.

.

به سانِ ڪودڪی یتیم
هر‌ ڪَاه اندوهم فراوانی یافت
ڪمی از خنده‌ات را از جیبم برون می‌آورم
و با آن رخسارم را پاڪ می‌ڪنم.
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

حکایت مورچه و سلیمان نبی در سوره نمل

پرنسس ناخواسته

عاشقانه های شبنم درکنار زندگیم

مــیــشــود درد دلــم  را بــه تــو ابــراز  ڪــنــمــنــفــ...

مے آید روزے ڪہ در تراس خانہ ات، روے صندلے دستہ دار نشستہ اے ...

نوشته‌بود وقتی غمگینی چطور می‌خندی؟ نوشتم به ڪسانی ڪه دوستشا...

لبانت را می بوسمکه با آن گفتی عاشقت شدمدستانت را می بوسمکه ب...

طبیعت

در میان همه‌ی آن دیگران،در میان این رودخانه‌ی تندِ مواجکه هز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط