وانشات پارت پایانی
کوک ویو
پرستار سمت دفتر دکتر لی راهنماییم کرد. استرس داشتم. به خاطر اینکه دیشب ایونقدر گریه کرده بودم زیر چشام گود افتاده بود قلبم تند تند میزد منتظر حس بدی بدی داشتم حس میکردم قراره خبر بدی بشنوم
دکتر لی: سلام بفرمایید بشینید
کوک: ممنون
دکتر لی: خبر های خوبی براتون دارم
کوک: واقعا؟(ذوق زده)
دکتر لی: بله.اسیب قلبی خانم ا.ت رو میشه درمان کرد اما درباره اسیب مغذی خیلی مطمئن نیستیم
کوک: الان میتونم ببینمش؟
دکتر لی: بله حتما
کوک: مچکرم
کوک ویو
دوییدم سمت نامجون همه چیز رو براش توضیح دادم اونم به اعضا خبر داد این بهترین خبری بود که اون روز شنیدم کل گریه هام و حال بد دیشبم رو فراموش کردم خوشحال بودم که ا.ت به هوش اومده رفتم سمت اتاق ا.ت دیدم یه نفر داخل اتاقه یه قیافه اشنا اون زن وقتی منو دید دستگاه تنفسی رو از ا.ت جدا کرد. به نزدیک ترین پرستاری که اونجا بود خبر دادم اما دیگه خیلی دیر شده بود من امید زندگیمو از دست دادم اون ه.ر.ز.ه الان زندانه از اون اتفاق ۳ سال میگذره من از اون موقع افسردگی شدید گرفتم و مشاوره میرم حالم یکم بهتره ولی هیچ چیز اندازه اون خوبم نمیکنه من خیلی به خودکشی فکر میکنم چند بارم تلاش کردم اما ناموفق بود. سعی کردم چند نفرو جایگزین ا.ت کنم ولی نشد من هر روز میرفتم پیشش باهاش درد و دل میکردم براش گریه میکردم و..... اعضا توی این تایم ها خیلی بهم کمک کردن. ارمی ها اینو فهمیدن و کلی پشت سرم شایعه درست کردن این باعث شد بیشتر افسرده شم. خلاصه زندگیم کلن از هم پاشید:)
سخنی از ادمین:
ما نمدونیم اطرافیانمون رو تا کی داریم پس بیایید قدرشون رو بدونیم. کمتر به بی تی اس هیت بدیم ما نمیخوایم یه نفر دیگه مثل مونبین سولی و بقیه از دست بدیم:)
پرستار سمت دفتر دکتر لی راهنماییم کرد. استرس داشتم. به خاطر اینکه دیشب ایونقدر گریه کرده بودم زیر چشام گود افتاده بود قلبم تند تند میزد منتظر حس بدی بدی داشتم حس میکردم قراره خبر بدی بشنوم
دکتر لی: سلام بفرمایید بشینید
کوک: ممنون
دکتر لی: خبر های خوبی براتون دارم
کوک: واقعا؟(ذوق زده)
دکتر لی: بله.اسیب قلبی خانم ا.ت رو میشه درمان کرد اما درباره اسیب مغذی خیلی مطمئن نیستیم
کوک: الان میتونم ببینمش؟
دکتر لی: بله حتما
کوک: مچکرم
کوک ویو
دوییدم سمت نامجون همه چیز رو براش توضیح دادم اونم به اعضا خبر داد این بهترین خبری بود که اون روز شنیدم کل گریه هام و حال بد دیشبم رو فراموش کردم خوشحال بودم که ا.ت به هوش اومده رفتم سمت اتاق ا.ت دیدم یه نفر داخل اتاقه یه قیافه اشنا اون زن وقتی منو دید دستگاه تنفسی رو از ا.ت جدا کرد. به نزدیک ترین پرستاری که اونجا بود خبر دادم اما دیگه خیلی دیر شده بود من امید زندگیمو از دست دادم اون ه.ر.ز.ه الان زندانه از اون اتفاق ۳ سال میگذره من از اون موقع افسردگی شدید گرفتم و مشاوره میرم حالم یکم بهتره ولی هیچ چیز اندازه اون خوبم نمیکنه من خیلی به خودکشی فکر میکنم چند بارم تلاش کردم اما ناموفق بود. سعی کردم چند نفرو جایگزین ا.ت کنم ولی نشد من هر روز میرفتم پیشش باهاش درد و دل میکردم براش گریه میکردم و..... اعضا توی این تایم ها خیلی بهم کمک کردن. ارمی ها اینو فهمیدن و کلی پشت سرم شایعه درست کردن این باعث شد بیشتر افسرده شم. خلاصه زندگیم کلن از هم پاشید:)
سخنی از ادمین:
ما نمدونیم اطرافیانمون رو تا کی داریم پس بیایید قدرشون رو بدونیم. کمتر به بی تی اس هیت بدیم ما نمیخوایم یه نفر دیگه مثل مونبین سولی و بقیه از دست بدیم:)
- ۱۱.۵k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط