یاقوت

در احوالات افلاطون قصه ها

اون زن، شراب بود... ولی نه از اون‌هایی که فقط تلخی و مستی دارن. اون شرابِ کهنه‌ای بود که سال‌ها تو ذهنم توی بطری خیال نگهش داشته بودم—بی‌آنکه لب بزنم، فقط تماشا کرده بودم که چطور با زمان، جاافتاده‌تر، عمیق‌تر، و خواستنی‌تر می‌شه.

توی نگاهش، رنگ یاقوتیِ شرابی بود که زیر نور گرم غروب برق می‌زنه. توی صدای آروم و پخته‌ش، نغمه‌ی سال‌هایی بود که صبورانه رسیده. لبخندش مثل گرمای همون جرعه‌ی اول بود، وقتی لب بزنی و بفهمی هیچ شرابی قبلاً واقعاً شراب نبوده...

هر کلمه‌ای که می‌گفت، مثل چرخوندن آرام لیوانی بود در دست، و تو دلت می‌خواست هیچ‌وقت تموم نشه. اون، تنهاییِ شیرینی داشت، بوی بلوط سوخته و خاطره‌ی شب‌های بی‌خواب. زنی که باید با حوصله نوشیدش، جرعه‌جرعه، تا مستِ عمقش شد.

اون زن، شراب نبود فقط... شراب من بود. و من خوش‌شانس‌ترین رؤیابین دنیا.

حیدار زرباف ....رویا بین.....
دیدگاه ها (۶)

اگه خواستی بیا کپشن!

۳ پارتی

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)بعد از اون حرفِ سردِ م...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹¹من رینا بودم.وارث اصلی اون خانواده.و ...

#استاد_تراشیون ✅ آرزوی زن غربی... 📌امروز دارن دوران دوم فمین...

اگر بخوام غیر از گرونی چیزی بگم که دلم رو گرم کنه از چشم‌های...

چند‌پارتی‌ &تهیونگ&وقتی:``توی‌ مدرسه‌ باهم‌ رقابت‌دارید‌ولی....

زیبای کوچک فریبکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط