یاقوت
در احوالات افلاطون قصه ها
اون زن، شراب بود... ولی نه از اونهایی که فقط تلخی و مستی دارن. اون شرابِ کهنهای بود که سالها تو ذهنم توی بطری خیال نگهش داشته بودم—بیآنکه لب بزنم، فقط تماشا کرده بودم که چطور با زمان، جاافتادهتر، عمیقتر، و خواستنیتر میشه.
توی نگاهش، رنگ یاقوتیِ شرابی بود که زیر نور گرم غروب برق میزنه. توی صدای آروم و پختهش، نغمهی سالهایی بود که صبورانه رسیده. لبخندش مثل گرمای همون جرعهی اول بود، وقتی لب بزنی و بفهمی هیچ شرابی قبلاً واقعاً شراب نبوده...
هر کلمهای که میگفت، مثل چرخوندن آرام لیوانی بود در دست، و تو دلت میخواست هیچوقت تموم نشه. اون، تنهاییِ شیرینی داشت، بوی بلوط سوخته و خاطرهی شبهای بیخواب. زنی که باید با حوصله نوشیدش، جرعهجرعه، تا مستِ عمقش شد.
اون زن، شراب نبود فقط... شراب من بود. و من خوششانسترین رؤیابین دنیا.
حیدار زرباف ....رویا بین.....
اون زن، شراب بود... ولی نه از اونهایی که فقط تلخی و مستی دارن. اون شرابِ کهنهای بود که سالها تو ذهنم توی بطری خیال نگهش داشته بودم—بیآنکه لب بزنم، فقط تماشا کرده بودم که چطور با زمان، جاافتادهتر، عمیقتر، و خواستنیتر میشه.
توی نگاهش، رنگ یاقوتیِ شرابی بود که زیر نور گرم غروب برق میزنه. توی صدای آروم و پختهش، نغمهی سالهایی بود که صبورانه رسیده. لبخندش مثل گرمای همون جرعهی اول بود، وقتی لب بزنی و بفهمی هیچ شرابی قبلاً واقعاً شراب نبوده...
هر کلمهای که میگفت، مثل چرخوندن آرام لیوانی بود در دست، و تو دلت میخواست هیچوقت تموم نشه. اون، تنهاییِ شیرینی داشت، بوی بلوط سوخته و خاطرهی شبهای بیخواب. زنی که باید با حوصله نوشیدش، جرعهجرعه، تا مستِ عمقش شد.
اون زن، شراب نبود فقط... شراب من بود. و من خوششانسترین رؤیابین دنیا.
حیدار زرباف ....رویا بین.....
- ۴۷.۰k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط