when silence became a scream last part

و سونگمین، که دیگر نمی‌توانست لبخندش را پنهان کند، با شیطنت گفت:«فقط لطفاً از فردا توی خوابگاه خیلی رمانتیک نباشید. ما هم اعصاب داریم.»همه زدند زیر خنده.یونا خندید و این خنده، با خنده‌های قبلی فرق داشت.. این خنده، از دلِ آرامش آمده بود.چند دقیقه بعد، ، بنگچان به آرامی یونا را به راهرویی خلوت در کنارِ اتاق گریم برد؛ جایی که صدای جمعیت کمی خفه‌تر شنیده می‌شد.نورِ سفیدِ کم‌جانِ راهرو روی صورتِ هر دویشان افتاده بود. بنگچان آهسته زمزمه کرد:«من یه کم ترسوندمت؟»یونا به او نگاه کرد. در چشم‌هایش هنوز برقِ اشک بود، اما لبخندِ نرمی گوشه‌ی لبش نشست.«نه…»مکث کرد.«فقط… هنوز باورم نمی‌شه کسی منو انتخاب کرده باشه.»بنگچان یک قدم نزدیک‌تر آمد.«یونا، من تو رو انتخاب نکردم چون دلم برات سوخت.یا چون لازم بود ازت محافظت کنم.»صدایش پایین‌تر شد.«من تو رو انتخاب کردم چون وقتی کنارِ توام، حس می‌کنم دقیقاً جایی هستم که باید باشم.»چشم‌های یونا لرزید.او آرام گفت:«من همیشه فکر می‌کردم اگه کسی واقعاً منو بشناسه، می‌ترسه… یا می‌ره.»بنگچان بی‌درنگ جواب داد:«من هر چی بیشتر تو رو شناختم، بیشتر خواستم بمونم.»این بار یونا دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. اما اشک‌هایش سبک بودند، نه سنگین.بنگچان دستش را بالا آورد و با نوک انگشت، قطره‌ای را از روی گونه‌ی او پاک کرد.آرام گفت، «هر وقت دنیا زیادی سنگین شد، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.»یونا لب‌هایش را روی هم فشرد، بعد خیلی آهسته سرش را به سینه‌ی او تکیه داد«پس نرو.»بنگچان بدونِ حتی یک لحظه تردید، بازوانش را دورِ او حلقه کرد.«هیچ‌جا نمی‌رم.»وقتی اعضا به خانه برگشتند، همه خسته‌تر از آن بودند که مثل همیشه شلوغ کنند. با این حال، در فضا نوعی سبکی وجود داشت؛ مثلِ خانه‌ای که بعد از سال‌ها، پنجره‌اش بالاخره باز شده باشد.یونا آرام وارد سالن شد.هنوز باور کردنِ همه‌چیز برایش سخت بود.روی میزِ پذیرایی، یک تکه کیکِ کوچک با یک شمعِ روشن گذاشته شده بود.او با تعجب به بقیه نگاه کرد.هان با لبخند گفت:«تولد نیست وسالگرد هم نیست.»لینو، با لحنی ساده اما عمیق، گفت:«فقط خواستیم یه چیزی رو جشن بگیریم.»«چی رو؟» یونا با صدای آرام پرسید.این بار سونگمین جواب داد:«شروعِ زندگیِ واقعیِ تو.»سکوتِ کوتاهی حاکم شد.بنگچان کنارِ او ایستاد.طوری که انگار جایگاهش از اول همان‌جا بوده.او زیر لب «آرزو کن.»یونا چشم‌هایش را بست.
یونا فهمید چیزی که همیشه دنبالش بوده نه تأیید، نه انتقام.
بلکه همین بود:
یک میزِ ساده، چند آدمِ پرسر‌و‌صدا،
و قلبی که دیگر مجبور نبود در سکوت زخم‌هایش را پنهان کند.
دیدگاه ها (۰)

.....پارت هفدهم.....

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۴بعد از ناهار، چهار امگا به سمت کلاس ...

p37

......پارت بیست و دوم.......

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

کاشکی منم می‌تونستم برای همیشه چشم هام رو روی این دنیا ببندم...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

پارت دوم: «طوفان در شیشه‌ها»صدای رگبار باران شدیدتر شده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط