش حرف زد و فرمود: «بروید. بیعتتان را برداشتم. تاریکی شب شما را پنهان میکند»، حبیب برخاست. اولین نفری بود که سخن گفت: «یا اباعبدالله! از کدامین سوی برویم؟ به کدامین دیار پناه ببریم که بهتر از کنار تو باشد؟»
صبح عاشورا، وقتی نوبت به میدان رفتن رسید، حبیب شمشیرش را برداشت، عمامهاش را محکم بست، و راه افتاد. امام نگاهی به او کرد و فرمود: «حبیب! تو در این سن، چرا؟» حبیب خندید: «مولای من! پیرم که باشم، دلم جوان است. بگذار جوانان ببینند که پیرمردشان از مرگ نمیترسد.»
رفت و چنان جنگید که جوانان سپاه دشمن انگشتبهدهان ماندند. آخرش، مردی از سپاه عمر سعد ضربهای به سرش زد و دیگری سر از بدنش جدا کرد. حبیب، پیرمرد هفتاد و چند ساله، اولین شهید اسدیها در کربلا بود.
زهیر بن قین؛ از میانه راه تا اوج
داستان زهیر اما با حبیب فرق میکند. زهیر عثمانیمسلک بود. از علی (ع) فاصله داشت. در مسیر حج بود که کاروانش با کاروان حسین (ع) تلاقی کرد. امام کسی را فرستاد تا او را دعوت کند. زهیر اول قبول نکرد. اما همسرش گفت: «پسر پیامبر تو را میخواند و تو نمیروی؟»
رفت. برگشت. اما دیگر آن زهیر سابق نبود. چهرهاش شکفته بود. گفت: «من از غل و غم و تردید آزاد شدم. من با حسینم.»
صبح عاشورا، زهیر در کنار حبیب ایستاد. وقتی امام فرمود: «بروید»، زهیر گفت: «اگر بدانم کشته میشوم، دوباره زنده میشوم، دوباره کشته میشوم، تا هزار بار، دست از تو برنمیدارم.»
او هم به میدان رفت. پیر بود اما استوار. شهید شد، اما پیش از آن، به جوانان نشان داد که راه بازگشت همیشه باز است. حتی از میانه راه. حتی در آخرین لحظهها.
🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعدهگاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
https://eitaa.com/Khasf_Bayda
#خسف #یاران_امام_حسین #حبیب_بن_مظاهر #زهیر_بن_قین #عاشورا #پیر_میدان #کربلا #قرارگاه_بصیرت
- ۷.۴k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط