فرار من
۱۸
وای خدا دارم آب میشم.. چشم ننم روشن که تا حالا همون ننم هم من رو این طوری ندیده بود
بردم توی اتاق درو محکم کوبید . برگشت سمتم . یاخدا
صورتش سرخ نفساش کشیده باز وحشتناک شده
یهو دستم رو گذاشت روی سینم و محکم کوبیدم به دیوار احساس کردم کمرم نصف شد! صحنه چند ساعت پیش جلو چشمام جون گرفت همون صحنه که دون سوجون من رو کوبید به دیوار.
یهو یک لرزش توی بدنم افتاد شروع کردم به گریه کردن
دیگه غرورم مهم نبود. جنگکوک انگار با دیدن اشکام عصبی تر شده بود که گفت
جنگکوک... اشک ریختنت واسه چیه لعنتی؟!
من بیرونت کردم که رفتی این طوری شد؟ یا خودت عین بچه ها فرار کردی! این اتفاق که الان برات افتاده حتی نصف حقتم نبود دختره احمق!
هق هقم بیشتر شد. حرف حساب جواب ندارد!
یهو جوری محکم به مشت کوبید به دیوار کنار سرم که جیغم هوا رفت . استوخون های دستش خورد نشد؟
دوباره دادش بلند شد . و حرف هایش رو کوبید تو سرم
جنگکوک... بچه....بچه...بچه..! همتون بچه اید
بهت میخوره حداقل بهت میخوره نوزده باشه ولی قد یک بچه نمی فهمی ! درک نمیکنی وقتی میگم نرو عاشق چشم ابروت نشم واسه خودت میگم
انگار سکوتم عصبی ترش میکرد که باز فریاد زد
جنگکوک... تا دو دقیقه پیش که داشتی من رو میخوردی الان لال شدی؟؟
داشتم از درون میلرزیدم. حرفاش خیلی واسه من دختر بیست و یک ساله گرون تموم شد
درک نکرده بودم... آخر لجبازیم کار دستم داد
با چشم های اشکیم را زدم تو چشم های شعله ورش آروم زمزمه کردم
یوری....ب.... ببخشید!
آنقدر ضیف که خودم هم نشنیدم !
اصلا شنید؟ نمیدونم شنید یانه ولی چهره عصبی چند لحظه پیش فقط یک اخم مونده بود
زل زده بود به من
کلا یادم رفت با چه وضعی جلوشم
کلا یادم رفت اون کیه
یادم رفت که الان داشتم زجه میزدم
فقط سکوت بود سکوت با فاصله ای که هی داشت کم میشد. قلبم تند تند میتپید.انگار هشدار میداد . نمیدونم چی شد که یهو جنگکوک آنقدر سریع فاصله گرفت و بیرون از اتاق پرید یک لحظه مات در با شدت بسته شد.
خون به صورتم دوید.خاک تو سرم من داشتم چی کار میکردم
.................
با خوردن نور. خورشید توی صورتم بیدار شدم . این خورشید هم با من لج کرده ها هیچ گند میزنه به خوابم . با صورت کج و کوله پشتی رو کردم به نور چشمام رو محکم فشار دادم . لامصب خوابم دیگه پریییید!!
وای خدا دارم آب میشم.. چشم ننم روشن که تا حالا همون ننم هم من رو این طوری ندیده بود
بردم توی اتاق درو محکم کوبید . برگشت سمتم . یاخدا
صورتش سرخ نفساش کشیده باز وحشتناک شده
یهو دستم رو گذاشت روی سینم و محکم کوبیدم به دیوار احساس کردم کمرم نصف شد! صحنه چند ساعت پیش جلو چشمام جون گرفت همون صحنه که دون سوجون من رو کوبید به دیوار.
یهو یک لرزش توی بدنم افتاد شروع کردم به گریه کردن
دیگه غرورم مهم نبود. جنگکوک انگار با دیدن اشکام عصبی تر شده بود که گفت
جنگکوک... اشک ریختنت واسه چیه لعنتی؟!
من بیرونت کردم که رفتی این طوری شد؟ یا خودت عین بچه ها فرار کردی! این اتفاق که الان برات افتاده حتی نصف حقتم نبود دختره احمق!
هق هقم بیشتر شد. حرف حساب جواب ندارد!
یهو جوری محکم به مشت کوبید به دیوار کنار سرم که جیغم هوا رفت . استوخون های دستش خورد نشد؟
دوباره دادش بلند شد . و حرف هایش رو کوبید تو سرم
جنگکوک... بچه....بچه...بچه..! همتون بچه اید
بهت میخوره حداقل بهت میخوره نوزده باشه ولی قد یک بچه نمی فهمی ! درک نمیکنی وقتی میگم نرو عاشق چشم ابروت نشم واسه خودت میگم
انگار سکوتم عصبی ترش میکرد که باز فریاد زد
جنگکوک... تا دو دقیقه پیش که داشتی من رو میخوردی الان لال شدی؟؟
داشتم از درون میلرزیدم. حرفاش خیلی واسه من دختر بیست و یک ساله گرون تموم شد
درک نکرده بودم... آخر لجبازیم کار دستم داد
با چشم های اشکیم را زدم تو چشم های شعله ورش آروم زمزمه کردم
یوری....ب.... ببخشید!
آنقدر ضیف که خودم هم نشنیدم !
اصلا شنید؟ نمیدونم شنید یانه ولی چهره عصبی چند لحظه پیش فقط یک اخم مونده بود
زل زده بود به من
کلا یادم رفت با چه وضعی جلوشم
کلا یادم رفت اون کیه
یادم رفت که الان داشتم زجه میزدم
فقط سکوت بود سکوت با فاصله ای که هی داشت کم میشد. قلبم تند تند میتپید.انگار هشدار میداد . نمیدونم چی شد که یهو جنگکوک آنقدر سریع فاصله گرفت و بیرون از اتاق پرید یک لحظه مات در با شدت بسته شد.
خون به صورتم دوید.خاک تو سرم من داشتم چی کار میکردم
.................
با خوردن نور. خورشید توی صورتم بیدار شدم . این خورشید هم با من لج کرده ها هیچ گند میزنه به خوابم . با صورت کج و کوله پشتی رو کردم به نور چشمام رو محکم فشار دادم . لامصب خوابم دیگه پریییید!!
- ۱۸.۵k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط