از روز اولی که محمدرضا رو تو دانشگاه دیدم یه مظلومیت خاصی

از روز اولی که محمدرضا رو تو دانشگاه دیدم یه مظلومیت خاصی تو چشماش بود. با خیلیا فرق داشت.مغرور و متکبر نبود. خودش برای رفاقت قدم جلو میذاشت. اصلا هم چیزی رو به دل نمیگرفت. خیلی معرفت داشت. غم دیگران رو انگاری غم خودش میدونست و تا اونجایی که در توانش بود برای حل شدن اون مسئله کمک میکرد. اگه کسی ناراحت بود ، حتی شده نصفه شب! با موتور میرفت دنبالش و میبردش بیرون. طوری فضا رو براش عوض میکرد که اصلا طرف یادش میرفت غمی داشته!

امر به معروف و نهی از منکر و نصحیت های دلسوزانش همیشه بجا بود. عین یه برادر بزرگتر و دلسوز که انگاری کوله باری از تجربه داره پشتمون بود.
خنده هاش واقعا آدمو سر حال میکرد.

یکی از آخرین شبهای قبل از رفتنش ، وقتی رفتیم بیرون خیلی بهش اصرار کردم که نره ولی اون آماده رفتن بود؛ دفاع از حرم رو وظیفه میدونست. میگفت حالا که در توانش هست اگه نره باید پاسخگو باشه. گفت ناراحت نباش! من برمیگردم. بهش گفتم تو همه کاراتو کردی که بری ، از وابستگی ها و دل بستگی هات دل کندی ، حتی موتورتم دادی رفیقت ، هیچ چیز دنیایی نذاشتی بمونه و داری همه چیزو واسه آخرت جمع میکنی، بعد به من میگی برمیگردی؟؟!!
از اون خنده های همیشگی به لباش اومد. طوری که واقعا نتونستم ادامه بدم و چیزی بهش بگم. انگار یه خداحافظی همیشگی بود. یه عکس گرفت و گفت به کسی چیزی نگو.
و رفت...
دیگه نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم تا روزی که خبر شهادتش رسید.
اون لحظه فقط یادمه که همه رو محمدرضا صدا میکردم.

#مدافع_حرم_عشق
#شهید_محمدرضا_دهقان
به قلم #دوست_شهید

بیسیم چے
دیدگاه ها (۹)

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

part55. . maybe love? در اثر تکون های یونجون و صدا زدناش چشم...

intertwined fate of two enemies-part 19

اون خیلی تنها بود...شاید خانوادش بودن ، شاید دوستاش بودن ، ش...

_ آره اون زنش رو داد به من. زنش هم به من داد. قطعا ران آخرین...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part³: ...

یک سگ زیادی ولگرد

* جیمین: جونگ‌کوک امروز می‌خواست بهتون نشون بده که چطور هر ر...

پارت‍ــ.. ــ۳ــ:رقص سایه ها»کامیل به دست دراز شده‌ی دیگو نگ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط