چند پارتی🎀(درخواستی)
P2
که دیدم تهیونگ جلوم ظاهر شد..کمی ترسیدم اما نشون ندادم!لبخند ریزی زدم..
«_ته صبحانه امادست..گفتم بیام صدات کنم که دیگه خودت اومدی»
تهیونگ خنده ی کرد و جواب داد..
«_بوی تخم مرغ های خاصت به مشامم رسید برای همین سریع ساک هارو بستم و اومدم یه چیزی بخورم»
با هم دیگه از پله ها پایین رفتیم و سمت میزه غذا رفتیم..نگاهی به تهیونگ انداختم و دیدم با خنده ای داره بهم نگاه میکنه..
«_فکر نمیکردم حرف دیشبم یادت باشه»
«_من دقیقا کی حرف های تورو یادم رفته؟»
اخم ریزی کردم و آروم زدم تو سرش…دیدم خندید و یکی از صندلی هارو برام کشید و خودش رفت رو یه صندلی دیگه نشست…در همه حال جنتلمنه!!
روی صندلیم نشستم و یه یکم از تخم مرغم خوردم…داشتم آروم میجویدم که صدای تهیونگ بلند شد
«_اومممممم…خیلی اوم خوبههه»
داشت با دهن پر حرف میزد..خیلی کیوت شده بوددد..لقمهام رو قورت دادم..
«_با دهن پر حرف نزن بچه!»
نگاه جدی ای بهم کرد و جواب داد..
«_من بچه ام!؟»
قهوه ام رو کامل رفتم بالا و با خنده یه ابرومو دادم بالا..
«_هوم…اره حتی از بچه هم بدتری»
زیر لب یه حرفی زد و قهوه اش رو رفت بالا..از صندلیش پاشد و..
«_من ساک هارو میزارم تو ماشین تو فقط سریع برو آماده شو خوشگله!»
سری تکون دادم و سریع رفتم طبقه ی بالا تا لباسم رو بپوشم و یکم ارایش کنم!
تیشرت آبی آسمونیم رو با یه شلواره بگِ سفید پوشیدم و رفتم جلوی اینه..تینتم رو با یه لیپگلاسه صورتی زدم و یکم رژگونه زدم و کار رو با یه ریمل تموم کردم..سریعاً از اتاق رفتم بیرون و از پله ها پایین رفتم..سمت جاکفشی رفتم و کفش اسپرتِ آبیم رو پوشیدم و رفتم توی حیاط..ماشین تهیونگ روشن بود..رفتم سوار شدم و رو به تهیونگ کردم که داشت اینه رو تنظیم میکرد..
«_خب خب آقای کیم بگو ببینم جلو دوربین ها معذب نمیشی؟»
خنده ای کرد و جواب داد..
«_خیلی وقته خجالتم جلوی دوربین ها آب شده!»
نگاهی بهم کرد و ادامه داد..
«_فقط جلوی دوربین با پسرا گرم نگیر تا شایعه ای درست نشه چاگیا!»
«_جان؟»
داشت بهم میگفت من با همه گرم میگیرم یا اشتباه متوجه شدم؟
بهم نگاه کرد و جواب داد…
«_خب تو که فن های تاکسیک رو میشناسی!میان شایعه درست میکنن که نامزد تهی…»
«_نه نه تو منظورت اینه که با همه ی پسرا راحت گرم میگیری و یجورایی با پسرا میپری!»
با تعجب نگاهم کرد و جواب داد…
«_هان؟چرا گوز رو به شقیقه ربط میدی؟نمیخوام برای تو شایعه درست بشه چاگی..»
دوباره وسط حرفش پریدم و ادامه دادم…
«_لازم نکرده به من بگی چاگیا…حرکت کن!»
دیگه چیزی نگفت و دنده عوض کرد و ماشین حرکت کرد…
5 minutes later
سرم توی گوشیم بود..اصلا به تهیونگ توجه نمیکردم!از اول راه تا الان نه حرفی زدیم نه چیزی..
داشتم تو گوشیم بازی میکردم که دستی روی موهام حس کردم..
«_لونا…عزیزم ببخشید!منکه منظور بدی نداشتم!»
هه!اینارو میگه که وقتی رفتیم جلوی دوربین ابروش نره!
«_چیه؟میترسی ابروت بره؟»
پوزخندی زدم و گوشیم رو خاموش کردم..ادامه دادم..
«_اره خب میترسی خدایی نکرده برم با پسرا گرم بگیرم!!واییی نکنه ابروم تو کمپانی بره؟واییی نکنه ارمی ها مسخرم کنن؟(اداشو دراورد)»
تهیونگ خندید و جواب داد..
«_اخه لونا خانم بده که میخوام درموردت هیت ندن؟»
«_با من حرف نزن آقای کیم»
سرمو کردم تو گوشی و تا آخر راه هیچ حرفی نزدیم..
که دیدم تهیونگ جلوم ظاهر شد..کمی ترسیدم اما نشون ندادم!لبخند ریزی زدم..
«_ته صبحانه امادست..گفتم بیام صدات کنم که دیگه خودت اومدی»
تهیونگ خنده ی کرد و جواب داد..
«_بوی تخم مرغ های خاصت به مشامم رسید برای همین سریع ساک هارو بستم و اومدم یه چیزی بخورم»
با هم دیگه از پله ها پایین رفتیم و سمت میزه غذا رفتیم..نگاهی به تهیونگ انداختم و دیدم با خنده ای داره بهم نگاه میکنه..
«_فکر نمیکردم حرف دیشبم یادت باشه»
«_من دقیقا کی حرف های تورو یادم رفته؟»
اخم ریزی کردم و آروم زدم تو سرش…دیدم خندید و یکی از صندلی هارو برام کشید و خودش رفت رو یه صندلی دیگه نشست…در همه حال جنتلمنه!!
روی صندلیم نشستم و یه یکم از تخم مرغم خوردم…داشتم آروم میجویدم که صدای تهیونگ بلند شد
«_اومممممم…خیلی اوم خوبههه»
داشت با دهن پر حرف میزد..خیلی کیوت شده بوددد..لقمهام رو قورت دادم..
«_با دهن پر حرف نزن بچه!»
نگاه جدی ای بهم کرد و جواب داد..
«_من بچه ام!؟»
قهوه ام رو کامل رفتم بالا و با خنده یه ابرومو دادم بالا..
«_هوم…اره حتی از بچه هم بدتری»
زیر لب یه حرفی زد و قهوه اش رو رفت بالا..از صندلیش پاشد و..
«_من ساک هارو میزارم تو ماشین تو فقط سریع برو آماده شو خوشگله!»
سری تکون دادم و سریع رفتم طبقه ی بالا تا لباسم رو بپوشم و یکم ارایش کنم!
تیشرت آبی آسمونیم رو با یه شلواره بگِ سفید پوشیدم و رفتم جلوی اینه..تینتم رو با یه لیپگلاسه صورتی زدم و یکم رژگونه زدم و کار رو با یه ریمل تموم کردم..سریعاً از اتاق رفتم بیرون و از پله ها پایین رفتم..سمت جاکفشی رفتم و کفش اسپرتِ آبیم رو پوشیدم و رفتم توی حیاط..ماشین تهیونگ روشن بود..رفتم سوار شدم و رو به تهیونگ کردم که داشت اینه رو تنظیم میکرد..
«_خب خب آقای کیم بگو ببینم جلو دوربین ها معذب نمیشی؟»
خنده ای کرد و جواب داد..
«_خیلی وقته خجالتم جلوی دوربین ها آب شده!»
نگاهی بهم کرد و ادامه داد..
«_فقط جلوی دوربین با پسرا گرم نگیر تا شایعه ای درست نشه چاگیا!»
«_جان؟»
داشت بهم میگفت من با همه گرم میگیرم یا اشتباه متوجه شدم؟
بهم نگاه کرد و جواب داد…
«_خب تو که فن های تاکسیک رو میشناسی!میان شایعه درست میکنن که نامزد تهی…»
«_نه نه تو منظورت اینه که با همه ی پسرا راحت گرم میگیری و یجورایی با پسرا میپری!»
با تعجب نگاهم کرد و جواب داد…
«_هان؟چرا گوز رو به شقیقه ربط میدی؟نمیخوام برای تو شایعه درست بشه چاگی..»
دوباره وسط حرفش پریدم و ادامه دادم…
«_لازم نکرده به من بگی چاگیا…حرکت کن!»
دیگه چیزی نگفت و دنده عوض کرد و ماشین حرکت کرد…
5 minutes later
سرم توی گوشیم بود..اصلا به تهیونگ توجه نمیکردم!از اول راه تا الان نه حرفی زدیم نه چیزی..
داشتم تو گوشیم بازی میکردم که دستی روی موهام حس کردم..
«_لونا…عزیزم ببخشید!منکه منظور بدی نداشتم!»
هه!اینارو میگه که وقتی رفتیم جلوی دوربین ابروش نره!
«_چیه؟میترسی ابروت بره؟»
پوزخندی زدم و گوشیم رو خاموش کردم..ادامه دادم..
«_اره خب میترسی خدایی نکرده برم با پسرا گرم بگیرم!!واییی نکنه ابروم تو کمپانی بره؟واییی نکنه ارمی ها مسخرم کنن؟(اداشو دراورد)»
تهیونگ خندید و جواب داد..
«_اخه لونا خانم بده که میخوام درموردت هیت ندن؟»
«_با من حرف نزن آقای کیم»
سرمو کردم تو گوشی و تا آخر راه هیچ حرفی نزدیم..
- ۲۱.۰k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط