رمان ترگل و کیان
رمان ترگل و کیان
قسمت 17و18
#kosarjooon
بالاخره مسافرتی که در آن اصلا به من خوش نگذشت به پایان رسید و به خونه برگشتیم .
تعطیلات میان ترم تموم شد و حاضر و آماده راهی دانشگاه شدم . از دور نیکا رو دیدم و براش دست تکون دادم .
همدیگه رو سفت بغل کردیم و بوسیدیم . نیکا گفت : موبایل هم چیز خوبیه ها فقط انگار تو بلد نیستی ازش برای احولپرسی از دوستان استفاده کنی.
خندیدم و گفتم : خانوم پر مدعا اگه راست میگی تو ایم مدته تو چرا سراغی از من نگرفتی ؟
نیکا که کم آورده بود گفت : باشه شیطون به موقعش حالتو میگیرم . راستی کیان و دیدی ؟
باز هم اسمش اومد . خودم و بی تفاوت جلوه دادم و گفتم : نه چطور مگه ؟
_از وقتی اومده دانشگاه همه دورش جمع شدن . از بس بچه باحالیه ؟
سرم و تکون دادم و زیر لب گفتم : آره باحاله . انقدر باحاله که دل آدمو میزنه.
نیکا گفت : تو چیزی گفتی ؟
_نه بریم سر کلاس وقت زیادی نداریم.
دو هفته ای بود که کیان رو ندیده بودم . با نیکا که وارد کلاس شدم بلند به همه سلام کردم که یکی از پسرا به اسم سروش صادقی گفت : به به باد آمد و بوی عنبر آورد.
سر جام ایستادم و خیره تو چشماش گفتم : منظور ؟
_منظوری نبود خانوم . از دیدنتون خوشحال شدیم.
سری تکون دادم و گفتم : وظیفتونه که خوشحال بشید.
سروش که حسابی حالش گرفته شده بود و گفت : هیچ خوبی به این خانوما نیومده.
باز دوباره با پر رویی گفتم : چیه کسی مجبورت کرده خوبی کنی ؟
بحثمون داشت بالا میگرفت که کیان گفت : خانوم نوایی شما به بزرگواریه خودتون ایشون و ببخشید . حالا این بچه یه خریتی کرده.
سروش با غیض گفت : هوی کیان خر خودتی . اگه هر کس دیگه جای تو بود حالشو میگرفتم.
کیان هم با خنده اخمی کرد و گفت : بیشیم بینیم بابا.
از دستشون عصبی شدم و با صدای بلند گفتم : بسه دیگه.
بعدش سر جام نشستم که نیکا گفت : ایول دختر مگه تو حریف این عتیقه ها بشی.
_لیاقت ندارن باهاشون دهن به دهن بشی.
نیکا لبخندی حاکی از خجالت زد و گفت : ترگل یه چیزی بگم مسخره ام نمیکنی ؟
_چی ؟
_آخر این هفته عقد کنونمه.
با تعجب گفتم : چی ؟راست میگی ؟
_اوهوم.
خندیدم و گفتم : آفرین . تبریک میگم حالا کی هست ؟
_همون میلاد پسر خاله ام.
با گفتن میلاد ذهنم کشیده شد سمت میلاد پسر عموی خودمم ولی چیزی نگفتم . چه وجه تشابهی .
_خوش بخت بشی عزیزم . من که دعوت نیستم . نه ؟
_وا دیوونه من اگه تو رو دعوت نکنم پس میخوام بقال سر خیابون رو دعوت کنم ؟
خندیدم و گفتم : مرسی عزیزم.
روز عقد کنون نیکا قرار بود همراه ترانه برم . وقتی وارد خونه ی نیکا اینا شدیم سرمو که چرخوندم با دیدن کلی از بچه های دانشگاه بهت زده شدم . با خونواده نیکا سلام و احوالپرسی کردیم و یه گوشه ای نشستیم . ترانه توی گوشم گفت :
چه خبره اینجا . حالا که این همه خرج کردن یهو عروسی میگرفتن.
شونه هامو بالا انداختم و گفتم : لابد آمادگیشو نداشتن.
_لابد.
نیکا که حسابی خوشگل کرده بود به همراه شوهرش اومد سمت ما که من هم به احترامشون بلند شدم . نیکا لبخندی زد و گفت : بلا خواهر به این نازی داشتی قایمش کرده بودی ؟
ترانه هم با خنده گفت : نیکا خانوم اینو جایی نگی باور میکنن ؟
من رو کردم به میلاد و گفتم : آقا میلاد زن خوبی نصیبتون شده . قدرشو بدونین ؟
_حتما اینکارو میکنم.
ساعتی از اومدن ما به مهمونی میگذشت که متوجه شدم کیان هم اومده . اون هم با دیدن ما به طرفمون ا
ومد و گفت :
بهههههههههههه ... ترگل خانوم و ترانه خانوم . سلام . چطورید ؟
نمیفهمیدم چرا انقدر تغییر رویه داده . ما هم سلامی کردیم . کیان کنار ما نشست و آروم طوری که فقط من بشنوم گفت : اسم آقا داماد میلاده.
_بله متوجه شدم.
لبخندی زد و گفت : تو هم که قراره با یه آقا میلاد دیگه ازدواج کنی . حسابی با دوستت تفاهم داری.
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم : کور شه اونیکه نمیتونه ببینه.
حسابی جا خورد و گفت : کی نمیتونه ببینه ؟
_دست بردار آقا کیان و در ضمن سعی کن تو کار دیگرون دخالت نکنی.
_بله حتما.
انقدر سر و صدا بود و آهنگای مختلف میزدن و میرقصیدن که منی که همیشه پایه رقص بودم احساس خفگی میکردم و شاید بزرگترین دلیلش حضور کیان در اون جمع بود . تا آخر مهمونی منو ترانه از کنار هم جم نخوردیم و موقعی که برای خداحافظی رفته بودم پیش نیکا ، نیکا اخمی کرد و گفت : خیلی بدی ترگل ، حالا که واسه جشن من نرقصیدی منم واسه تو نمیرقصم.
صورتشو بوسیدمو گفتم : قربونت برم این چه حرفیه ؟ باور کن من امشب رو فرم نیستم وگرنه حتما به خاطر تو میرقصیدم عزیزم.
خندید و گفت : شوخی کردم دختر خوب.
_به ره حال آرزو میکنم خوشبخت بشی .
بعد رو کردم به شوهرش و گفتم : آقا میلاد خوشبخت باشید . با اجازه.
میلاد هم تشکری کرد و گفت : لطف کردید تشریف آوردید . ممن
قسمت 17و18
#kosarjooon
بالاخره مسافرتی که در آن اصلا به من خوش نگذشت به پایان رسید و به خونه برگشتیم .
تعطیلات میان ترم تموم شد و حاضر و آماده راهی دانشگاه شدم . از دور نیکا رو دیدم و براش دست تکون دادم .
همدیگه رو سفت بغل کردیم و بوسیدیم . نیکا گفت : موبایل هم چیز خوبیه ها فقط انگار تو بلد نیستی ازش برای احولپرسی از دوستان استفاده کنی.
خندیدم و گفتم : خانوم پر مدعا اگه راست میگی تو ایم مدته تو چرا سراغی از من نگرفتی ؟
نیکا که کم آورده بود گفت : باشه شیطون به موقعش حالتو میگیرم . راستی کیان و دیدی ؟
باز هم اسمش اومد . خودم و بی تفاوت جلوه دادم و گفتم : نه چطور مگه ؟
_از وقتی اومده دانشگاه همه دورش جمع شدن . از بس بچه باحالیه ؟
سرم و تکون دادم و زیر لب گفتم : آره باحاله . انقدر باحاله که دل آدمو میزنه.
نیکا گفت : تو چیزی گفتی ؟
_نه بریم سر کلاس وقت زیادی نداریم.
دو هفته ای بود که کیان رو ندیده بودم . با نیکا که وارد کلاس شدم بلند به همه سلام کردم که یکی از پسرا به اسم سروش صادقی گفت : به به باد آمد و بوی عنبر آورد.
سر جام ایستادم و خیره تو چشماش گفتم : منظور ؟
_منظوری نبود خانوم . از دیدنتون خوشحال شدیم.
سری تکون دادم و گفتم : وظیفتونه که خوشحال بشید.
سروش که حسابی حالش گرفته شده بود و گفت : هیچ خوبی به این خانوما نیومده.
باز دوباره با پر رویی گفتم : چیه کسی مجبورت کرده خوبی کنی ؟
بحثمون داشت بالا میگرفت که کیان گفت : خانوم نوایی شما به بزرگواریه خودتون ایشون و ببخشید . حالا این بچه یه خریتی کرده.
سروش با غیض گفت : هوی کیان خر خودتی . اگه هر کس دیگه جای تو بود حالشو میگرفتم.
کیان هم با خنده اخمی کرد و گفت : بیشیم بینیم بابا.
از دستشون عصبی شدم و با صدای بلند گفتم : بسه دیگه.
بعدش سر جام نشستم که نیکا گفت : ایول دختر مگه تو حریف این عتیقه ها بشی.
_لیاقت ندارن باهاشون دهن به دهن بشی.
نیکا لبخندی حاکی از خجالت زد و گفت : ترگل یه چیزی بگم مسخره ام نمیکنی ؟
_چی ؟
_آخر این هفته عقد کنونمه.
با تعجب گفتم : چی ؟راست میگی ؟
_اوهوم.
خندیدم و گفتم : آفرین . تبریک میگم حالا کی هست ؟
_همون میلاد پسر خاله ام.
با گفتن میلاد ذهنم کشیده شد سمت میلاد پسر عموی خودمم ولی چیزی نگفتم . چه وجه تشابهی .
_خوش بخت بشی عزیزم . من که دعوت نیستم . نه ؟
_وا دیوونه من اگه تو رو دعوت نکنم پس میخوام بقال سر خیابون رو دعوت کنم ؟
خندیدم و گفتم : مرسی عزیزم.
روز عقد کنون نیکا قرار بود همراه ترانه برم . وقتی وارد خونه ی نیکا اینا شدیم سرمو که چرخوندم با دیدن کلی از بچه های دانشگاه بهت زده شدم . با خونواده نیکا سلام و احوالپرسی کردیم و یه گوشه ای نشستیم . ترانه توی گوشم گفت :
چه خبره اینجا . حالا که این همه خرج کردن یهو عروسی میگرفتن.
شونه هامو بالا انداختم و گفتم : لابد آمادگیشو نداشتن.
_لابد.
نیکا که حسابی خوشگل کرده بود به همراه شوهرش اومد سمت ما که من هم به احترامشون بلند شدم . نیکا لبخندی زد و گفت : بلا خواهر به این نازی داشتی قایمش کرده بودی ؟
ترانه هم با خنده گفت : نیکا خانوم اینو جایی نگی باور میکنن ؟
من رو کردم به میلاد و گفتم : آقا میلاد زن خوبی نصیبتون شده . قدرشو بدونین ؟
_حتما اینکارو میکنم.
ساعتی از اومدن ما به مهمونی میگذشت که متوجه شدم کیان هم اومده . اون هم با دیدن ما به طرفمون ا
ومد و گفت :
بهههههههههههه ... ترگل خانوم و ترانه خانوم . سلام . چطورید ؟
نمیفهمیدم چرا انقدر تغییر رویه داده . ما هم سلامی کردیم . کیان کنار ما نشست و آروم طوری که فقط من بشنوم گفت : اسم آقا داماد میلاده.
_بله متوجه شدم.
لبخندی زد و گفت : تو هم که قراره با یه آقا میلاد دیگه ازدواج کنی . حسابی با دوستت تفاهم داری.
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم : کور شه اونیکه نمیتونه ببینه.
حسابی جا خورد و گفت : کی نمیتونه ببینه ؟
_دست بردار آقا کیان و در ضمن سعی کن تو کار دیگرون دخالت نکنی.
_بله حتما.
انقدر سر و صدا بود و آهنگای مختلف میزدن و میرقصیدن که منی که همیشه پایه رقص بودم احساس خفگی میکردم و شاید بزرگترین دلیلش حضور کیان در اون جمع بود . تا آخر مهمونی منو ترانه از کنار هم جم نخوردیم و موقعی که برای خداحافظی رفته بودم پیش نیکا ، نیکا اخمی کرد و گفت : خیلی بدی ترگل ، حالا که واسه جشن من نرقصیدی منم واسه تو نمیرقصم.
صورتشو بوسیدمو گفتم : قربونت برم این چه حرفیه ؟ باور کن من امشب رو فرم نیستم وگرنه حتما به خاطر تو میرقصیدم عزیزم.
خندید و گفت : شوخی کردم دختر خوب.
_به ره حال آرزو میکنم خوشبخت بشی .
بعد رو کردم به شوهرش و گفتم : آقا میلاد خوشبخت باشید . با اجازه.
میلاد هم تشکری کرد و گفت : لطف کردید تشریف آوردید . ممن
- ۴۲.۴k
- ۲۲ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط