{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده

انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده
هرچند بسته ای چمدانت را...مردی به پای رفتنت افتاده

دیر است و کفش های تو بی تابند...بگذار فارغ از غمِ "رفتن" ها
تا چند کوچه بدرقه ات باشد دستی که دورِ گردنت افتاده

دیگر میان بافه ی موهایت انگشت های شعله ورِ من نیست
در باد می روی و نمی بینی آتش به جان خرمنت افتاده

لبخندهای سرد و مه آلودت فریاد می زنند که دیگر "عشق "
یک اتفاق بود که مدت هاست از چشم های روشنت افتاده

ابری گرفته حال و هوایم را...این بار آخرست که می گریم
بر سینه ات بگیر و نوازش کن...امشب سرم به دامنت افتاده

تو دور می شوی و ملالی نیست...من مانده ام که دل بکَنَم یا جان!؟
حالا ببین همین غم تنهایی م یک شب به فکر کشتنت افتاده...!
دیدگاه ها (۶)

چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟ چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟......

هرچند پیش روی تو غرق خجالتندچشمان این غریبه فقط با تو راحتند...

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم پـیـششـان سـر بـر نمی...

دارم از تلخی این فاصله کمبودت راریختم اشک که جاری بشوم رودت ...

پارت ۱۹۵

اول برین پا این رو بخونید جالبه جاشدایا همیشه تنفر باقی می‌م...

#مافیا_عزیز_من#Part26این بار خنده‌اش واضح‌تر بود. خم شد و بو...

«ساعت ۳:۱۷»درِ شماره ۷ کاملاً باز شد.ات خشکش زده بود.پشت در....

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

Covenant of Blood and Silk

Dana-Apada

#پست‌ویژه | شعرخوانی زیبای دختر تاجیک برای ایران عزیز و کهنچ...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part³ "توصیف در یک جمله:پناهگاهِ امن"وقتی از د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط