{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیری برای جمعی سخن میراند.

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.
دیدگاه ها (۵)

.

دوستی می گفتخیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت...

.

.

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۹: محله‌ای که عقب نکشیددر همان لحظه جونگ ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۸: سوالی که همه را ساکت کردداخل باشگاه هن...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۰ زنگ آخر خورد.اما هیچ‌کدام از هشت نف...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۷صبح روز بعد، فضای مدرسه کاملاً متفاو...

پارت ۵۷ مرد چند قدم از تاریکی بیرون آمد.نور ضعیف چراغ خیابان...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۳: وقتی صبر تمام می‌شوددر اتاق هنوز سنگین...

ابلیس

عشق در دنده آخر پارت : ۵۹ (پایانی) یک هفته از قهرمانی هانا د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط