^فیک جونگکوک^(پارت؟)

_______

بعد از اون بوسه‌ طولانی، سکوت ساحل دوباره برگشت، اما این بار با طعم متفاوتی؛ انگار همه‌چیز شیرین‌تر شده بود. سرم رو روی سینه‌ جونگکوک گذاشتم و به صدای تپش قلبش گوش دادم. توی اون لحظه‌ آرامش، ناخودآگاه یه تصویر تلخ از بچگی‌هام تو ذهنم زنده شد. سایه‌ سرد بابام… مردی که خونه رو برای من به جای بهشت، به یه زندان پر از اضطراب تبدیل کرده بود.
با صدایِ آرومی که کمی میلرزید گفتم:
"می‌دونی جونگکوک؟… اینجا، کنار تو، یه حس عجیبی دارم. بابام… اون هیچ‌وقت بلد نبود خونه رو امن کنه. همیشه یادم داده بود که عشق یعنی ترس، یعنی بی‌قراری… واسه همین، حس امنیت الان من برام عجیبه. چون من هیچوقت چنین حسی رو تجربه نکرده بودم."
جونگکوک دستش رو دورم محکم‌تر کرد و با انگشت‌هاش موهام رو نوازش کرد. بعد، چونم رو گرفت و صورتم رو آورد بالا. چشم‌های مشکیش که حالا خیس از احساس بود، مستقیم تو چشم‌هام قفل شد.
با لحنی که انگار داشت با یه تیکه جواهر حرف میزد، گفت:
"ا/ت… عزیزدلم، عمر من…اوه خدای من...به چشم‌هات نگاه کن. میخوام تا ابد تو این چشم‌ها غرق بشم. قربون اون دل مهربونت برم که این همه سال تنهایی این بار رو کشیده. تو برای من،آدمی هستی که فکرشو نمیکردم یه روزی تموم زندگیم بشی.»
مات و مبهوت ادبیاتش بودم.
کی بهش یاد داده بود اینطوری حرف بزنه؟!
همزمان با اینکه قند تو دلم آب شده بود،
چشمم دوباره به زخم روی گونش خورد و برای هزارمین بار بهش فحش دادم و بدون اینکه بفهمم،گره‌ای بین ابروهام ایجاد شد.
مکثی کرد و با شیطنتِ شیرینی ادامه داد:"چرا اینقدر نازی… اصلا خبر داری وقتی اخم میکنی یا وقتی میترسی، چقدر دلم میخواد دنیا رو به آتیش بکشم تا فقط لبخند بزنی؟ تو لایق امن‌ترین جای دنیایی، و اون جایگاه… همین‌جاست، تو بغل من."
دستم رو گرفت و بوسید، تک‌تک انگشت‌هام رو. بعد دست کرد توی جیب کتش و یه جعبه‌ مخملی کوچیک بیرون آورد. با لبخندی که تمام چهرش رو روشن کرده بود، درش رو باز کرد. یه گردنبند ظریف نقره که یه نگین الماس کوچک روش میدرخشید.
گفت: "اینو برات گرفتم… نه فقط برای زیبایی...برای اینکه حلقه‌ای که توی دستته رو خاطره خوبی ازش نداری...میخوام هر بار که به این نگاه میکنی، به گردنت دست میزنی، یادت بیاد که یه نفر هست که دیوانه‌وار عاشقته. یه نفر که قسم خورده تا ابد از تو، از رویاهات و از قلبت محافظت کنه.-«
اشک توی چشم‌هام حلقه زد. برگشتم. موهام رو با ظرافت تمام کنار زد و زنجیر سرد گردنبند رو دور گردنم بست.
-
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۴)

#قرارداد_دوستانه s2p17هانا : چقدر گذشته بود ؟؟ پنچ دقیقه ؟؟ ...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

پارت ۹

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

زیبای کوچک فریبکار

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 14 چند لحظه دیگه نگاهم ک...

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط