دفتر خاطرات پارت سیزدهم
قسمت سیزدهم
جیمین:اگه چیزی نمیدونی میتونم خودم برم برسی کنم ببینم چرا به این قسمت جنگل میگن ممنوعه!.
این پسر دیوونه شده فک کنم میخواست بمیره ،دستی لای موهام کشیدم.
_ میخوای بدونی چرا به اینجا میگن جنگل ممنوعه.
چشمام کنجکاوانه بهم خیره شده بودن ولی صورتش حالت بی تفاوتی داشت.
_این داستان از اونجایی شروع میشه که یه دختر بخاطر خیانت عشقش توی این جنگل خودکشی میکنه!.
جیمین:خودکشی!.
نفسمو فرستادم بیرون
_ اره خودکشی.
چیزی نگفت و به فکر فرو رفت.
_ بعد از اون روحش توی این جنگل سرگردون میمونه و هرکی پاشو بزاره توی این قسمت از جنگل توسط اون روح کشته میشه!.
خندید اونم بلند بلند!.
_ چیزی خنده داریه؟.
جیمین:نه ولی با عقل جور در نمیاد چطوری یه روح میتونه یه انسان رو بکشه آخه؟.
سرمو تکون دادم
_ حالا که فهمیدی بهتره برگردیم!.
خواستم برگردم که دستمو گرفت.
جیمین:کجا میری بچه.
اه چرا همش بهم میگه بچه.
_ من بچه نیستم اصلا چرا بهم میگی بچه
جیمین: چون فقط بچه هان که همچین داستان های خیالاتی رو باور میکنن.
دستمو از دستش کشیدم بیرون و با خنده عصبی که ناشی از حرصم بود گفتم.
_اگه حرفای منو باور نداری برو داخل جنگل خورده شدی به من مربوط نیست.
خندید
جیمین:تو خیلی بامزه ای روح آدم نمیخوره.
نفسمو فرستادم بیرون و دست به سینه خیرش شدم.اونم نگاهی به من انداخت و بی تفاوت رفت داخل جنگل ممنوعه، جا خوردم با حیرت به جای خالیش نگاه کردم، اگه اتفاقی براش بیوفته چی،اصلا به من چه من بهش گفتم نرو اون حرف تو کلش نمیرفت،با اضطراب و نگران به تابلوی ممنوعه نگاه کردم.چشمامو بستم و با ترس عجیبی که به دلم نشسته بود وارد جنگل شدم.اب دهنمو قورت دادم و چشمامو باز کردم.
_ آقای پارک شما کجا هستین؟.
با قدمای لرزون شروع کردم به راه رفتن سعی کردم خونسرد باشم و با حرفای مثل اتفاقی قرار نیست بیوفته به خودم دلگرمی الکی میدادم
_ آقای پارک!.
درختای این قسمت از جنگل به قدری بلند بود که جلوی تابش نور خورشید رو میگرفت و جنگل رو ترسناک میکرد.از شدت ترس دلم میخواست گریه کنم.
_جیمین کجایی؟.
ترس تمام وجودمو گرفته بود تپش قلبم روی هزار درجه رفته بود آروم دستمو گذاشتم روی قلبم. آروم آروم اشک می ریختم.
_ جیمین داری منو میترسونی؟ پس کجایی پسر!.
با گذاشته شدن دستی رو شونه ای راستم بغضم ترکید و گریم شدت گرفت ازاون بدتر ترسمم بیشتر شد.
_تروخدا با من کاری نداشته باش!.
جیمین:خانم جئون چت شده چرا داری گریه میکنی؟.
تو یه لحظه برگشتم سمتش که غافلگیر شد با چشمای اشکیم بهش زل زدم نکنه روح شده؟!دست لرزونمو بلند کردم و گذاشتم روی گونش،از اینکه میتونستم لمسش کنم و به روح تبدیل نشده بود نفس آسوده ای کشیدم.
_ خیلی بیشوری کجا رفتی نمیگی من میترسم!.
لبخند معصومی روی لباش نشست و دستشو گذاشت روی دستم که روی گونش بود.
جیمین: ترسیدی که برام اتفاقی بیوفته!.
با این کارش قلبم لرزید،انگار زمان متوقف شده بود، همه احساساتم جاشو به احساس عجیب و نا آشنا داده بودن،با اون یکی دستش اشکای روی صورتم رو پاک کرد،توی چشماش زل زدم، آب دهنمو قورت دادم، به لباش خیره شدم یه لبخند معصوم روی لباش بود.
_ اره
تازه یاد موقعیتم افتادم
_نه من چرا باید نگران شما باشم.
دستمو از روی گونش برداشتم و ازش فاصله گرفتم.برگشتم،خواستم برم که گفت.
جیمین:کجا؟!
_خونه آقا شجاع با پسرش قرار دارم، آخه مشخص نیست میخوام از اینجا برم بیرون.
دو قدم برداشتم که دوباره صداش بلند شد.
جیمین:فک کنم گم شدیم!.
با این حرفش برگشتم سمتش!.
_ منظورت چیه!.
به دور بر نگاهی کرد
جیمین: دوربرت رو نگاه کن غیر درخت چی میبینی بعدشم اینجا کمی تاریکه.
راست میگفت به اطرافم نگاه کردم قسمتای کمی بود که نور خورشید بزور دیده میشد.
_ آقای پارک همش تقصیر شماست.
اومد جلو و دستمو گرفت.
جیمین: بهتره دستمو ول نکنی بچه جون تا گم نشی!.
دلم میخواست برم تو گوشش داد بزنمو بگم به من نگو بچه.
جیمین:بهتره اینجارو نشونی کنیم تا دور خودمون راه نریم!.
دستمو از دستش کشیدم بیرون
_ من که باهات هیجا نمیام.
شونه بالا انداخت و بی تفاوت گفت
جیمین: مهم نیست فوقش به یه غذای خوشمزه تبدیل میشی.
با این حرفش زوزه ای گرگی بلند شد.
_ نه نه کی گفته که من با شما نمیام.
از کنارش رد شدم و جلوتر از اون حرکت کردم.......خسته شده بودم انگاری داشتیم دور خودمون میچرخیدم.چشمم خورد به تخته سنگ.
_ آقای پارک من احساس میکنم داریم دور خودمون میچرخیم این دفعه سومه که دارم این تخته سنگو میبینم.
دستی لای موهاش کشید و خیلی جدی گفت.
جیمین:باید قبل از تاریکی هوا از اینجا بیایم بیرون!.
نگاهی بهم انداخت
جیمین: چرا نشستی بلند شو وقت نداریم.
اومد سمتم و بازومو توی دستش گرفت و بلندم کرد.
پایان پارت
لایک کامنت؟؟
جیمین:اگه چیزی نمیدونی میتونم خودم برم برسی کنم ببینم چرا به این قسمت جنگل میگن ممنوعه!.
این پسر دیوونه شده فک کنم میخواست بمیره ،دستی لای موهام کشیدم.
_ میخوای بدونی چرا به اینجا میگن جنگل ممنوعه.
چشمام کنجکاوانه بهم خیره شده بودن ولی صورتش حالت بی تفاوتی داشت.
_این داستان از اونجایی شروع میشه که یه دختر بخاطر خیانت عشقش توی این جنگل خودکشی میکنه!.
جیمین:خودکشی!.
نفسمو فرستادم بیرون
_ اره خودکشی.
چیزی نگفت و به فکر فرو رفت.
_ بعد از اون روحش توی این جنگل سرگردون میمونه و هرکی پاشو بزاره توی این قسمت از جنگل توسط اون روح کشته میشه!.
خندید اونم بلند بلند!.
_ چیزی خنده داریه؟.
جیمین:نه ولی با عقل جور در نمیاد چطوری یه روح میتونه یه انسان رو بکشه آخه؟.
سرمو تکون دادم
_ حالا که فهمیدی بهتره برگردیم!.
خواستم برگردم که دستمو گرفت.
جیمین:کجا میری بچه.
اه چرا همش بهم میگه بچه.
_ من بچه نیستم اصلا چرا بهم میگی بچه
جیمین: چون فقط بچه هان که همچین داستان های خیالاتی رو باور میکنن.
دستمو از دستش کشیدم بیرون و با خنده عصبی که ناشی از حرصم بود گفتم.
_اگه حرفای منو باور نداری برو داخل جنگل خورده شدی به من مربوط نیست.
خندید
جیمین:تو خیلی بامزه ای روح آدم نمیخوره.
نفسمو فرستادم بیرون و دست به سینه خیرش شدم.اونم نگاهی به من انداخت و بی تفاوت رفت داخل جنگل ممنوعه، جا خوردم با حیرت به جای خالیش نگاه کردم، اگه اتفاقی براش بیوفته چی،اصلا به من چه من بهش گفتم نرو اون حرف تو کلش نمیرفت،با اضطراب و نگران به تابلوی ممنوعه نگاه کردم.چشمامو بستم و با ترس عجیبی که به دلم نشسته بود وارد جنگل شدم.اب دهنمو قورت دادم و چشمامو باز کردم.
_ آقای پارک شما کجا هستین؟.
با قدمای لرزون شروع کردم به راه رفتن سعی کردم خونسرد باشم و با حرفای مثل اتفاقی قرار نیست بیوفته به خودم دلگرمی الکی میدادم
_ آقای پارک!.
درختای این قسمت از جنگل به قدری بلند بود که جلوی تابش نور خورشید رو میگرفت و جنگل رو ترسناک میکرد.از شدت ترس دلم میخواست گریه کنم.
_جیمین کجایی؟.
ترس تمام وجودمو گرفته بود تپش قلبم روی هزار درجه رفته بود آروم دستمو گذاشتم روی قلبم. آروم آروم اشک می ریختم.
_ جیمین داری منو میترسونی؟ پس کجایی پسر!.
با گذاشته شدن دستی رو شونه ای راستم بغضم ترکید و گریم شدت گرفت ازاون بدتر ترسمم بیشتر شد.
_تروخدا با من کاری نداشته باش!.
جیمین:خانم جئون چت شده چرا داری گریه میکنی؟.
تو یه لحظه برگشتم سمتش که غافلگیر شد با چشمای اشکیم بهش زل زدم نکنه روح شده؟!دست لرزونمو بلند کردم و گذاشتم روی گونش،از اینکه میتونستم لمسش کنم و به روح تبدیل نشده بود نفس آسوده ای کشیدم.
_ خیلی بیشوری کجا رفتی نمیگی من میترسم!.
لبخند معصومی روی لباش نشست و دستشو گذاشت روی دستم که روی گونش بود.
جیمین: ترسیدی که برام اتفاقی بیوفته!.
با این کارش قلبم لرزید،انگار زمان متوقف شده بود، همه احساساتم جاشو به احساس عجیب و نا آشنا داده بودن،با اون یکی دستش اشکای روی صورتم رو پاک کرد،توی چشماش زل زدم، آب دهنمو قورت دادم، به لباش خیره شدم یه لبخند معصوم روی لباش بود.
_ اره
تازه یاد موقعیتم افتادم
_نه من چرا باید نگران شما باشم.
دستمو از روی گونش برداشتم و ازش فاصله گرفتم.برگشتم،خواستم برم که گفت.
جیمین:کجا؟!
_خونه آقا شجاع با پسرش قرار دارم، آخه مشخص نیست میخوام از اینجا برم بیرون.
دو قدم برداشتم که دوباره صداش بلند شد.
جیمین:فک کنم گم شدیم!.
با این حرفش برگشتم سمتش!.
_ منظورت چیه!.
به دور بر نگاهی کرد
جیمین: دوربرت رو نگاه کن غیر درخت چی میبینی بعدشم اینجا کمی تاریکه.
راست میگفت به اطرافم نگاه کردم قسمتای کمی بود که نور خورشید بزور دیده میشد.
_ آقای پارک همش تقصیر شماست.
اومد جلو و دستمو گرفت.
جیمین: بهتره دستمو ول نکنی بچه جون تا گم نشی!.
دلم میخواست برم تو گوشش داد بزنمو بگم به من نگو بچه.
جیمین:بهتره اینجارو نشونی کنیم تا دور خودمون راه نریم!.
دستمو از دستش کشیدم بیرون
_ من که باهات هیجا نمیام.
شونه بالا انداخت و بی تفاوت گفت
جیمین: مهم نیست فوقش به یه غذای خوشمزه تبدیل میشی.
با این حرفش زوزه ای گرگی بلند شد.
_ نه نه کی گفته که من با شما نمیام.
از کنارش رد شدم و جلوتر از اون حرکت کردم.......خسته شده بودم انگاری داشتیم دور خودمون میچرخیدم.چشمم خورد به تخته سنگ.
_ آقای پارک من احساس میکنم داریم دور خودمون میچرخیم این دفعه سومه که دارم این تخته سنگو میبینم.
دستی لای موهاش کشید و خیلی جدی گفت.
جیمین:باید قبل از تاریکی هوا از اینجا بیایم بیرون!.
نگاهی بهم انداخت
جیمین: چرا نشستی بلند شو وقت نداریم.
اومد سمتم و بازومو توی دستش گرفت و بلندم کرد.
پایان پارت
لایک کامنت؟؟
- ۴۲.۱k
- ۳۰ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط