تو پادشاه منی 🍯💛
تو پادشاه منی 🍯💛
پارت ⁰³
راوی :
دوساعت بعد :
بانو چان: بانوی من سیقه ی سلطنتی اینجا هستن .
فکر لیا: ایم بعد از ۲ ساعت اینجا چی کار میکنه .
لیا: بگید بیان داخل .
هواجین وارد اتاق شد.
هواجین: بانو اگر میشه بگید تنهامون بگزارند متشکر میشم .
لیا: همه اتاق رو ترک کنین .
همه اتاق رو ترک. کردن.
هواجین با گریه : بانو ی من هق منو به زور دارد قصر کردن هققق من نمیخواستم بابت ناراحتی شما و هق عالیجناب بشم بانوی من به زور پدرم اینجا هستم من و پسر ارباب کیم به هم علاقه مند بودیم ولی اون ها ما رو از هم جدا کردن هقق بانوی من ،من نمیخواستم این نوری بشه شما ۵ ساله با عالیجناب ازدواج کردید و الان من باعث هق آزار شمام .
لیا با لبخند مهربان: آی خدا این جوری نگو تو فقط ۲۰ سالته آخه نگران نباش باعث ناراحتی کسی نمیشی. لطفا آروم باش هر حرفی خواستی میتونی با من بزنی ولی نباید از عالیجناب انتظار داشته باشی . راستی پسر کدوم ارباب ؟
هواجین: پسر ارباب کیم نامجون ته سان .
لیا: آهان پسر عموم . چرا اون ؟ اون یه پسر دختر بازه هر شب رو با یکی میگذرونه .
هواجین: توی بازار شهر به من تجاوز شد ولی کسی نمیدونه ته سان من رو از اون جا نجات داد و درمانم کرد و همون حا بود که به هم علاقه مند شدیم .
لیا: یعنی احتمال داره که تو باردار بشی ؟
هواجین: درسته بانوی من طبیب هم همین رو میگفت و ته سان گفت که باهم ازدواج میکنیم و من اون بچه رو گردن میگیرم ولی الان هق اگه من باردار بشم من رو اعدام میکنن .
لیا: از کجا میدونی ممکنه عالیجناب امشب رو پیش تو بگذرونه .
هواجین: ایشون به من علاقه ندارن بعدشم ایشون منو به اتاقشون فراخواندن و گفتن که از ایشون انتظار اینکه مثل شوهر رویا هام باهام رفتار کنن رو نداشته باشم .
لیا: اوخی اشکالی نداره .
خواجه دربار : بانوی من عالیجناب وارد میشوند.
هر دو بلند شدن که جیمین وارد شد و هواجین رو در بعل لیا با چشم گریون دید .
جیمین: ملکه ی من اینجا چه اتفاقی افتاده ؟ چرا هواجین گریه میکنه ،؟ چرا میز رو کنار زدی و هواجین رو بغل کردی ؟
لیا: سرورم آروم باشید خدمتتون عرض میکنم . همه اتاق رو تخلیه کنید .
هواجین داشت از اتاق مثل بقیه بیرون میرفت که لیا دستش رو گرفت .
لیا: تو با بقیه یکی نیستی بانو هواجین .
هواجین: بانوی من لطفا این جوری خطابم نکنین . من مزاحم شما و عالیجناب نمیشم ایشون میخوان با شما خلوت کنن.
جیمین: این طور نیست میتونی بمونی .
(ای ننه اینا چرا انقدر مهربونن♡♡♡)
پارت ⁰³
راوی :
دوساعت بعد :
بانو چان: بانوی من سیقه ی سلطنتی اینجا هستن .
فکر لیا: ایم بعد از ۲ ساعت اینجا چی کار میکنه .
لیا: بگید بیان داخل .
هواجین وارد اتاق شد.
هواجین: بانو اگر میشه بگید تنهامون بگزارند متشکر میشم .
لیا: همه اتاق رو ترک کنین .
همه اتاق رو ترک. کردن.
هواجین با گریه : بانو ی من هق منو به زور دارد قصر کردن هققق من نمیخواستم بابت ناراحتی شما و هق عالیجناب بشم بانوی من به زور پدرم اینجا هستم من و پسر ارباب کیم به هم علاقه مند بودیم ولی اون ها ما رو از هم جدا کردن هقق بانوی من ،من نمیخواستم این نوری بشه شما ۵ ساله با عالیجناب ازدواج کردید و الان من باعث هق آزار شمام .
لیا با لبخند مهربان: آی خدا این جوری نگو تو فقط ۲۰ سالته آخه نگران نباش باعث ناراحتی کسی نمیشی. لطفا آروم باش هر حرفی خواستی میتونی با من بزنی ولی نباید از عالیجناب انتظار داشته باشی . راستی پسر کدوم ارباب ؟
هواجین: پسر ارباب کیم نامجون ته سان .
لیا: آهان پسر عموم . چرا اون ؟ اون یه پسر دختر بازه هر شب رو با یکی میگذرونه .
هواجین: توی بازار شهر به من تجاوز شد ولی کسی نمیدونه ته سان من رو از اون جا نجات داد و درمانم کرد و همون حا بود که به هم علاقه مند شدیم .
لیا: یعنی احتمال داره که تو باردار بشی ؟
هواجین: درسته بانوی من طبیب هم همین رو میگفت و ته سان گفت که باهم ازدواج میکنیم و من اون بچه رو گردن میگیرم ولی الان هق اگه من باردار بشم من رو اعدام میکنن .
لیا: از کجا میدونی ممکنه عالیجناب امشب رو پیش تو بگذرونه .
هواجین: ایشون به من علاقه ندارن بعدشم ایشون منو به اتاقشون فراخواندن و گفتن که از ایشون انتظار اینکه مثل شوهر رویا هام باهام رفتار کنن رو نداشته باشم .
لیا: اوخی اشکالی نداره .
خواجه دربار : بانوی من عالیجناب وارد میشوند.
هر دو بلند شدن که جیمین وارد شد و هواجین رو در بعل لیا با چشم گریون دید .
جیمین: ملکه ی من اینجا چه اتفاقی افتاده ؟ چرا هواجین گریه میکنه ،؟ چرا میز رو کنار زدی و هواجین رو بغل کردی ؟
لیا: سرورم آروم باشید خدمتتون عرض میکنم . همه اتاق رو تخلیه کنید .
هواجین داشت از اتاق مثل بقیه بیرون میرفت که لیا دستش رو گرفت .
لیا: تو با بقیه یکی نیستی بانو هواجین .
هواجین: بانوی من لطفا این جوری خطابم نکنین . من مزاحم شما و عالیجناب نمیشم ایشون میخوان با شما خلوت کنن.
جیمین: این طور نیست میتونی بمونی .
(ای ننه اینا چرا انقدر مهربونن♡♡♡)
- ۶.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط