𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part³:
《 سابرینا:بهم گفتی دیگه اخراج شدی..ماموریتی رو هم انجام نمیدی.
قاشقه پر از غذا رو گذاشت تویه دهنش..
ا/ت:این مهمه.•.
مهم؟
نمیدونست بهش بگه..!؟
که داره برایه چه پرونده ای کار میکنه و معلوم نیست اصلا قراره برگرده یا نه؟..
اصلا قراره موفق بشه؟..
بهش بگه فقط مشکله بیشتری درست میکنه.
سابرینا:کی برمیگردی..!؟
《 نمیدونست برایه این سوال میتونه مثله بقیشون جوابه دروغ بگه؟..شاید یهو زبونش گرفت..
ا/ت:زود میام.
سابرینا؛داری دروغ میگی.
قاشقش رو از عصبانیت محکم کوبید رویه میز.
به ساعته دوره موچش خیره شد..
{نیم ساعته دیگه...!
ا/ت:بس کن..
ژاکته مشکیش رو گرفت و کوله و کلاهش رو پوشید..
ا/ت:کمتر بیا بیرون..وو هم اومد درو باز نکن یا برو خونه ی یکی از دوستاتت.بقیش هم که میدونی؟.
لب و لوچش اویزون شدو سرش رو بالا و پایین کرد.
اروم رفت سمتش و بغلش کرد..
میتونه بگه..میتونه بگه که داره میره انتقامه مامانو بابا رو بگیره.
عصبی چشم هاش رو رویه هم فشورد و رفت بیرون.》
زمانه حال》
وارده عمارت شد..بدون اینکه سرش رو بچرخونه به همه جا نگاه میکرد..
۱۰۰ برابر از بیرون بزرگتر شده بود..
هر قسمت بالایه ۱۰۰ تا بادیگارد که نگاهشون رو تا اونموقعی که از دیدشون محو نشدی روت نگه میدارن..
عینکه رویه صورتش اذیتش میکرد..مطمئنن بدترین چیزی بود که باید تحمل میکرد..
...:خانومه جئون یه نا؟!
لبخندی زد..
دیگه کم کم داشت حوصلش سر میرفت..
عینکش رو با انگشته اشارش بالاتر برد و با همون لبخنده گشادش برگشت..
ا/ت:بله؟..
فلشه بک به ۱۲ ساعت پیش.../
پرونده ای با پوشه مشکی رو جلوش گذاشت..
رئیس وو:برایه این پرونده تو قراره هویته جدیدی رو بگیری..
عکسی ۳ در ۴ از دختری که به شدتت ناباورانه ای شبیه خودش بود رو جلوش گذاشت..
موهایه بلنده و چتری.
رئیس:جئون یه نا..دختر عمویه جئون جونگکوک..از همون بچگی امریکا زندگی میکرد.
ولی اسمال برگشته..و تو قراره نقشش رو داخله این پرونده بازی کنی..
با تعجب به وو خیره شد..
چی داشت میگفت؟
《 بدون هیچ قلابی خودت رو از کوه پرت کن پایین.
هیچی از اون دختر نمیدونست..
رفتارش و اخلاقش..رابطشون با خانوادش چجوریه؟
و بزرگترین مشکل..
خوده دختره الان کجاست؟
ا/ت:داری شوخی میکنی؟اصلا امکان نداره..
رییس وو:از چی میترسی؟
از عصبانیت دستی کشید رویه صورتش..نفهمه یا واقعا خودش رو میزد به نفهمی؟؟
ا/ت:دختره کجاست؟
رئیس:کشتیمش..
ا/ت:چند سالش بود؟
رییس:همسنه خودت..
میدونست اینجوری گفت که انگار براش یه تحدید باشه..
اینکه یه همسنه خودت رو کشتیم.
به این پی برد که بیشتر از همیشه حالش از وو بهم میخورد..
ا/ت:چه رفتاری با خانوادش داره؟
رئیس:سال هایه زیادی از خانوادش دور بوده..و فقط بخاطره یه دلیل برگشت کره..ولی رابطش خوب بوده..
عینکی از تویه کمده کوچیکه کنارش در اورد..
رئیس وو:اینم عینکه دختره..!ذربینش زیاد نیست..اذیت نمیشی
لعنتی..اگه مجبور نبود همین الان میکشتتش..
ا/ت:دلیلی که اومده بود کره چیه؟..
رئیس وو:نمیدونیم..ولی خیلی زود میفهمی..
《 زمانه حال..
ندیمه با ترس بهش نزدیک شد..
....:خوش اومدید خان..خانوم.حتم..حتما خسته اید..
به به..پس یه نا دختره وحشت ناکی بوده..
عالی شد..
ندیمه از ترس حتی نمیتونه به چشم هاش نگاه بکنه و از ترس کم مونده خودش رو خیس بکنه..!
{《عمرا بتونه بازیگریه خوبی بکنه..
لبخندی زد و دستش رو جلویه ندیمه برد..
{برایه اینکه قاطی نکنید من ا/ت رو
یه نا مینویسم..
یه نا همون ا/ته اسمه جدیدشه..}
یه نا:سلام..اره ممنون خیلی خستم..میشه اتاقم رو نشون بدی؟
ندیمه عجیب بهش خیره شد..انگار جن دیده.دو دستی به یه نا دست داد..
به ام ام افتاد..
ندیمه:از این طرف خا...
یهو دره عمارت باز شدو ۵ تا ماشین پشته سره هم دیگه وارد شدن..
با اخرین مدل..
خیره موند تا ببینه..
زنی مسن و خوشتیپ از ماشین اول پیاده شد..بدجور می خاست ببینه کیه..
زن تا ا/ت رو دید سریع سمتش رفت..
دستایه دخترک رو لایه دستایه گرمه پیرش گرفت و با لبه قرمز رنگش لبخندی زد..
لی سونا:عزیزم بلاخره اومدی؟
(مادره جونگکوکه)
می خاست داد بزنه بگه تو کی؟ولی با صدایه بلندی کله عمارت رو گرفت..
زنی با چشم هایه گریون که دستاش رو باز کرده بود و میخاست بغلش بکنه به سمتش میرفت...اینا چرا اینجورین؟
بهش رسید..سریع گرفتتش تویه بغلش و شروع کرد به گریه کردن..
لی لارا:دختره عزیزم..
لی لارا_مادره یه نا..یعنی میشه زن عمویه جونگکوک)
لعنتی دوتا پیر افتاده بودن به جونش..و جالبت اینجاست که هیچکدومشون رو نمیشناخت..
حیاط یکم تاریک بود..
چهرشون رو درست نمیدید..!ولی به زنه اولی خیره موند..
چقدر چهرش اشنا بود.
part³:
《 سابرینا:بهم گفتی دیگه اخراج شدی..ماموریتی رو هم انجام نمیدی.
قاشقه پر از غذا رو گذاشت تویه دهنش..
ا/ت:این مهمه.•.
مهم؟
نمیدونست بهش بگه..!؟
که داره برایه چه پرونده ای کار میکنه و معلوم نیست اصلا قراره برگرده یا نه؟..
اصلا قراره موفق بشه؟..
بهش بگه فقط مشکله بیشتری درست میکنه.
سابرینا:کی برمیگردی..!؟
《 نمیدونست برایه این سوال میتونه مثله بقیشون جوابه دروغ بگه؟..شاید یهو زبونش گرفت..
ا/ت:زود میام.
سابرینا؛داری دروغ میگی.
قاشقش رو از عصبانیت محکم کوبید رویه میز.
به ساعته دوره موچش خیره شد..
{نیم ساعته دیگه...!
ا/ت:بس کن..
ژاکته مشکیش رو گرفت و کوله و کلاهش رو پوشید..
ا/ت:کمتر بیا بیرون..وو هم اومد درو باز نکن یا برو خونه ی یکی از دوستاتت.بقیش هم که میدونی؟.
لب و لوچش اویزون شدو سرش رو بالا و پایین کرد.
اروم رفت سمتش و بغلش کرد..
میتونه بگه..میتونه بگه که داره میره انتقامه مامانو بابا رو بگیره.
عصبی چشم هاش رو رویه هم فشورد و رفت بیرون.》
زمانه حال》
وارده عمارت شد..بدون اینکه سرش رو بچرخونه به همه جا نگاه میکرد..
۱۰۰ برابر از بیرون بزرگتر شده بود..
هر قسمت بالایه ۱۰۰ تا بادیگارد که نگاهشون رو تا اونموقعی که از دیدشون محو نشدی روت نگه میدارن..
عینکه رویه صورتش اذیتش میکرد..مطمئنن بدترین چیزی بود که باید تحمل میکرد..
...:خانومه جئون یه نا؟!
لبخندی زد..
دیگه کم کم داشت حوصلش سر میرفت..
عینکش رو با انگشته اشارش بالاتر برد و با همون لبخنده گشادش برگشت..
ا/ت:بله؟..
فلشه بک به ۱۲ ساعت پیش.../
پرونده ای با پوشه مشکی رو جلوش گذاشت..
رئیس وو:برایه این پرونده تو قراره هویته جدیدی رو بگیری..
عکسی ۳ در ۴ از دختری که به شدتت ناباورانه ای شبیه خودش بود رو جلوش گذاشت..
موهایه بلنده و چتری.
رئیس:جئون یه نا..دختر عمویه جئون جونگکوک..از همون بچگی امریکا زندگی میکرد.
ولی اسمال برگشته..و تو قراره نقشش رو داخله این پرونده بازی کنی..
با تعجب به وو خیره شد..
چی داشت میگفت؟
《 بدون هیچ قلابی خودت رو از کوه پرت کن پایین.
هیچی از اون دختر نمیدونست..
رفتارش و اخلاقش..رابطشون با خانوادش چجوریه؟
و بزرگترین مشکل..
خوده دختره الان کجاست؟
ا/ت:داری شوخی میکنی؟اصلا امکان نداره..
رییس وو:از چی میترسی؟
از عصبانیت دستی کشید رویه صورتش..نفهمه یا واقعا خودش رو میزد به نفهمی؟؟
ا/ت:دختره کجاست؟
رئیس:کشتیمش..
ا/ت:چند سالش بود؟
رییس:همسنه خودت..
میدونست اینجوری گفت که انگار براش یه تحدید باشه..
اینکه یه همسنه خودت رو کشتیم.
به این پی برد که بیشتر از همیشه حالش از وو بهم میخورد..
ا/ت:چه رفتاری با خانوادش داره؟
رئیس:سال هایه زیادی از خانوادش دور بوده..و فقط بخاطره یه دلیل برگشت کره..ولی رابطش خوب بوده..
عینکی از تویه کمده کوچیکه کنارش در اورد..
رئیس وو:اینم عینکه دختره..!ذربینش زیاد نیست..اذیت نمیشی
لعنتی..اگه مجبور نبود همین الان میکشتتش..
ا/ت:دلیلی که اومده بود کره چیه؟..
رئیس وو:نمیدونیم..ولی خیلی زود میفهمی..
《 زمانه حال..
ندیمه با ترس بهش نزدیک شد..
....:خوش اومدید خان..خانوم.حتم..حتما خسته اید..
به به..پس یه نا دختره وحشت ناکی بوده..
عالی شد..
ندیمه از ترس حتی نمیتونه به چشم هاش نگاه بکنه و از ترس کم مونده خودش رو خیس بکنه..!
{《عمرا بتونه بازیگریه خوبی بکنه..
لبخندی زد و دستش رو جلویه ندیمه برد..
{برایه اینکه قاطی نکنید من ا/ت رو
یه نا مینویسم..
یه نا همون ا/ته اسمه جدیدشه..}
یه نا:سلام..اره ممنون خیلی خستم..میشه اتاقم رو نشون بدی؟
ندیمه عجیب بهش خیره شد..انگار جن دیده.دو دستی به یه نا دست داد..
به ام ام افتاد..
ندیمه:از این طرف خا...
یهو دره عمارت باز شدو ۵ تا ماشین پشته سره هم دیگه وارد شدن..
با اخرین مدل..
خیره موند تا ببینه..
زنی مسن و خوشتیپ از ماشین اول پیاده شد..بدجور می خاست ببینه کیه..
زن تا ا/ت رو دید سریع سمتش رفت..
دستایه دخترک رو لایه دستایه گرمه پیرش گرفت و با لبه قرمز رنگش لبخندی زد..
لی سونا:عزیزم بلاخره اومدی؟
(مادره جونگکوکه)
می خاست داد بزنه بگه تو کی؟ولی با صدایه بلندی کله عمارت رو گرفت..
زنی با چشم هایه گریون که دستاش رو باز کرده بود و میخاست بغلش بکنه به سمتش میرفت...اینا چرا اینجورین؟
بهش رسید..سریع گرفتتش تویه بغلش و شروع کرد به گریه کردن..
لی لارا:دختره عزیزم..
لی لارا_مادره یه نا..یعنی میشه زن عمویه جونگکوک)
لعنتی دوتا پیر افتاده بودن به جونش..و جالبت اینجاست که هیچکدومشون رو نمیشناخت..
حیاط یکم تاریک بود..
چهرشون رو درست نمیدید..!ولی به زنه اولی خیره موند..
چقدر چهرش اشنا بود.
- ۱۴۴
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط