╭─────────────── 🌧️ ───────────────╮
╭─────────────── 🌧️ ───────────────╮
✦ پارت ۵ | یک روز بارونی ✦
╰─────────────── 🌧️ ───────────────╯
عصر آت از کافه بیرون اومد، قطرههای بارون شروع به افتادن کرده بودن.
آت:
نههه... 😭
.
جیمین:
چرا بدون چرا بدون بیرون اومدی؟
آت برگشت.
جیمین با یک چتر کنار در ایستاده بود.
آت:
جیمین:
آشاید دوباره نیاز به کمک داشته باشی. 😂
آت:
خیلی بامزهای.
جیمین چتر رو بالای سر هر دو گرفت.
جیمین:
بیا،
در مسیر، چند لحظه سکوت بینشون بود.
آت:
جیمین؟
جیمین:
هوم؟
آت:
چرا اینقدر به فکر منی؟
جیمین برای لحظهای مکث کرد.
جیمین:
نمیدونم...
بعد با لبخند اضافه کرد:
جیمین:
شاید چون همسایهی خوبی هستی.
آت لبخند زد.
آت:
فقط همسایه؟
جیمین چیزی نگفت و فقط خندید.
وقتی به خونه رسیدن، آت قبل از اینکه وارد بشه برگشت سمتش.
آت:
مرسی که اومدی.
جیمین:
خواهش میکنم.
آت وارد خونه شد، اما لبخندش هنوز روی صورتش بود.
و جیمین هم وقتی به خونهی خودش برگشت، برای اولین بار متوجه شد...
دیدن لبخند آت، میتونه کل روزش رو بهتر کنه. 🦋
#رمان_جیمین #پارت_آخر #پایان_رمان #جیمین #Jimin #BTS #رمان_عاشقانه
✦ پارت ۵ | یک روز بارونی ✦
╰─────────────── 🌧️ ───────────────╯
عصر آت از کافه بیرون اومد، قطرههای بارون شروع به افتادن کرده بودن.
آت:
نههه... 😭
.
جیمین:
چرا بدون چرا بدون بیرون اومدی؟
آت برگشت.
جیمین با یک چتر کنار در ایستاده بود.
آت:
جیمین:
آشاید دوباره نیاز به کمک داشته باشی. 😂
آت:
خیلی بامزهای.
جیمین چتر رو بالای سر هر دو گرفت.
جیمین:
بیا،
در مسیر، چند لحظه سکوت بینشون بود.
آت:
جیمین؟
جیمین:
هوم؟
آت:
چرا اینقدر به فکر منی؟
جیمین برای لحظهای مکث کرد.
جیمین:
نمیدونم...
بعد با لبخند اضافه کرد:
جیمین:
شاید چون همسایهی خوبی هستی.
آت لبخند زد.
آت:
فقط همسایه؟
جیمین چیزی نگفت و فقط خندید.
وقتی به خونه رسیدن، آت قبل از اینکه وارد بشه برگشت سمتش.
آت:
مرسی که اومدی.
جیمین:
خواهش میکنم.
آت وارد خونه شد، اما لبخندش هنوز روی صورتش بود.
و جیمین هم وقتی به خونهی خودش برگشت، برای اولین بار متوجه شد...
دیدن لبخند آت، میتونه کل روزش رو بهتر کنه. 🦋
#رمان_جیمین #پارت_آخر #پایان_رمان #جیمین #Jimin #BTS #رمان_عاشقانه
- ۲۹۳
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط