رمان انتقام ازدواج کامل
فصل چهاردهم — وقتی قلبم تو رو انتخاب کرد
رستوران کوچکی در طبقهی آخر یک ساختمان، منظرهی زیبایی از شهر داشت. سو-یون وقتی وارد شد، با دیدن میز کنار پنجره و گلهای سفید روی آن، ابروهایش را بالا برد.
«فکر کردم گفتی فقط شامه!»
هردین صندلی را برایش عقب کشید.
«خب، این هم شامه. فقط یکم خوشگلتر از چیزی که انتظار داشتی.»
سو-یون خندید و نشست.
«آقای کانگ، داری زیادی تلاش میکنی.»
هردین روبهرویش نشست. «شاید چون کسی که روبهروم نشسته، برام مهمه.»
لبخند سو-یون آرامآرام محو شد. نه از ناراحتی؛ از اینکه دیگر نمیتوانست حرفهای هردین را مثل گذشته نادیده بگیرد.
او مدتها به خودش گفته بود که نباید به کسی اعتماد کند. در زندگی قبلیاش، اعتماد کردن بهای سنگینی برایش داشت. اما هردین هیچوقت از او نخواسته بود گذشته را فراموش کند یا زودتر از آمادگیاش دوستش داشته باشد.
همین تفاوت، ترسناک و در عین حال دوستداشتنی بود.
سو-یون نگاهش را به پنجره دوخت.
«هردین، چرا هنوز کنارمی؟ من خیلی وقتها سرد رفتار میکنم. حتی وقتی میفهمم برام اهمیت قائلی، وانمود میکنم متوجه نشدم.»
هردین کمی به جلو خم شد.
«چون میدونم پشت اون رفتار سرد، کسی هست که خیلی بیشتر از چیزی که نشون میده، آسیب دیده.»
سو-یون لبهایش را به هم فشرد.
«اگه یه روز نتونستم بهت اعتماد کنم چی؟»
«اون روز هم حق داری. من نمیتونم مجبورت کنم بهم اعتماد کنی؛ فقط میتونم کاری کنم که خودت بخوای.»
سو-یون برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد آرام پرسید:
«و اگه یه روز عاشقت بشم؟»
هردین لبخند کمرنگی زد.
«اون روز احتمالاً باید خیلی تلاش کنم که از خوشحالی جلوی خودت ضایع نشم.»
سو-یون خندید؛ خندهای که این بار سعی نکرد پنهانش کند.
«تو واقعاً غیرقابلتحملی!»
«ولی هنوز دعوتم رو قبول میکنی.»
«فعلاً به خاطر غذاست.»
«حتماً. منم فعلاً به خاطر غذا اینجام.»
هر دو خندیدند، اما این بار سو-یون فهمید چیزی در دلش تغییر کرده است.
---
وقتی شام تمام شد، هردین او را تا خانه رساند.
پیش از پیاده شدن، سو-یون دستش را روی دستگیره گذاشت، اما مکث کرد.
«هردین؟»
«جانم؟»
او از شنیدن آن کلمهی ساده کمی سرخ شد.
«امشب واقعاً خوش گذشت.»
هردین نگاهش کرد. «به من هم همینطور.»
سو-یون لبخند زد و پیاده شد. چند قدم که دور شد، برگشت و برایش دست تکان داد.
هردین تا وقتی وارد ساختمان شد، همانجا ماند.
و سو-یون در آسانسور، برای اولین بار بعد از مدتها، به آینده فکر کرد؛ نه به انتقام، نه به خیانتهای گذشته، بلکه به مردی که شاید میتوانست در کنار او آیندهی تازهای بسازد.
---
صبح روز بعد، مین-جه در دفترش گزارشی دربارهی قراردادهای جدید خواهرش خواند. سو-یون برخلاف تصور او، نهتنها در کارش موفق شده بود، بلکه توانسته بود اعتماد چند مدیر قدیمی را هم به دست بیاورد.
گزارش را بست و زیر لب گفت:
«شاید واقعاً اشتباه میکردم.»
همان لحظه تلفنش زنگ خورد. سو-یون بود.
«مین-جه، امروز وقت داری؟ میخوام دربارهی یه موضوع کاری باهات صحبت کنم.»
او کمی غافلگیر شد.
«آره. بیا دفترم.»
بعد از قطع تماس، برای نخستین بار تصمیم گرفت بهجای نصیحت کردن خواهرش، به حرفهایش گوش بدهد.
اما در دفتر تهجون، اوضاع کاملاً متفاوت بود.
تهجون عکس سو-یون و هردین را که در یک مراسم خیریه گرفته شده بود، روی میز گذاشت. لبخند سو-یون در عکس، بیشتر از هر چیزی آزارش میداد.
میرین با عصبانیت گفت: «فکر میکنی واقعاً به هردین علاقه داره؟»
تهجون جواب نداد.
او نمیتوانست تحمل کند زنی که زمانی مطمئن بود همیشه منتظر بازگشتش میماند، حالا بدون حتی یک نگاه به گذشته، مسیر تازهای را انتخاب کرده باشد.
و بدتر از همه، سو-یون دیگر برای ناراحت کردن او هیچ تلاشی نمیکرد.
تهجون هنوز نمیدانست که از دست دادن سو-یون، کوچکترین بخش مجازاتی است که در انتظارش قرار دارد.
رستوران کوچکی در طبقهی آخر یک ساختمان، منظرهی زیبایی از شهر داشت. سو-یون وقتی وارد شد، با دیدن میز کنار پنجره و گلهای سفید روی آن، ابروهایش را بالا برد.
«فکر کردم گفتی فقط شامه!»
هردین صندلی را برایش عقب کشید.
«خب، این هم شامه. فقط یکم خوشگلتر از چیزی که انتظار داشتی.»
سو-یون خندید و نشست.
«آقای کانگ، داری زیادی تلاش میکنی.»
هردین روبهرویش نشست. «شاید چون کسی که روبهروم نشسته، برام مهمه.»
لبخند سو-یون آرامآرام محو شد. نه از ناراحتی؛ از اینکه دیگر نمیتوانست حرفهای هردین را مثل گذشته نادیده بگیرد.
او مدتها به خودش گفته بود که نباید به کسی اعتماد کند. در زندگی قبلیاش، اعتماد کردن بهای سنگینی برایش داشت. اما هردین هیچوقت از او نخواسته بود گذشته را فراموش کند یا زودتر از آمادگیاش دوستش داشته باشد.
همین تفاوت، ترسناک و در عین حال دوستداشتنی بود.
سو-یون نگاهش را به پنجره دوخت.
«هردین، چرا هنوز کنارمی؟ من خیلی وقتها سرد رفتار میکنم. حتی وقتی میفهمم برام اهمیت قائلی، وانمود میکنم متوجه نشدم.»
هردین کمی به جلو خم شد.
«چون میدونم پشت اون رفتار سرد، کسی هست که خیلی بیشتر از چیزی که نشون میده، آسیب دیده.»
سو-یون لبهایش را به هم فشرد.
«اگه یه روز نتونستم بهت اعتماد کنم چی؟»
«اون روز هم حق داری. من نمیتونم مجبورت کنم بهم اعتماد کنی؛ فقط میتونم کاری کنم که خودت بخوای.»
سو-یون برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد آرام پرسید:
«و اگه یه روز عاشقت بشم؟»
هردین لبخند کمرنگی زد.
«اون روز احتمالاً باید خیلی تلاش کنم که از خوشحالی جلوی خودت ضایع نشم.»
سو-یون خندید؛ خندهای که این بار سعی نکرد پنهانش کند.
«تو واقعاً غیرقابلتحملی!»
«ولی هنوز دعوتم رو قبول میکنی.»
«فعلاً به خاطر غذاست.»
«حتماً. منم فعلاً به خاطر غذا اینجام.»
هر دو خندیدند، اما این بار سو-یون فهمید چیزی در دلش تغییر کرده است.
---
وقتی شام تمام شد، هردین او را تا خانه رساند.
پیش از پیاده شدن، سو-یون دستش را روی دستگیره گذاشت، اما مکث کرد.
«هردین؟»
«جانم؟»
او از شنیدن آن کلمهی ساده کمی سرخ شد.
«امشب واقعاً خوش گذشت.»
هردین نگاهش کرد. «به من هم همینطور.»
سو-یون لبخند زد و پیاده شد. چند قدم که دور شد، برگشت و برایش دست تکان داد.
هردین تا وقتی وارد ساختمان شد، همانجا ماند.
و سو-یون در آسانسور، برای اولین بار بعد از مدتها، به آینده فکر کرد؛ نه به انتقام، نه به خیانتهای گذشته، بلکه به مردی که شاید میتوانست در کنار او آیندهی تازهای بسازد.
---
صبح روز بعد، مین-جه در دفترش گزارشی دربارهی قراردادهای جدید خواهرش خواند. سو-یون برخلاف تصور او، نهتنها در کارش موفق شده بود، بلکه توانسته بود اعتماد چند مدیر قدیمی را هم به دست بیاورد.
گزارش را بست و زیر لب گفت:
«شاید واقعاً اشتباه میکردم.»
همان لحظه تلفنش زنگ خورد. سو-یون بود.
«مین-جه، امروز وقت داری؟ میخوام دربارهی یه موضوع کاری باهات صحبت کنم.»
او کمی غافلگیر شد.
«آره. بیا دفترم.»
بعد از قطع تماس، برای نخستین بار تصمیم گرفت بهجای نصیحت کردن خواهرش، به حرفهایش گوش بدهد.
اما در دفتر تهجون، اوضاع کاملاً متفاوت بود.
تهجون عکس سو-یون و هردین را که در یک مراسم خیریه گرفته شده بود، روی میز گذاشت. لبخند سو-یون در عکس، بیشتر از هر چیزی آزارش میداد.
میرین با عصبانیت گفت: «فکر میکنی واقعاً به هردین علاقه داره؟»
تهجون جواب نداد.
او نمیتوانست تحمل کند زنی که زمانی مطمئن بود همیشه منتظر بازگشتش میماند، حالا بدون حتی یک نگاه به گذشته، مسیر تازهای را انتخاب کرده باشد.
و بدتر از همه، سو-یون دیگر برای ناراحت کردن او هیچ تلاشی نمیکرد.
تهجون هنوز نمیدانست که از دست دادن سو-یون، کوچکترین بخش مجازاتی است که در انتظارش قرار دارد.
- ۳.۵k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط