قسمت هفتم....
قسمت هفتم....
جونگین...
دیدم ماشینشو پارک کرد و پیاده شد ...منم ماشینمو پارک کردم و رفتم سمتش.... رفت تو و خواست در رو ببنده که با پام مانعش شدم... یقشو گرفتم و کشیدمش بیرون:
ببین.... می خوام همینجا باهات اتمام حجت کنم... اگر یه بار دیگه ببینم که داری دور و ور ملودی می پلکی.... خودم زمین رو از وجودت پاک می کنم... فهمیدی؟؟؟؟؟؟
یقشو ول کردم پرتش کردم تو خونه و در رو بستم و دویدم سمت ماشینم...
سوار شدم و 10دقیقه ی راه رو توی 5مین طی کردم.... رسیدم خوابگاه و رفتم تو اتاقم... دیدم کیونگسو خوابیده خیلی اروم خزیدم توی تختم و با فکر ملودی به خواب رفتم. (جیغغغغغغغغغغ)
روز بعد....
ملودی....
مثله همیشه به لطف غرغرای ته یون بیدار شدم. دست و صورتمو شستم و فرم مدرسه رو پوشیدم موهامو پرنسسی بستم و کیفمو برداشتم و همراه ته یون از اتاقم زدیم بیرون.... بعد از 5مین همره جنیفر و هانا که توی راه به ما ملحق شدن وارد دانشگاه شدیم....کیفمون رو گذاشتیم و رفتم توی حیاط نشستیم و بعد از چند دقیقه متوجه شدم که پسرای اکسو هم اومدن و روبروی ما به فاصله ی 2متر نشستن... یهو دو تا دست مانع دید زدنم شدن زدم روی اون دستا و دیدم که سوهیونه...
-یاااااااا... چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+تو... تو... چه طور جرعت می کنی از فردی به این کیوتی رو مورد بازجویب قرار بدی؟؟؟
-همونطوری که تو به خانوم محترم رو اذیت می کنی.....
دخترا اونور ریسه می رفتن.... خودشم پوکیده بود از خنده....
+تو هم فقط منو ضایع کن... اوکی؟؟؟؟
-اوکی.....
ته یون:بهتره زودتر بریم سمت کلاس.... با این حرفش هم ما و هم پسرای اکسو بلند شدیم و رفتیم سمت کلاس.... این بار هم سوهیون پیش من نشست.... بعد از دوساعت کلاسا تمام شد... اومدم از کلاس بیرون برم که یهو جونگین دستمو کشید و از کلاس خارج کرد..... از دانشگاه زدیم بیرون..... منو به زور سوار ماشین کرد... و از شهر خارج شد.... ترسیدم.... خیلی زیاد
+جونگین...
-هیسسسسی.......... هیچی نگو.... هیچی...
+اماا...
-گغتممممم ههییچچجییی نننگگگوووووووو
ترسیدم ازش.... احساس کردم یه غم عجیبی تو صداشه... پس ترجیح دادم ساکت باشم و به بوته های خشکیذده زل بزنم..... 30مین بعد.... دیدم رسیدیم به ساحل.... پیاده شد..... یه زیر مستطیل شکل در اورد و پهنش کرد.... در منو باز کرد و خودش رفت و روی زیر انداز نشست.....
+پیاده میشی؟؟؟؟؟
-ب... ب... بله...
پیاده شدم و نشستم کنارش.... سرشو گذاشت روی شونم.... گر گرفتم..... هم خوشحال بودم.... هم ناراحت.... نمی دونم ولی هر حسی بود خس عجیبی بود....
+دوست دارم...
-وات؟؟؟؟
+عاشقتم...
-حتما داری هزیون میگی قرصاتو خوردی؟؟؟؟
+بهت علاقه دارم....
-جونگین...
+ببین..... شاید فکر کنی که اینا هوسه یا یه حس زود گذر اما من عاشقتم.... حاضرم به خلطر تو هر کاری بکنم.... ببین.... من نمی خوام عشقمو بهت تحمیل کنم اما..... لطفا پسم نزن..... تو اولین دختری هستی که منو به خودش جذب کرده.... لطفا پسم نزن....
-جونگین مگه من مریضم بخوام عشقمو پس بزنم؟؟؟؟؟؟
+پس می تونم تورو به عنوان دوست دخترم به بقیه معرفی کنم؟؟؟؟؟
-یس....
+وواووو باورم نمیشع!!
-چیرو ؟؟؟
+اینکه این حس لعنتی دو طرفه باشی...
-جونگین میشه یه کاری بکنی برام؟؟؟؟
+چی؟؟؟؟
-می ترسم بچه ها نگران شن.... بریم خوابگاه....
+بریم عشقم....
سوار شدم باورم نمیشد اونی که دوسش دارم عاشقمه... حس خوب یعنی این.... حس خوب...
ادامه دارد...
به جان خودم قسم نمی خواستم بزارمش ولی فقط و فقط به خاطر اجی مینا گذاشتم.... فقط..
جونگین...
دیدم ماشینشو پارک کرد و پیاده شد ...منم ماشینمو پارک کردم و رفتم سمتش.... رفت تو و خواست در رو ببنده که با پام مانعش شدم... یقشو گرفتم و کشیدمش بیرون:
ببین.... می خوام همینجا باهات اتمام حجت کنم... اگر یه بار دیگه ببینم که داری دور و ور ملودی می پلکی.... خودم زمین رو از وجودت پاک می کنم... فهمیدی؟؟؟؟؟؟
یقشو ول کردم پرتش کردم تو خونه و در رو بستم و دویدم سمت ماشینم...
سوار شدم و 10دقیقه ی راه رو توی 5مین طی کردم.... رسیدم خوابگاه و رفتم تو اتاقم... دیدم کیونگسو خوابیده خیلی اروم خزیدم توی تختم و با فکر ملودی به خواب رفتم. (جیغغغغغغغغغغ)
روز بعد....
ملودی....
مثله همیشه به لطف غرغرای ته یون بیدار شدم. دست و صورتمو شستم و فرم مدرسه رو پوشیدم موهامو پرنسسی بستم و کیفمو برداشتم و همراه ته یون از اتاقم زدیم بیرون.... بعد از 5مین همره جنیفر و هانا که توی راه به ما ملحق شدن وارد دانشگاه شدیم....کیفمون رو گذاشتیم و رفتم توی حیاط نشستیم و بعد از چند دقیقه متوجه شدم که پسرای اکسو هم اومدن و روبروی ما به فاصله ی 2متر نشستن... یهو دو تا دست مانع دید زدنم شدن زدم روی اون دستا و دیدم که سوهیونه...
-یاااااااا... چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+تو... تو... چه طور جرعت می کنی از فردی به این کیوتی رو مورد بازجویب قرار بدی؟؟؟
-همونطوری که تو به خانوم محترم رو اذیت می کنی.....
دخترا اونور ریسه می رفتن.... خودشم پوکیده بود از خنده....
+تو هم فقط منو ضایع کن... اوکی؟؟؟؟
-اوکی.....
ته یون:بهتره زودتر بریم سمت کلاس.... با این حرفش هم ما و هم پسرای اکسو بلند شدیم و رفتیم سمت کلاس.... این بار هم سوهیون پیش من نشست.... بعد از دوساعت کلاسا تمام شد... اومدم از کلاس بیرون برم که یهو جونگین دستمو کشید و از کلاس خارج کرد..... از دانشگاه زدیم بیرون..... منو به زور سوار ماشین کرد... و از شهر خارج شد.... ترسیدم.... خیلی زیاد
+جونگین...
-هیسسسسی.......... هیچی نگو.... هیچی...
+اماا...
-گغتممممم ههییچچجییی نننگگگوووووووو
ترسیدم ازش.... احساس کردم یه غم عجیبی تو صداشه... پس ترجیح دادم ساکت باشم و به بوته های خشکیذده زل بزنم..... 30مین بعد.... دیدم رسیدیم به ساحل.... پیاده شد..... یه زیر مستطیل شکل در اورد و پهنش کرد.... در منو باز کرد و خودش رفت و روی زیر انداز نشست.....
+پیاده میشی؟؟؟؟؟
-ب... ب... بله...
پیاده شدم و نشستم کنارش.... سرشو گذاشت روی شونم.... گر گرفتم..... هم خوشحال بودم.... هم ناراحت.... نمی دونم ولی هر حسی بود خس عجیبی بود....
+دوست دارم...
-وات؟؟؟؟
+عاشقتم...
-حتما داری هزیون میگی قرصاتو خوردی؟؟؟؟
+بهت علاقه دارم....
-جونگین...
+ببین..... شاید فکر کنی که اینا هوسه یا یه حس زود گذر اما من عاشقتم.... حاضرم به خلطر تو هر کاری بکنم.... ببین.... من نمی خوام عشقمو بهت تحمیل کنم اما..... لطفا پسم نزن..... تو اولین دختری هستی که منو به خودش جذب کرده.... لطفا پسم نزن....
-جونگین مگه من مریضم بخوام عشقمو پس بزنم؟؟؟؟؟؟
+پس می تونم تورو به عنوان دوست دخترم به بقیه معرفی کنم؟؟؟؟؟
-یس....
+وواووو باورم نمیشع!!
-چیرو ؟؟؟
+اینکه این حس لعنتی دو طرفه باشی...
-جونگین میشه یه کاری بکنی برام؟؟؟؟
+چی؟؟؟؟
-می ترسم بچه ها نگران شن.... بریم خوابگاه....
+بریم عشقم....
سوار شدم باورم نمیشد اونی که دوسش دارم عاشقمه... حس خوب یعنی این.... حس خوب...
ادامه دارد...
به جان خودم قسم نمی خواستم بزارمش ولی فقط و فقط به خاطر اجی مینا گذاشتم.... فقط..
- ۴.۶k
- ۳۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط