پارت تک پارتی

***

خورشید کم‌کم داشت غروب می‌کرد و نور نارنجی‌رنگش روی راهروهای خلوت مدرسه می‌افتاد. ایزوکو میدوریا، قهرمان بزرگ و معلم مهربان مدرسه، امروز حسابی کار کرده بود. آموزش تمرینات عملی سنگین، مشاوره دادن به بچه‌ها و بررسی برنامه‌های درسی باعث شده بود تا آخرین حد توانش خسته شود. با این حال، او عاشق کارش بود. شاگردانش هم این را به خوبی می‌دانستند و استاد دکو را از صمیم قلب دوست داشتند.

میدوریا در حالی که شانه راستش را می‌مالید تا خستگی‌اش کمی در برود، برگه‌های امتحانی را زیر بغلش زد و از اتاق معلمان بیرون آمد. زیر لب با خودش زمزمه کرد: «فقط این برگه‌ها رو می‌ذارم تو کلاس و بعد می‌رم خونه تا حسابی بخوابم...»

او با قدم‌های آرام به سمت کلاس رفت. دستگیره در را چرخاند و وارد شد، اما بلافاصله در جایش خشکش زد. انتظار داشت چند نفری از بچه‌ها هنوز در حال تمیز کردن کلاس باشند، اما هیچ‌کس آنجا نبود. سکوت مطلق فضای کلاس را پر کرده بود.

دکو جلوتر رفت که ناگهان چشمش به چیزی روی میز کاری‌اش افتاد. یک کیک بزرگ و خوش‌رنگ با تزئینات سبز و سفید دقیقاً وسط میز قرار داشت!

او با تعجب سرش را کج کرد، پلک زد و با خودش گفت: «کیک؟ اینجا؟ صبر کن ببینم... مگه امروز چه روزیه؟ نکنه سالگرد تاسیس مدرسه‌ست؟ یا شاید جشنواره...»

ذهن تحلیل‌گر دکو تازه داشت شروع به کار می‌کرد که ناگهان سکوت کلاس شکست!

از زیر میزها، پشت کمدها و حتی پشت پرده‌های کلاس، تمام دانش‌آموزان بیرون پریدند و با صدای بلند فریاد زدند: **«پــــــخخخخ!»**

دکو چنان ترسید که از جا پرید، برگه‌ها از دستش به هوا پرتاب شدند و با صدای لرزان و چشم‌های گرد شده گفت: «وووواااا! چـ... چیکار دارید می‌کنید بچه‌ها؟! قلبم اومد تو دهنم!»

دانش‌آموزان که از دیدن قیافه وحشت‌زده و خنده‌دار معلمشان حسابی سر ذوق آمده بودند، زدند زیر خنده. نماینده کلاس جلو آمد، در حالی که سعی می‌کرد خنده‌اش را کنترل کند گفت: «امروز روز تولد شماست استاد میدوریا! می‌خواستیم حسابی شما رو سوپرایز کنیم!»

ایزوکو خشکش زد... امروز ۱۵ جولای بود! او آن‌قدر درگیر رسیدگی به دانش‌آموزان و کارهای مدرسه بود که تولد خودش را کاملاً فراموش کرده بود. نگاهی به چهره‌های شاد و خندان شاگردانش انداخت؛ بچه‌هایی که با عشق این برنامه را برایش چیده بودند. بعد به کیکی که رویش با خامه نوشته شده بود *"تولدت مبارک بهترین معلم دنیا"* خیره شد.

مثل همیشه، چشمان دکو پر از اشک‌های شوق شد. خستگیِ تمام روز در یک ثانیه از تنش بیرون رفت. لبخند گرم و مهربانی زد و در میان هیاهو و دست زدن شاگردانش گفت: «شما بچه‌ها... واقعاً بی‌نظیرید. ممنونم که بهترین سوپرایز دنیا رو برام ساختید!»
دیدگاه ها (۰)

سلام عرض میکنم خدمت همه دست اندر کاران مدرسه از مدیر تا اون ...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

رمان انفجار و امید

قسمت یک

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

شجاعت در سایه

فصل اول | مدرسه آویدقسمت پنجم | آغاز یک روز تازه

ماندانا سالاری؛ فرشته دیگری از میناب روایت👇🏻معلم خوش ذوق ۲۹ ...

رمان یک نیمکت فاصله

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط