پارت ۹
صبح روز بعد، بدنم از درد میسوخت. به سختی از تخت بلند شدم. آستینهای بلند پوشیدم تا زخمهام رو کسی نبینه.
توی آشپزخانه، یه دختر جوون با موهای قهوهای و چشمهای عسلی ایستاده بود. لباسهای شیک. وقتی منو دید، لبخند سردی زد.
/ تو باید همون عروس اجباری باشی، نه؟ من لوسی هستم. نامزد قبلی تهیونگ.
قلبم ایستاد. نامزد قبلی؟
/ (نزدیکتر شد) شنیدم تنبیه هم میشی. چه جالب.
تهیونگ وارد شد. با دیدن لوسی، ابروهاش بالا رفت.
& تو اینجا چیکار میکنی؟
/ اومدم یه سری بزنم. میخوام بمونم. با عروس جدیدت آشنا شم.
تهیونگ شونههاش رو بالا انداخت.
& هرچی. ولی اینجا مال منه.
و رفت. لوسی برگشت سمتم. لبخندش ترسناکتر شده بود.
/ خب، پس بیا بازی کنیم.
تمام روز منو دنبال خودش کشید. دستور میداد اینجا رو تمیز کنم، بعد دوباره کثیف میکرد. بهم میخندید.
شب، لوسی به تهیونگ گفت:
/ تهیونگ جان، میخوام امشب پیش تو بمونم. مثل قدیم.
تهیونگ نگاهی به من کرد.
& باشه. ولی اون هم باید تماشا کنه.
اتاق تهیونگ. من گوشهی اتاق زانو زده بودم. دستهام بسته. لوسی روی تخت نشسته بود. تهیونگ کنارش ایستاده بود.
& (به من) نگاه کن. خوب نگاه کن.
لوسی شروع کرد به لوس کردن با تهیونگ. اشک تو چشمهام جمع شد. ولی نگهش داشتم.
تهیونگ گفت:
& بس کن. حالا نوبت تنبیهشه.
لوسی از روی میز یه قیچی برداشت. براق و تیز. نزدیکم شد. یه تار از موهام رو گرفت.
· ل... لطفاً... نه موهام...
/ (خندید) اوه، پس موهات رو دوست داری؟
قیچی رو گذاشت روی موهام. یه دستهی بزرگ رو برید. بعد یه دستهی دیگه. تارهای مشکی روی زمین میریخت. من جیغ میکشیدم. ولی کاری نمیتونستم بکنم.
لوسی دست نگه نداشت. قیچی رو این ور و اون ور میبرد. حالا موهام تا گردنم کوتاه شده بود. نامرتب و کج. تارهای بلند مشکی، مثل یه کفن دورم ریخته بود.
/ (با پوزخند) خب، حالا شبیه یه خدمتکار واقعی شدی.
به زمین نگاه کردم. موهام. همهی موهام. روی زمین، زیر پای لوسی، مثل زباله ریخته بود. اشک از چشمهام جاری شد.
& (تهیونگ با صدای سرد) کافیه.
لوسی قیچی رو کنار گذاشت. به تهیونگ نگاه کرد.
/ خب، حالا دیگه شبیه عروس نیست. شبیه یه بردهست.
تهیونگ به من نگاه کرد. چشمهاش سرد بود. ولی یه چیزی توش بود. انگار عصبانی بود. ولی هیچی نگفت.
& (به من) گمشو توی طویله ات
به سختی بلند شدم. از اتاق بیرون رفتم. جلوی آینهی اتاقم ایستادم. موهام کوتاه شده بود. تا گردنم. دستهام رو گذاشتم روی سرم. اشک از چشمهام جاری شد. ولی این بار، نه از ترس.
توی آشپزخانه، یه دختر جوون با موهای قهوهای و چشمهای عسلی ایستاده بود. لباسهای شیک. وقتی منو دید، لبخند سردی زد.
/ تو باید همون عروس اجباری باشی، نه؟ من لوسی هستم. نامزد قبلی تهیونگ.
قلبم ایستاد. نامزد قبلی؟
/ (نزدیکتر شد) شنیدم تنبیه هم میشی. چه جالب.
تهیونگ وارد شد. با دیدن لوسی، ابروهاش بالا رفت.
& تو اینجا چیکار میکنی؟
/ اومدم یه سری بزنم. میخوام بمونم. با عروس جدیدت آشنا شم.
تهیونگ شونههاش رو بالا انداخت.
& هرچی. ولی اینجا مال منه.
و رفت. لوسی برگشت سمتم. لبخندش ترسناکتر شده بود.
/ خب، پس بیا بازی کنیم.
تمام روز منو دنبال خودش کشید. دستور میداد اینجا رو تمیز کنم، بعد دوباره کثیف میکرد. بهم میخندید.
شب، لوسی به تهیونگ گفت:
/ تهیونگ جان، میخوام امشب پیش تو بمونم. مثل قدیم.
تهیونگ نگاهی به من کرد.
& باشه. ولی اون هم باید تماشا کنه.
اتاق تهیونگ. من گوشهی اتاق زانو زده بودم. دستهام بسته. لوسی روی تخت نشسته بود. تهیونگ کنارش ایستاده بود.
& (به من) نگاه کن. خوب نگاه کن.
لوسی شروع کرد به لوس کردن با تهیونگ. اشک تو چشمهام جمع شد. ولی نگهش داشتم.
تهیونگ گفت:
& بس کن. حالا نوبت تنبیهشه.
لوسی از روی میز یه قیچی برداشت. براق و تیز. نزدیکم شد. یه تار از موهام رو گرفت.
· ل... لطفاً... نه موهام...
/ (خندید) اوه، پس موهات رو دوست داری؟
قیچی رو گذاشت روی موهام. یه دستهی بزرگ رو برید. بعد یه دستهی دیگه. تارهای مشکی روی زمین میریخت. من جیغ میکشیدم. ولی کاری نمیتونستم بکنم.
لوسی دست نگه نداشت. قیچی رو این ور و اون ور میبرد. حالا موهام تا گردنم کوتاه شده بود. نامرتب و کج. تارهای بلند مشکی، مثل یه کفن دورم ریخته بود.
/ (با پوزخند) خب، حالا شبیه یه خدمتکار واقعی شدی.
به زمین نگاه کردم. موهام. همهی موهام. روی زمین، زیر پای لوسی، مثل زباله ریخته بود. اشک از چشمهام جاری شد.
& (تهیونگ با صدای سرد) کافیه.
لوسی قیچی رو کنار گذاشت. به تهیونگ نگاه کرد.
/ خب، حالا دیگه شبیه عروس نیست. شبیه یه بردهست.
تهیونگ به من نگاه کرد. چشمهاش سرد بود. ولی یه چیزی توش بود. انگار عصبانی بود. ولی هیچی نگفت.
& (به من) گمشو توی طویله ات
به سختی بلند شدم. از اتاق بیرون رفتم. جلوی آینهی اتاقم ایستادم. موهام کوتاه شده بود. تا گردنم. دستهام رو گذاشتم روی سرم. اشک از چشمهام جاری شد. ولی این بار، نه از ترس.
- ۱۹.۴k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط