رمان عشق بی مقدمه👇
رمان عشق بی مقدمه👇
داشتم میرفتم خونه ی بنیتا که یهو یادم افتاد کیفمو برنداشتم همه وسایل های لازمم توی کیفم بود گوشیم..رژم ..هندزفریمو شارژرم بدو بدو از پله ها بالا رفتم....
کیفمو برداشتم گوشیمو درآوردم خودمو از روی گوشیم دید زدم...چه خوشگل شده بودم ..هوس کردم چنتا سلفی خوجکل بندازم...یس چنتا ژست خوشگل گرفتم ...
یهو نگام به ساعته گوشیم افتاد وای ساعت ۱۸:۱۵نمیخواسم بنیتا بهم بگه بدقول ...
زود گوشیمو گذاشتم تو کیفم و بدو بدو رفتم سمته خونه ی بنیتا
دیدم محلرو پسرا گرفتن ...یه دسته پسرا با چرخ و یه دسته پسرا داشتن فوتبال بازی میکردن ...
چشمم خورد به پسرعمه هام که سواره چرخ بودن ..
از پسر واقعا بدم میومد بجز داداشه گلم
سرمو انداختم پایین و زود از کنارشون سعی کردم بگذرم
صدای پچ پچه پسر عمه هامو شنیدم..
اصلا ازشون خوشم نمیومد انگار چی دیده بودن...
یهو شنیدم که سامیار گف
-مهیار مهیار اینو نگا تیپشو
زیر چمی که نگاهشون میکردم ..
مهیار یه نیش خندی زدو سرشو انداخت پایین...
آوین هم سنه من بودو ۱۸سالش بود ..
مهیار هم ۱۹سالش بود
منم بی محل رفتم چون دوس نداشتم قیافشونو ببینم...
رسیدم دمه خونه ی بنیتا اینا
زنگ شماره ی ۲رو زدم یهو بنیتا گفت
-کیه؟
گفتم
-بنیتا منم درو باز کن...
بنیتا درو باز کرد و اومد دمه در عادت داشت از هولش پا برهنه بیاد دمه در منم مسخرش میکردمو کیف میکردم....
بنیتا گف
-سلوم مهتابی
خیلی بدم میومد کسی بهم بگه مهتابی وروزگارشو سیاه میکردم چون همونجور که دوس نداشتم به کسی توهین کنم و القابه بد روش بزارم همونجورم دوس داشتم احترامم نگه داشته شه
یه نگاه خیلی بدی به بنیتا کردم ...
بنیتا گف
-خب باشه بابا با این قیافت دیگه تکرار نمیشه خانوم...
خندیدم و رفتم توی ساختمون ....
یکم غیبت کردیمو خندیدیم
یهو بنی گف
-عه عه مهتاب ما چی میگیم؟؟غیبت عه عه عه و ادامه داد...
ولی حال میده داشتی میگفتی خب بقیش؟؟
زدم پسه کلشو گفتم دیوونه ای تو
همینجور که هندزفرین توی گوشم بودو داشتم آهنگ عوض میکردم که یه آهنگه باحال پیدا کنم....
بنیتا لجش گرفته بود که چرا همش هواسم به گوشیه ...یه نیشکون از دستم گرفت
جیغم رفت بالا...
گفتم
-چته روانی؟
گفت
-مهتاببببب اومدی پیشه منو سرت تو گوشیه
آروم شدمو بهش گفتم
-خب چته بابا گوشیمو خاموش کردم
چن روز دیگه تولده یکی از دوستام بود
که قرار بود نصف بیشتر کلاس بیان تولدش...
بنیتا یهو پرید بالا و گفت مهتاب مهتاب
با بی حوصله گی گفتم
-هاع؟
گفت
- پایه ی یه کاری هسی؟که این بیحالیتم از بین بره
گفتم
-چه کاری باز؟
زد روی پامو گفت یه آهنگ انتخاب میکنیم و باهاش حرکاته رقص میسازیم و توی تولده ستایش انجامش میدیم...
نمیخواستم دلشو بشکنم با اینکه نمیدونم چم بودو حوصله نداشتم گفتم
-اوکی
پاشدیم یکم قر دادیمو خیلیم خندیدیم...
یکم سرحال تر شدم..
همیشه با رقص بهتر میشدم
یهو زنگ خونه ی بنیتا اینا خورد بنیتا رفت جواب دادو اومد پیشه من...
گفت
-مهتاب بچه ها اومدن
گفتم
-کیا؟؟....
گفت
-سحر سلین و بهار
باهم رفتیم دمه در....
یهو جیغه سحر شنیده شد
-جیـــــغغ شما دوتا اینجا چیکار میکردید چرا مارو خبر نکردین بی معرفتا تنها تنها نقشه کشیدید....
بنیتا اونارو یادش رفته بود ...من خواستم جمش کنم
گفتم
-نه بابا سحری این چه حرفیه میدونسیم خودتون میاید دیگه چرا خودمونو خسته کنیم...
یهو بنیتا از پشت زد روی کمرم
....
رفتیم توی اتاقه بنیتا باز ....
خیلی درباره ی درسا حرف زدیم ...
من واقعا خسته شده بودم از جمع خدافظی کردم.....و زود رفتم
...
شب خونه ی عمه درسام مهمونی برپا بود و کله خانواده میومدن ....
من علاقه ای به رفتن نداشتم چون نصف بیشتر خانواده ی ما پسر بودنو من خوش نداشتم نگاشون کنم حتی...زاحت بگم از پسرامتنفر بودم بجز داداشم...
تنها دخترایی که تو خانواده ی ما بودن منو دختر عمم عسل بودیم که اون ۵سالش بود...
خواستم واسه دله خودم خوشگل کنمو حسابی برسم که هیچکس نخواد از تیپم ایراد بگیره...
عادتم نداشتم چادر بپرشم یا حجابه واقعی داشته باشم....
یه مانتوی فیروزه ای که آستیناش پف داشت و مانتو حالت پرنسسی داشت و پوشیدم با شلوار مشکیم و یه روسریه فیروزه ایه طرح دار انتخاب کردم و خوشگل بستمش که.....خودم عاشقه خودم شده بودم....
اصلا هم علاقه ای نداشتم پسرا نگام کنن...
همه ی کارام برای دله خودم بود
بابام زنگه خونرو زد ...
-الان میام بابا
بابا گفت
-زود باش عزیزم
تند تند از پله ها رفتم پایین ...
توی ماشین بابا داشت قربون صدقم میرفت
میگفت
-تو کوچولوی بابایی میدونی شخصیته دخترم برام خیلی جالبه هزار چهره بودیو خودتو در هر شرایطی زود تغییر میدادی و راهه چاره رو پیدا میکردی و .....ادامش گفت.
-افتخار میکنم که همچین دختری دارم..
بهش گ
داشتم میرفتم خونه ی بنیتا که یهو یادم افتاد کیفمو برنداشتم همه وسایل های لازمم توی کیفم بود گوشیم..رژم ..هندزفریمو شارژرم بدو بدو از پله ها بالا رفتم....
کیفمو برداشتم گوشیمو درآوردم خودمو از روی گوشیم دید زدم...چه خوشگل شده بودم ..هوس کردم چنتا سلفی خوجکل بندازم...یس چنتا ژست خوشگل گرفتم ...
یهو نگام به ساعته گوشیم افتاد وای ساعت ۱۸:۱۵نمیخواسم بنیتا بهم بگه بدقول ...
زود گوشیمو گذاشتم تو کیفم و بدو بدو رفتم سمته خونه ی بنیتا
دیدم محلرو پسرا گرفتن ...یه دسته پسرا با چرخ و یه دسته پسرا داشتن فوتبال بازی میکردن ...
چشمم خورد به پسرعمه هام که سواره چرخ بودن ..
از پسر واقعا بدم میومد بجز داداشه گلم
سرمو انداختم پایین و زود از کنارشون سعی کردم بگذرم
صدای پچ پچه پسر عمه هامو شنیدم..
اصلا ازشون خوشم نمیومد انگار چی دیده بودن...
یهو شنیدم که سامیار گف
-مهیار مهیار اینو نگا تیپشو
زیر چمی که نگاهشون میکردم ..
مهیار یه نیش خندی زدو سرشو انداخت پایین...
آوین هم سنه من بودو ۱۸سالش بود ..
مهیار هم ۱۹سالش بود
منم بی محل رفتم چون دوس نداشتم قیافشونو ببینم...
رسیدم دمه خونه ی بنیتا اینا
زنگ شماره ی ۲رو زدم یهو بنیتا گفت
-کیه؟
گفتم
-بنیتا منم درو باز کن...
بنیتا درو باز کرد و اومد دمه در عادت داشت از هولش پا برهنه بیاد دمه در منم مسخرش میکردمو کیف میکردم....
بنیتا گف
-سلوم مهتابی
خیلی بدم میومد کسی بهم بگه مهتابی وروزگارشو سیاه میکردم چون همونجور که دوس نداشتم به کسی توهین کنم و القابه بد روش بزارم همونجورم دوس داشتم احترامم نگه داشته شه
یه نگاه خیلی بدی به بنیتا کردم ...
بنیتا گف
-خب باشه بابا با این قیافت دیگه تکرار نمیشه خانوم...
خندیدم و رفتم توی ساختمون ....
یکم غیبت کردیمو خندیدیم
یهو بنی گف
-عه عه مهتاب ما چی میگیم؟؟غیبت عه عه عه و ادامه داد...
ولی حال میده داشتی میگفتی خب بقیش؟؟
زدم پسه کلشو گفتم دیوونه ای تو
همینجور که هندزفرین توی گوشم بودو داشتم آهنگ عوض میکردم که یه آهنگه باحال پیدا کنم....
بنیتا لجش گرفته بود که چرا همش هواسم به گوشیه ...یه نیشکون از دستم گرفت
جیغم رفت بالا...
گفتم
-چته روانی؟
گفت
-مهتاببببب اومدی پیشه منو سرت تو گوشیه
آروم شدمو بهش گفتم
-خب چته بابا گوشیمو خاموش کردم
چن روز دیگه تولده یکی از دوستام بود
که قرار بود نصف بیشتر کلاس بیان تولدش...
بنیتا یهو پرید بالا و گفت مهتاب مهتاب
با بی حوصله گی گفتم
-هاع؟
گفت
- پایه ی یه کاری هسی؟که این بیحالیتم از بین بره
گفتم
-چه کاری باز؟
زد روی پامو گفت یه آهنگ انتخاب میکنیم و باهاش حرکاته رقص میسازیم و توی تولده ستایش انجامش میدیم...
نمیخواستم دلشو بشکنم با اینکه نمیدونم چم بودو حوصله نداشتم گفتم
-اوکی
پاشدیم یکم قر دادیمو خیلیم خندیدیم...
یکم سرحال تر شدم..
همیشه با رقص بهتر میشدم
یهو زنگ خونه ی بنیتا اینا خورد بنیتا رفت جواب دادو اومد پیشه من...
گفت
-مهتاب بچه ها اومدن
گفتم
-کیا؟؟....
گفت
-سحر سلین و بهار
باهم رفتیم دمه در....
یهو جیغه سحر شنیده شد
-جیـــــغغ شما دوتا اینجا چیکار میکردید چرا مارو خبر نکردین بی معرفتا تنها تنها نقشه کشیدید....
بنیتا اونارو یادش رفته بود ...من خواستم جمش کنم
گفتم
-نه بابا سحری این چه حرفیه میدونسیم خودتون میاید دیگه چرا خودمونو خسته کنیم...
یهو بنیتا از پشت زد روی کمرم
....
رفتیم توی اتاقه بنیتا باز ....
خیلی درباره ی درسا حرف زدیم ...
من واقعا خسته شده بودم از جمع خدافظی کردم.....و زود رفتم
...
شب خونه ی عمه درسام مهمونی برپا بود و کله خانواده میومدن ....
من علاقه ای به رفتن نداشتم چون نصف بیشتر خانواده ی ما پسر بودنو من خوش نداشتم نگاشون کنم حتی...زاحت بگم از پسرامتنفر بودم بجز داداشم...
تنها دخترایی که تو خانواده ی ما بودن منو دختر عمم عسل بودیم که اون ۵سالش بود...
خواستم واسه دله خودم خوشگل کنمو حسابی برسم که هیچکس نخواد از تیپم ایراد بگیره...
عادتم نداشتم چادر بپرشم یا حجابه واقعی داشته باشم....
یه مانتوی فیروزه ای که آستیناش پف داشت و مانتو حالت پرنسسی داشت و پوشیدم با شلوار مشکیم و یه روسریه فیروزه ایه طرح دار انتخاب کردم و خوشگل بستمش که.....خودم عاشقه خودم شده بودم....
اصلا هم علاقه ای نداشتم پسرا نگام کنن...
همه ی کارام برای دله خودم بود
بابام زنگه خونرو زد ...
-الان میام بابا
بابا گفت
-زود باش عزیزم
تند تند از پله ها رفتم پایین ...
توی ماشین بابا داشت قربون صدقم میرفت
میگفت
-تو کوچولوی بابایی میدونی شخصیته دخترم برام خیلی جالبه هزار چهره بودیو خودتو در هر شرایطی زود تغییر میدادی و راهه چاره رو پیدا میکردی و .....ادامش گفت.
-افتخار میکنم که همچین دختری دارم..
بهش گ
- ۱۸.۲k
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط