Chapter 2"*frozen*

Chapter 2"*frozen*

اون تهیونگ بود ، پسر خودشیفته و مغرور شریک پدرم ، اینجا چیکار میکنه ؟؟
میخواد تحقیرم کنه ؟؟
چقدر من از ذات این پسر بدم میاد، از شخصیتش ، اینکه چقدر میتونه رو مخ و بد باشه ، مثله پدرش ، اون ساخته شده از سلول های پستیه..
" فکر های وی بهش امون نمی‌داد تا بخواد قدم دیگه ی ورداره ، از این لذت می‌برد که تهیونگ رو منتظر بزاره "
چمدون هام و ورداشتم و با تئو با اعتماد به نفس ، قصد رد کردنه اونو داشتیم ، انگار که اون برای کسی قدم هاشو استوار نزدیک به ماشین ، نگه داشته.
:< هوی خانم کازب ، دلم نمیخواد گوشام از غر غر های بابام خون بیاد ، منم دلم نمیخواد باهات تویه یه ماشین باشم ، ولی مجبورم، قبله اینکه بخاطر چوص کلاسیت آبروت بره ، سوار شو !!>
:< کازب که پدرتونه، شاید تو مجبور باشی ولی من از بوی تو احساس تهوع میگیرم ، ترجیح میدم با دوچرخه برم ، تا با تو >
:< اوهه ، کنار بیا دختر جون بابات گفته.>
* شل مغز *
:< چیزی گفتی ؟؟.>
:< توهم نزن .>
" اونا بدون میل ، سوار ماشین شدن ، دوتا جوونی که از بچگیشون مسابقه ی کی از کی بیشتر بدش میاد گذاشته بودن ، سعی داشتن ، قبار هوا رو تحمل کنن ، ولی چی میشد اگه پدرهاشون از ماجرای اصلی خبر دارشون کنن ؟؟، ترجیح میدن هرکدوم به یه جا فرار کنن و تا آخر عمر صورت همدیگه رو نبینن ، یا برای اولین بار تویه زندگیشون یاد بگیرن ؟؟.. دوست داشتنه همدیگرو."
" کله راه سکوت حاکم بود ، هرکدوم با اخم ملایمی صبور بودن برای دونستن ماجرا ، اینکه کدوم راه رو باید برن، کدوم راه جایگزین هدفشونه، باید باهاش کنار بیان ، یروزی تویه خلوتشون یاده گذشته میوفتن ، دستبند قرمز رینگ طلایی ، جام شراب ، آخرین پوک سیگار ، آخرین قهوه ی تلخ شامگاه ، آخرین دیده ها ، اونا مکمل همدیگه ان یا فقط باید پدرهاشون رو کنار بزنن ؟؟"
:< بپر پایین .>
" تهیونگ با تعجب دره ماشین رو باز کرد "
:< با تئو بودم ، پورفوسور .>
:< حوصله ی بحث باهات رو ندارم .>
" هردوشون وارد ساختمون شدن ، با تعظيم پیشخدمت ها و کارکنا مواجه شدن و وارد آسانسور شدن ، با استرس منتظر رسیدن به طبقه ی یازدهم "
#kook #teahkook #bts #fic 
#کوک #فیک #فیکشن #رمان #تهکوک
دیدگاه ها (۰)

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:15[ویو جونگکوک]داشتم به دشمن ...

پارت ۴۳

شاهکاری به نام دروغ

بازم بیایید بگید چرا خودکشی زیاد شده چرا طلاق زیاد مردم دیگه...

پارت ۳۰ ساعت نزدیک یازده شب بود که بالاخره از خونه‌ی مادربزر...

پارت ۵۷یک ماه بعد. باغِ اختصاصیِ عمارت غرق در گل‌هایِ یاس بو...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

پارت ۶که یهو تهیونگ با شلاق وارد شدتهیونگ رو به خدمتکارا:بری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط