Silent song

( بازنویسی شده)
*** ۱ ماه بعد ، چویا

توی این یک ماه تونس
تم درمان بشم و میتونم کامل حرف بزنم ولی هیچکس نمیدونه ، چون خودم میخوام و البته پدربزرگم
، چطور؟
پدربزرگ ناکاهارا: این نهمی چویا

به آبدرحال خوردن آبنبات چوبی بودم که پدربزرگم اومد

پدربزرگ ناکاهارا: چویا؟ خوبی؟
چویا: ب…بل
هنبات نگاه کردم بعد به پدربزرگ ، حرفی که زد عصبانیم کرد

چویا: الان همه ی مشکلاتموم حل شد این وسط آبنبات خوردن من مونده آره

پدربزرگم چشماش درشت شد و با تعجب نگام کرد

چویا: چیه؟ اصلا میخورم ، صدتا میخورم دویستا میخورم اصلا هزارتا میخورم
پدربزرگ ناکاهارا: باشه پسرم آروم باش

آبنبات رو با عصبانیت گذاشتم توی دهنم و رفتم اتاقم

*** دا
زای

توی این مدت چویا رو تعقیب میکردم و فهمیدم صداش درمان شده
رفتم پایین برای صبحانه و نشستم روی صندلی ، سیگما کنارم بود

پدربزرگ اوسامو: امشب میریم خونه ناکاهارا ، تا سه روز اونجا مهمونیم
غذا رفتیم اتاق که چندازای: چی؟ سیگما چی؟
پدربزرگ اوسامو: اون عضو خاندان اوساموعه؟
دازای: نه
پدربزرگ اوسامو: خب دیگه حرفی نمیمونه
دازای: ولی اون نامزدمه
پدربزرگ اوسامو: معشوقت ، ولی باشه اونم بیاد

بعد از خورد
ند دست لباس بردارم

*** شب ، چویا

پشت ستون وایساده بودم و میخواستم ببینم کی میان که در باز شد و اومدن

*** دازای

من یکم دیر رفتم و از در پشتی وارد شدم که دیدم چویا پشت ستونه

دازای: چیکار میکنی
چویا: هیسسسسس، دازای نیست


آبنبات رو کردازای: نه بابا
چویا: آره نمیبینی

صداش قشنگه

چویا: ایش اون چندشو چرا آوردن ؟
دازای: کیو؟
چویا: سیگما
دازای: آها
چویا: اسمت چیه؟
دازای: دازای اوسامو

یهو با ترس بهم نگاه کرد و برگشت ، بازم آبنبات دستش بود

دازای: خوشمزست
؟د توی دهنش

دازای: بده من

چویا سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد

دازای: میدونم حرف می‌زنی پس بده به من

یکم فکر کرد ولی بازم سرش رو منفی تکون داد

دازای: چویا ببین میبرمت تحت درمان نتونی جم بخوری
چویا: چه ربطی داره؟
دازای: امروز چند تا خوردی؟
خورده

بهش نچویا: یه دونه
دازای: یه دونه؟ بده به من

آبنبات رو داد دستم و رفت پیش بقیه و نشست منم رفتم کنار سیگما نشستم

پدربزرگ ناکاهارا: چویا؟ آبنباتت کو؟
پدربزرگ اوسامو: آبنبات؟ مگه بچه است
پدربزرگ ناکاهارا: تازگیا زیاد میخوره مثلا امروز فکر کنم
۲۸ ت
اگاه کردم ، سرش پایین بود

خدمتکار: شام آماده است

همه بلند شدیم و رفتیم نشستیم ، چویا دوباره داشت زیاد غذا میخورد

خاله۱: چویا؟ چته؟ مگه حامله ای ؟
دختر خاله۲: خاله چیکارش داری بزار بخوره ولش کن
سیگما: خب الان که اینجاییم منم یه خبری دارم

همه به سیگما نگاه کردیم

سیگما: دازای… من یه ماهه که باردارم

همه تعجب کردن که چویا بلند شد و رفت‌ طبقه ی بالا
خیلی خوشحال بودم
حالا نیازی به نگرانی برای بچه ی چویا نیست اون میتونه سقطش کنه ، و از بچه ی خودمو عشقم مراقبت کنم

پدربزرگ ناکاهارا: دازای ،پسرم، از نظرم بهتره توی این سه روز که این
جایی چویا رو نبینی
دازای: چر…
پدربزرگ اوسامو: دازای من و ناکاهارا از اون موضوع باخبریم ولی تو حتی فکر مرگ اون رو نکن

ادامه دارد…
دیدگاه ها (۰)

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان سوم پارت بیست و سوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا ...

#Escape_from_death_April29 #part6☆ویو:نویسنده☆اون عوضی اینجا...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

رمان چهارم پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا دوبا...

[•] عمارت عشق [•]Part: ²¹تو راهروی مدرسه راه میرفت، دنبال خی...

بهار بدون تو

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

پارت بیست و یکم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط