enmity in the shadows p⁴
پارت چهارم:
«قانون جنگل»
با لگد محکمی که به شکمش برخورد کرد نفسش بند اومد.سرش رو بلند کرد که سیلی محکمی به صورتش برخورد کرد.از درد اشک توی چشماش حلقه زده بود.پسر روبه روش چونه اش رو بین انگشتاش گرفت و گفت:«دفعه ی قبلی به طور واضح بهت گفتم گورتو گم کنی و دیگه برنگردی» چونه اش رو رها کرد و زنجیری از زیر تختش بیرون آورد.با زنجیر دستش رو تا حدامکان به تنش نزدیک کرد و پشتش زنجیر رو گره زد.تنش رو با لگدی توی کمد پرت کرد و گفت:«توی عوضی اینجایی پس بقیه ام هستن؟اره؟»سکوت کرد،تهد هیچ شرایطی چیزی رو لو نمیداد.لگد دیگه ای به شکمش برخورد کرد که نفسش رو برید.پسر چاقویی از جیبش خارج کرد و نفسش رو روی گردنش خالی کرد:«من از زدن شاهرگت نمیترسم ، پس درست حرف بزن آشغال»این بار زبون باز کرد:«اگرم باشن،ما در حد شما احمق نیستیم که چهره هامونو لو بدیم.تشخیصشون نمیدی»حرفش رو با پوزخند گفت که چاقو رو روی گردنش احساس کرد و بعد،باریکه ی خونی که از پشت گردنش جاری شد.پسر بلند شد و درحالی که در کمد رو میبست گفت:«سرو صدا نکن پسر خوب» و با صدای بستن در بهش فهموند که رفته.سرش رو در کمد تکیه داد که قفل شده بود،باخودش فکر کرد حالا باید چیکار کنه؟
★★★
رزی گفت:«خب میشه دقیقا بگین چه غلطی باید بکنیم؟» چانگبین دستش رو روی شونه های دختر گذاشت و گفت:«نونا آروم باش» رزی دستش رو پس زد و با لحن عصبی گفت:«چجوری آروم باشم؟ها؟ زمانی آروم میشم که با چشمای خودم چانو ببینم و خودمم بابت نگران شدنم یدونه سیلی حواله اش کنم!»لیسا دستش رو گرفت چشم به چشم های رزی دوخت:«آروم باش،اینجوری لو میریم»نفسی عمیق کشید و سری تکون داد.جونگین گفت:«ببینین الان باید آرامش خودتون رو حفظ کنید خب؟چان بلده چیکار کنه حتی اگه باند هوانگ گرفته باشنش.که اونم غیر ممکنه چون اونا اطلاعاتی از اعضای باند لی ندارن که بخوان چانو بگیرن یا بفهمن اون یه لی عه.بعدم اگه در این حد نگرانین به هیسونگ میگم دوربینای اینجارو هک کنه،خب؟»همه سری تکون دادن و چانگبین با افتخار به پسرک ۲۴ ساله نگاه کرد،هیچوقت از این انتخاب پشیمون نمیشد.از اینکه تصمیم گرفت مراقب اون پسر تازه وارد باشه و زندگیش رو صرفش کنه.رزی به محض اینکه فهمید بقیه حرفی ندارن از اتاق کوچیک و سردشون خارج شد.
لیسا:«رز-»
چانگبین رو به دختر گفت:«برو پیشش،بهتره تنها نباشه»لیسا سری تکون داد و به دو از اتاق بیرون رفت.جونگین سرش رو روی پاهای چانگبین گذاشت و ساعد دستش رو روی چشمهای روباهی زیباش گذاشت.انگشت های چانگبین بین موهای نارنجی رنگ پسر شروع به رقصیدن کردن و کلمات هم با حرکاتی نرم از بین لب هاش خارج شدن:«به هیسونگ زنگ میزنی یا خودم بزنم؟»جونگین یکهو به یکور خوابید و مستقیم به چانگبین نگاه کرد:«بینی،من نمیدونم دارم درست میگم یا نه ولی،فکر کنم سرنوشت زیادی داره اذیتمون میکنه.»چانگبین ابرویی بالا انداخت و لحظه انگشت هاش از حرکت ایستادن.با لحنی سوالی پرسید:«منظورت چیه؟»لحظه ای که چانگبین دوباره انگشت هاش شروع به حرک میکردن جونگین بلند شد و دست توی جیبش کرد.گوشی اش رو در آورد و بعد از دو دقیقه گوشی رو سمت چانگبین چرخوند.یه عکس بود،از دو پسر بود که پسر بزرگتر محکم دست پسر کوچیکتر رو گرفته بود و و پسر کوچکتر با دستی که توی دستای پسر کنارش نبود عروسک خرسی ای رو نگه داشته بود و یک تابلو ی بزرگ پشت سرشون بود "پرورشگاه ایلسانهو".خب چانگبین باید چی میفهمید؟اینکه این دوتا پسر توی ای پرورشگاهن؟با نگاهی سوالی به جونگین نگاه کرد.جونگین چشم هاش رو گردوند و گفت:«این عکس بچگی ال.ام و استارعه،اون دوتا پسرا که مامور اینترپلن.و جالبه بدونی چطوری سر از این پرورشگاه در آوردن!»گوشی رو خاموش کرد و و چشمهاش رو ریز کرد:«پسر بزرگتر ۴ سال و کوچکتر دوسال،بر اساس حادثه ی آتش سوزی»چانگبین که دیگه خسته شده بود و این همه مرموز بازی های جونگین رو درک نمیکرد با صدایی که کمی بالا رفته بود گفت:«خب که چی؟!»جونگین پس گردنی ای به چانگبین زد و گفت:«خنگ خدا!عکسی که رزی نونا همیشه از برادراش داشت رو یادت نمیاد ؟شبیه این دوتا نیست؟حادثه ی آتش سوزی برات آشنا نیست؟یا اینکه چان هیونگ همیشه فکر میکرد مینهو و یونگبوک زندن؟ یکم به اون مغزت فشار بیار!»چانگبین یکهو صاف شد و با چشم های درشت به دوست پسرش زل زد با احن آروم و وحشت زده ای گفت:«یعنی تو...تو میگی»جونگین سری تکون داد چانگبین سرش رو بین دستاش گرفت و گفت:«مطمئنی؟»جونگین گفت:«نه،ولی حس کردم باید به یکی بگم »چانگبین گفت:«اشکال نداره...اشکال نداره» دست جونگین رو گرفت و بوسه ای بهش زد :«فعلا نگران این چیزا نباش،بعدا به بقیه هم میگیم باهم بهش فکر میکنیم»جونگین سری تکون داد و
«قانون جنگل»
با لگد محکمی که به شکمش برخورد کرد نفسش بند اومد.سرش رو بلند کرد که سیلی محکمی به صورتش برخورد کرد.از درد اشک توی چشماش حلقه زده بود.پسر روبه روش چونه اش رو بین انگشتاش گرفت و گفت:«دفعه ی قبلی به طور واضح بهت گفتم گورتو گم کنی و دیگه برنگردی» چونه اش رو رها کرد و زنجیری از زیر تختش بیرون آورد.با زنجیر دستش رو تا حدامکان به تنش نزدیک کرد و پشتش زنجیر رو گره زد.تنش رو با لگدی توی کمد پرت کرد و گفت:«توی عوضی اینجایی پس بقیه ام هستن؟اره؟»سکوت کرد،تهد هیچ شرایطی چیزی رو لو نمیداد.لگد دیگه ای به شکمش برخورد کرد که نفسش رو برید.پسر چاقویی از جیبش خارج کرد و نفسش رو روی گردنش خالی کرد:«من از زدن شاهرگت نمیترسم ، پس درست حرف بزن آشغال»این بار زبون باز کرد:«اگرم باشن،ما در حد شما احمق نیستیم که چهره هامونو لو بدیم.تشخیصشون نمیدی»حرفش رو با پوزخند گفت که چاقو رو روی گردنش احساس کرد و بعد،باریکه ی خونی که از پشت گردنش جاری شد.پسر بلند شد و درحالی که در کمد رو میبست گفت:«سرو صدا نکن پسر خوب» و با صدای بستن در بهش فهموند که رفته.سرش رو در کمد تکیه داد که قفل شده بود،باخودش فکر کرد حالا باید چیکار کنه؟
★★★
رزی گفت:«خب میشه دقیقا بگین چه غلطی باید بکنیم؟» چانگبین دستش رو روی شونه های دختر گذاشت و گفت:«نونا آروم باش» رزی دستش رو پس زد و با لحن عصبی گفت:«چجوری آروم باشم؟ها؟ زمانی آروم میشم که با چشمای خودم چانو ببینم و خودمم بابت نگران شدنم یدونه سیلی حواله اش کنم!»لیسا دستش رو گرفت چشم به چشم های رزی دوخت:«آروم باش،اینجوری لو میریم»نفسی عمیق کشید و سری تکون داد.جونگین گفت:«ببینین الان باید آرامش خودتون رو حفظ کنید خب؟چان بلده چیکار کنه حتی اگه باند هوانگ گرفته باشنش.که اونم غیر ممکنه چون اونا اطلاعاتی از اعضای باند لی ندارن که بخوان چانو بگیرن یا بفهمن اون یه لی عه.بعدم اگه در این حد نگرانین به هیسونگ میگم دوربینای اینجارو هک کنه،خب؟»همه سری تکون دادن و چانگبین با افتخار به پسرک ۲۴ ساله نگاه کرد،هیچوقت از این انتخاب پشیمون نمیشد.از اینکه تصمیم گرفت مراقب اون پسر تازه وارد باشه و زندگیش رو صرفش کنه.رزی به محض اینکه فهمید بقیه حرفی ندارن از اتاق کوچیک و سردشون خارج شد.
لیسا:«رز-»
چانگبین رو به دختر گفت:«برو پیشش،بهتره تنها نباشه»لیسا سری تکون داد و به دو از اتاق بیرون رفت.جونگین سرش رو روی پاهای چانگبین گذاشت و ساعد دستش رو روی چشمهای روباهی زیباش گذاشت.انگشت های چانگبین بین موهای نارنجی رنگ پسر شروع به رقصیدن کردن و کلمات هم با حرکاتی نرم از بین لب هاش خارج شدن:«به هیسونگ زنگ میزنی یا خودم بزنم؟»جونگین یکهو به یکور خوابید و مستقیم به چانگبین نگاه کرد:«بینی،من نمیدونم دارم درست میگم یا نه ولی،فکر کنم سرنوشت زیادی داره اذیتمون میکنه.»چانگبین ابرویی بالا انداخت و لحظه انگشت هاش از حرکت ایستادن.با لحنی سوالی پرسید:«منظورت چیه؟»لحظه ای که چانگبین دوباره انگشت هاش شروع به حرک میکردن جونگین بلند شد و دست توی جیبش کرد.گوشی اش رو در آورد و بعد از دو دقیقه گوشی رو سمت چانگبین چرخوند.یه عکس بود،از دو پسر بود که پسر بزرگتر محکم دست پسر کوچیکتر رو گرفته بود و و پسر کوچکتر با دستی که توی دستای پسر کنارش نبود عروسک خرسی ای رو نگه داشته بود و یک تابلو ی بزرگ پشت سرشون بود "پرورشگاه ایلسانهو".خب چانگبین باید چی میفهمید؟اینکه این دوتا پسر توی ای پرورشگاهن؟با نگاهی سوالی به جونگین نگاه کرد.جونگین چشم هاش رو گردوند و گفت:«این عکس بچگی ال.ام و استارعه،اون دوتا پسرا که مامور اینترپلن.و جالبه بدونی چطوری سر از این پرورشگاه در آوردن!»گوشی رو خاموش کرد و و چشمهاش رو ریز کرد:«پسر بزرگتر ۴ سال و کوچکتر دوسال،بر اساس حادثه ی آتش سوزی»چانگبین که دیگه خسته شده بود و این همه مرموز بازی های جونگین رو درک نمیکرد با صدایی که کمی بالا رفته بود گفت:«خب که چی؟!»جونگین پس گردنی ای به چانگبین زد و گفت:«خنگ خدا!عکسی که رزی نونا همیشه از برادراش داشت رو یادت نمیاد ؟شبیه این دوتا نیست؟حادثه ی آتش سوزی برات آشنا نیست؟یا اینکه چان هیونگ همیشه فکر میکرد مینهو و یونگبوک زندن؟ یکم به اون مغزت فشار بیار!»چانگبین یکهو صاف شد و با چشم های درشت به دوست پسرش زل زد با احن آروم و وحشت زده ای گفت:«یعنی تو...تو میگی»جونگین سری تکون داد چانگبین سرش رو بین دستاش گرفت و گفت:«مطمئنی؟»جونگین گفت:«نه،ولی حس کردم باید به یکی بگم »چانگبین گفت:«اشکال نداره...اشکال نداره» دست جونگین رو گرفت و بوسه ای بهش زد :«فعلا نگران این چیزا نباش،بعدا به بقیه هم میگیم باهم بهش فکر میکنیم»جونگین سری تکون داد و
- ۱۳.۶k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط