گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته ترین مهربانی عالم، د
گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه ات، کودکی هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.میخواهم بگویم؛ ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه هایی راخوردی که مال تو نبودند!ببخش اگر ناخن های ضرب دیده ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم...!اما امروز، بیدارتر ازهمیشه، آمده ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بربلندای پیشانی ات بزنم. آن روزها، سایه ات آنقدر بزرگ بود که وقتی می ایستادی، همه چیز را فرامی گرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکت های غروب، لرزش دستانت را درامتداد عصایی چوبی میریزد.دلم میخواهد به یکباره، با تمام بغضم تو را فریاد کنم. ساعت جیبی ات را که نگاهمیکنم، یادم میآید که وقت غنچه ها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.اما می گویم: « هیس...پدرم تا ابد، خوابیده، اما سایه اش برسرم بیدارست!»
- ۱.۷k
- ۰۶ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط