فیک عشق یا نفرت ( ۳۰ تا لایک )
پارت ۲۰
که یهو جولیکا گفت
جولیکا : خیلی دیدنی میشه
ا.ت سوالی نگاش کرد و منظورش رو متوجه نشده بود جولیکا هم همین رو میخواست و با یه پوزخند ا.ت رو با کلی سوال و کنجکاوی میان اون جمع تنها گذاشت و رفت
کارن به سمت ا.ت اومد و ازش پرسید
کارن : بهت چی گفت
ا.ت : خودم هم نمیدونم ، بیخیال بیا بریم یکم استراحت کنیم تا بعداً دوباره کلی کار داریم
کارن : اره بیا بریم
کارن و ا.ت به سمت اتاق های خوابشون رفتن و دوباره ا.ت چشمش به جولیکا افتاد
ویو ا.ت
داشتم با کارن میرفتم تو اتاقمون که چشمم به جولیکایی افتاد که در طبقه بالا با یک نفر از لایه در که مشخص نبود کیه صحبت میکرد واقعا خیلی کنجکاو شده بودم و ورژن فضولم بالا اومده بود ولی رشته افکارم با کشیده شدن دستم توسط کارن قطع شد
کارن : چرا انقدر خودت رو سفت میکنی وقتی میخوام بکشمت سمت خودم و دنبال خودم بکشونمت ؟
ا.ت : هیچی به چیزی داشتم نگاه میکردم
کارن : چی
ا.ت : بهت میگم ، بعداً
وارد اتاق شدن و گرفتن خوابیدن تا بتونن کمی از خستگی خودشون رو کاهش بدن بیشتر از ۱ ساعت نگذشته بود که در اتاق بدون اجازه و بی مقدمه باز شد و کسی وارد اتاق شد
نور بیرون اتاق که از لامپ های سقف خونه سو میگرفت وارد اتاق شد و باعث بهم ریختگی تاریکی اتاق شد
هردو آنها پتو رو روی خودت کشیدن تا بخوابن ولی با صدایی که از طرف کسی که وارد اتاق شده کارن از خواب پرید
تهیونگ : سئو ا.ت کدومتونه
کارن : سلام ارباب تهیونگ خوش اومدید .
تهیونگ : ا.ت تویی
کارن : نه من نه
کارن رفت سمت ا.ت که بین خواب و بیداری بود و هم میتوانست حرف های اون هارو بشنوه و هم در خواب باشه
کارن : ا.ت ا.ت بلند شو
ا.ت : بزار بخوابم
کارن : بلند شو ا.ت تا جنازه مارو از این عمارت ننداختن بیرون
ا.ت از خواب بلند شد و با بی حالی وایساد
تهیونگ : ا.ت تویی
ا.ت : بله ( بی حالی و خواب آلود )
تهیونگ : دنبالم بیا ارباب جونگ کوک باهات کار داره
ا.ت تا اسم جونگ کوک اومد از جاش پرید و با استرس گفت
ا.ت : چشم ، فقط من ص ص صورتم رو بشو و و رم بعد بیااام مشکلی ن ن نداره ( استرس و ترس)
تهیونگ یه نگاه به زیر دست هاش کرد و رفت از اتاق بیرون ا.ت هم سریع رفت صورتش رو شست اومد بیرون آماده شد که یهو .......
بچه ها اصلا برام بالا نمیومد پست هم میزاشتم نمیومد برای همین دیر شد اسلاید بعدی مدرکشه
که یهو جولیکا گفت
جولیکا : خیلی دیدنی میشه
ا.ت سوالی نگاش کرد و منظورش رو متوجه نشده بود جولیکا هم همین رو میخواست و با یه پوزخند ا.ت رو با کلی سوال و کنجکاوی میان اون جمع تنها گذاشت و رفت
کارن به سمت ا.ت اومد و ازش پرسید
کارن : بهت چی گفت
ا.ت : خودم هم نمیدونم ، بیخیال بیا بریم یکم استراحت کنیم تا بعداً دوباره کلی کار داریم
کارن : اره بیا بریم
کارن و ا.ت به سمت اتاق های خوابشون رفتن و دوباره ا.ت چشمش به جولیکا افتاد
ویو ا.ت
داشتم با کارن میرفتم تو اتاقمون که چشمم به جولیکایی افتاد که در طبقه بالا با یک نفر از لایه در که مشخص نبود کیه صحبت میکرد واقعا خیلی کنجکاو شده بودم و ورژن فضولم بالا اومده بود ولی رشته افکارم با کشیده شدن دستم توسط کارن قطع شد
کارن : چرا انقدر خودت رو سفت میکنی وقتی میخوام بکشمت سمت خودم و دنبال خودم بکشونمت ؟
ا.ت : هیچی به چیزی داشتم نگاه میکردم
کارن : چی
ا.ت : بهت میگم ، بعداً
وارد اتاق شدن و گرفتن خوابیدن تا بتونن کمی از خستگی خودشون رو کاهش بدن بیشتر از ۱ ساعت نگذشته بود که در اتاق بدون اجازه و بی مقدمه باز شد و کسی وارد اتاق شد
نور بیرون اتاق که از لامپ های سقف خونه سو میگرفت وارد اتاق شد و باعث بهم ریختگی تاریکی اتاق شد
هردو آنها پتو رو روی خودت کشیدن تا بخوابن ولی با صدایی که از طرف کسی که وارد اتاق شده کارن از خواب پرید
تهیونگ : سئو ا.ت کدومتونه
کارن : سلام ارباب تهیونگ خوش اومدید .
تهیونگ : ا.ت تویی
کارن : نه من نه
کارن رفت سمت ا.ت که بین خواب و بیداری بود و هم میتوانست حرف های اون هارو بشنوه و هم در خواب باشه
کارن : ا.ت ا.ت بلند شو
ا.ت : بزار بخوابم
کارن : بلند شو ا.ت تا جنازه مارو از این عمارت ننداختن بیرون
ا.ت از خواب بلند شد و با بی حالی وایساد
تهیونگ : ا.ت تویی
ا.ت : بله ( بی حالی و خواب آلود )
تهیونگ : دنبالم بیا ارباب جونگ کوک باهات کار داره
ا.ت تا اسم جونگ کوک اومد از جاش پرید و با استرس گفت
ا.ت : چشم ، فقط من ص ص صورتم رو بشو و و رم بعد بیااام مشکلی ن ن نداره ( استرس و ترس)
تهیونگ یه نگاه به زیر دست هاش کرد و رفت از اتاق بیرون ا.ت هم سریع رفت صورتش رو شست اومد بیرون آماده شد که یهو .......
بچه ها اصلا برام بالا نمیومد پست هم میزاشتم نمیومد برای همین دیر شد اسلاید بعدی مدرکشه
- ۵۵.۷k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط