آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۴
.
.
.
.
(گیو)
تاکسی داره همینجوری مستقیم میره. از چند تا مجتمع تجاری دیگه میگذریم.
_سابیتو این همه مرکز خرید و مجتمع چرا میریم مجتمع تجاری هایاشی؟
× اونجا نسبت به بقیه ی مرکز خرید ها بهتره. در ضمن من اونجا یه لباسی دیدم که مطمئنا بهت میاد🌚✨️
_آها. مرسی
بعد از گفتن این حرف تاکسی یهو پیچید سمت راست. مسیر هایاشی که این وری نیست. بسم الله الرحمن الرحیم.....
راننده از توی آینه خیلی به عقب نگاه میکنه. چشمش دائم روی سابیتو قفل میشه. یه خبری هست...
یواش در گوش سابیتو میگم:« این مرده رو میشناسی؟ چرا هی برمیگرده به تو زل میزنه؟»
اون هم در گوش من میگه:«نه. ولی به قیافش نگاه کن.... تصویر محوی که دوربین مخفی پارکینگ کافه آکای از لحظه ی مرگ تاناکا شیزومی ثبت کرده بود... یادته؟»
یارو زد رو ترمز . سرم خورد به صندلی ماشین
؟؟ پیاده شید.
_چی؟
؟؟ گفتم پیاده شید!
سابیتو در ماشین رو باز کرد . از ماشین پیاده شدیم و کنار هم موندیم پیش ماشین.
مرد ، با یه اسلحه از ماشین پیاده شد و رو به ما گفت:« برگردید و برید داخل. دست هاتون رو هم بزارید پشت سرتون!»
ای مرتیکه ی پدصگ 💢
سابیتو دست هاشو میبره بالا ولی من هنوز نمیخوام تن بدم.
مور مورم شد. اسلحه رو روی سرم حس میکنم. لعنتیِ پدصگ با خودت چی فکر کردی؟
برمیگردم و دستم رو با سرعت به سمت اسلحه میبرم. مچ دستش رو فشار میدم با یه ضربه به روی کمرش روی زمین میندازمش. مچ دست راستش رو با پا روی زمین قفل میکنم و دست چپش رو با دستم نگه میدارم.
سابیتو پوزخندی میزنه و میگه:« به حکم قانون شما دستگیرید!» یه دست بند از توی کیفی که به کمرش بسته بود درمیاره و یکی از دست هاشو با دست بند میبنده.
_حتما باید اینو بگی؟
× هیس شو😌 میدونی چقدر از این جمله خوشم میاد؟
_آره
سابیتو اسلحه رو از روی زمین بر میداره و میگه:«اسلحه ی دولتی؟ برای کی کار میکنی؟»
؟؟هه من برای هیچ کس کار نمی کنم
من با دست آزادم میزنم تو سرش و میگم:« همه همینو میگن.... یکم متفاوت باشید لااقل 😐.»
×همشون عقب موندن
سابیتو اون یکی دست یارو رو از زیر پای من بیرون میکشه و به اون یکی دستش نزدیک میکنه. دست هاشو بست . « گیو زنگ بزن به سانمی بگو یه ماشین بفرسته اینجا.»
_اینجا کجاست؟
به اطراف نگاه میکنم ولی فقط یه کارخونه ی خالی وجود داره. هیچ تابلویی نیست. چطوری از توی جاده ی کمربندی یهو اومدیم یه جایی که حتی پرنده هم پر نمیزنه؟
_براش لوکیشن میفرستم.
×اینجا یه کارخونه ی بینام و نشون عه. هوی مردک! توی کار قاچاق اعضای بدن انسانی یا برای لذت مردم رو شکنجه میکنی؟
؟؟ خفه شو!
×این چه طرز صحبت با مجری قانون عه؟
دست هاشو میکشه و به زور از روی زمین بلندش میکنه. این ورژن سابیتو واقعت بیرحم و ترسناکه....
× بی زحمت در ماشین رو باز میکنی؟
_هوم
مرد هه رو میکنه تو ماشین و به من میگه حواسم بهش باشه. میشینم توی ماشینش.
سابیتو جلو میشینه و میگه:«نام نام🗿🎀 میریم سمت اداره ی پلیس ، اینجوری وقتی سانمی بیاد فقط باید اطلاعات اینجا رو در بیاره. »
....کمی بعد.....
سابیتو با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت حرکت کرد و رسیدیم اداره ی پلیس.
با یکی از ماموران اونجا صحبت کردیم و پرونده ی اون یارو رو به ما سپردن.
_مرخصی عزیزم خداحافظ تا ماه دیگه🗿💔
×نگران نباش.... هنوز ۱۲ ساعت دیگه میتونی استراحت کنی.
_بزار ببینم..... ۸ ساعت خواب ، ۱ ساعت غذا خوردن و موارد شخصی ، ۱ ساعت خرید ، ۱ ساعت رفت و آمد ها ، ۵ دقیقه عوض کردن لباس ، نیم ساعت پختن غذا ، همه ی اینا رو روی هم بزاری کلا ۲۵ دقیقه میمونه....
×چطوری توی چند ثانیه تونستی همچین برنامه ی دقیقی بچینی؟
_نمی دونم . بیا بریم سمت هایاشی
× یه روز دیگه بریم؟ تو خیلی خسته تر از چیزی که فکر میکنی هستی.....
_ولی من خوبم😐
برو بخواب دیگه هم حرف نزن🗿👍🎀
سابیتو منو هل میده جلو و منم راضی شدم که برم خونه.
راستش ، خوبه که میتونم یکم بیشتر بخوابم....
ادامه دارد...
قراره شاهد جنایت های خیلی زیادی باشید🤡🎀☝️🪄
.
.
.
(گیو)
تاکسی داره همینجوری مستقیم میره. از چند تا مجتمع تجاری دیگه میگذریم.
_سابیتو این همه مرکز خرید و مجتمع چرا میریم مجتمع تجاری هایاشی؟
× اونجا نسبت به بقیه ی مرکز خرید ها بهتره. در ضمن من اونجا یه لباسی دیدم که مطمئنا بهت میاد🌚✨️
_آها. مرسی
بعد از گفتن این حرف تاکسی یهو پیچید سمت راست. مسیر هایاشی که این وری نیست. بسم الله الرحمن الرحیم.....
راننده از توی آینه خیلی به عقب نگاه میکنه. چشمش دائم روی سابیتو قفل میشه. یه خبری هست...
یواش در گوش سابیتو میگم:« این مرده رو میشناسی؟ چرا هی برمیگرده به تو زل میزنه؟»
اون هم در گوش من میگه:«نه. ولی به قیافش نگاه کن.... تصویر محوی که دوربین مخفی پارکینگ کافه آکای از لحظه ی مرگ تاناکا شیزومی ثبت کرده بود... یادته؟»
یارو زد رو ترمز . سرم خورد به صندلی ماشین
؟؟ پیاده شید.
_چی؟
؟؟ گفتم پیاده شید!
سابیتو در ماشین رو باز کرد . از ماشین پیاده شدیم و کنار هم موندیم پیش ماشین.
مرد ، با یه اسلحه از ماشین پیاده شد و رو به ما گفت:« برگردید و برید داخل. دست هاتون رو هم بزارید پشت سرتون!»
ای مرتیکه ی پدصگ 💢
سابیتو دست هاشو میبره بالا ولی من هنوز نمیخوام تن بدم.
مور مورم شد. اسلحه رو روی سرم حس میکنم. لعنتیِ پدصگ با خودت چی فکر کردی؟
برمیگردم و دستم رو با سرعت به سمت اسلحه میبرم. مچ دستش رو فشار میدم با یه ضربه به روی کمرش روی زمین میندازمش. مچ دست راستش رو با پا روی زمین قفل میکنم و دست چپش رو با دستم نگه میدارم.
سابیتو پوزخندی میزنه و میگه:« به حکم قانون شما دستگیرید!» یه دست بند از توی کیفی که به کمرش بسته بود درمیاره و یکی از دست هاشو با دست بند میبنده.
_حتما باید اینو بگی؟
× هیس شو😌 میدونی چقدر از این جمله خوشم میاد؟
_آره
سابیتو اسلحه رو از روی زمین بر میداره و میگه:«اسلحه ی دولتی؟ برای کی کار میکنی؟»
؟؟هه من برای هیچ کس کار نمی کنم
من با دست آزادم میزنم تو سرش و میگم:« همه همینو میگن.... یکم متفاوت باشید لااقل 😐.»
×همشون عقب موندن
سابیتو اون یکی دست یارو رو از زیر پای من بیرون میکشه و به اون یکی دستش نزدیک میکنه. دست هاشو بست . « گیو زنگ بزن به سانمی بگو یه ماشین بفرسته اینجا.»
_اینجا کجاست؟
به اطراف نگاه میکنم ولی فقط یه کارخونه ی خالی وجود داره. هیچ تابلویی نیست. چطوری از توی جاده ی کمربندی یهو اومدیم یه جایی که حتی پرنده هم پر نمیزنه؟
_براش لوکیشن میفرستم.
×اینجا یه کارخونه ی بینام و نشون عه. هوی مردک! توی کار قاچاق اعضای بدن انسانی یا برای لذت مردم رو شکنجه میکنی؟
؟؟ خفه شو!
×این چه طرز صحبت با مجری قانون عه؟
دست هاشو میکشه و به زور از روی زمین بلندش میکنه. این ورژن سابیتو واقعت بیرحم و ترسناکه....
× بی زحمت در ماشین رو باز میکنی؟
_هوم
مرد هه رو میکنه تو ماشین و به من میگه حواسم بهش باشه. میشینم توی ماشینش.
سابیتو جلو میشینه و میگه:«نام نام🗿🎀 میریم سمت اداره ی پلیس ، اینجوری وقتی سانمی بیاد فقط باید اطلاعات اینجا رو در بیاره. »
....کمی بعد.....
سابیتو با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت حرکت کرد و رسیدیم اداره ی پلیس.
با یکی از ماموران اونجا صحبت کردیم و پرونده ی اون یارو رو به ما سپردن.
_مرخصی عزیزم خداحافظ تا ماه دیگه🗿💔
×نگران نباش.... هنوز ۱۲ ساعت دیگه میتونی استراحت کنی.
_بزار ببینم..... ۸ ساعت خواب ، ۱ ساعت غذا خوردن و موارد شخصی ، ۱ ساعت خرید ، ۱ ساعت رفت و آمد ها ، ۵ دقیقه عوض کردن لباس ، نیم ساعت پختن غذا ، همه ی اینا رو روی هم بزاری کلا ۲۵ دقیقه میمونه....
×چطوری توی چند ثانیه تونستی همچین برنامه ی دقیقی بچینی؟
_نمی دونم . بیا بریم سمت هایاشی
× یه روز دیگه بریم؟ تو خیلی خسته تر از چیزی که فکر میکنی هستی.....
_ولی من خوبم😐
برو بخواب دیگه هم حرف نزن🗿👍🎀
سابیتو منو هل میده جلو و منم راضی شدم که برم خونه.
راستش ، خوبه که میتونم یکم بیشتر بخوابم....
ادامه دارد...
قراره شاهد جنایت های خیلی زیادی باشید🤡🎀☝️🪄
- ۵.۲k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط