داستان ترسناک:
اسم :اعماق جنگل
قسمت 2
آن شب، دوستان باقیمانده، وحشتزده و نفسنفسزنان، از دل جنگل تاریک گریختند. هر شاخهای که زیر پایشان میشکست، هر بادی که در میان درختان میپیچید، برایشان صدای قدمهای مرگ بود. نور ماه، که پیشتر جادویی و وهمآور بود، حالا مانند چشمانی سرد و قضاوتگر به آنها خیره شده بود. آنها تا سپیدهدم به دویدن ادامه دادند، بدون اینکه لحظهای پشت سر خود را نگاه کنند، مبادا سایهی نامرئی را دوباره ببینند یا صدای خندهی سردش را بشنوند.
وقتی بالاخره به جاده رسیدند و نور شهر را دیدند، احساس امنیت کاذبی به آنها دست داد. اما آن شب، چیزی را با خود از جنگل به شهر آوردند: ترسی عمیق و ناگوار که ریشه دواند. روزها به سختی میگذشتند، اما شبها کابوسهای لیلا و آن موجود را دوباره تجربه میکردند. صدای پچپچها، حس حضور سرد، و سایههایی که در گوشه اتاق میدیدند، دیگر فقط خاطره نبودند؛ بلکه سایهی شوم آن خانه، آنها را نیز در برگرفته بود.
یکی از آنها، آرمان، بیش از همه آزار میدید. او دیگر نمیتوانست در تاریکی بخوابد، حتی نور چراغ خواب هم آرامش نمیکرد. حس میکرد چیزی نامرئی او را در خانه تعقیب میکند، دقیقاً همانطور که لیلا در دفتر خاطراتش نوشته بود. یک شب، وقتی در اتاقش تنها بود، احساس کرد هوای اتاق سنگین شد و سردی عجیبی او را فرا گرفت. صدای نجواهایی بسیار ضعیف شنید، نجواهایی که گویی از درون دیوارها بیرون میآمد. به تدریج، نجواها بلندتر و واضحتر شدند، نام او را صدا میزدند... و در انتهای راهرو، سایهای بلند و نامشخص دوباره بر دیوار نقش بست. آن موجود، از جنگل و خانه متروکه، راهی برای رسیدن به آنها پیدا کرده بود، چرا که ترس، بهترین غذا برایش بود و حالا، در دل شهر، در خانههایشان، ترس جوانههای جدیدی زده بود.
قسمت 2
آن شب، دوستان باقیمانده، وحشتزده و نفسنفسزنان، از دل جنگل تاریک گریختند. هر شاخهای که زیر پایشان میشکست، هر بادی که در میان درختان میپیچید، برایشان صدای قدمهای مرگ بود. نور ماه، که پیشتر جادویی و وهمآور بود، حالا مانند چشمانی سرد و قضاوتگر به آنها خیره شده بود. آنها تا سپیدهدم به دویدن ادامه دادند، بدون اینکه لحظهای پشت سر خود را نگاه کنند، مبادا سایهی نامرئی را دوباره ببینند یا صدای خندهی سردش را بشنوند.
وقتی بالاخره به جاده رسیدند و نور شهر را دیدند، احساس امنیت کاذبی به آنها دست داد. اما آن شب، چیزی را با خود از جنگل به شهر آوردند: ترسی عمیق و ناگوار که ریشه دواند. روزها به سختی میگذشتند، اما شبها کابوسهای لیلا و آن موجود را دوباره تجربه میکردند. صدای پچپچها، حس حضور سرد، و سایههایی که در گوشه اتاق میدیدند، دیگر فقط خاطره نبودند؛ بلکه سایهی شوم آن خانه، آنها را نیز در برگرفته بود.
یکی از آنها، آرمان، بیش از همه آزار میدید. او دیگر نمیتوانست در تاریکی بخوابد، حتی نور چراغ خواب هم آرامش نمیکرد. حس میکرد چیزی نامرئی او را در خانه تعقیب میکند، دقیقاً همانطور که لیلا در دفتر خاطراتش نوشته بود. یک شب، وقتی در اتاقش تنها بود، احساس کرد هوای اتاق سنگین شد و سردی عجیبی او را فرا گرفت. صدای نجواهایی بسیار ضعیف شنید، نجواهایی که گویی از درون دیوارها بیرون میآمد. به تدریج، نجواها بلندتر و واضحتر شدند، نام او را صدا میزدند... و در انتهای راهرو، سایهای بلند و نامشخص دوباره بر دیوار نقش بست. آن موجود، از جنگل و خانه متروکه، راهی برای رسیدن به آنها پیدا کرده بود، چرا که ترس، بهترین غذا برایش بود و حالا، در دل شهر، در خانههایشان، ترس جوانههای جدیدی زده بود.
- ۱.۴k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط