{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان

☆رمان☆

تو چشما خیره بودم که اروم‌ زمزمه کردم

ا.ت: چرا انقدر نگران منی؟

دراکو:چون تو برام مهمی همینطور که تو نگران من بودی

سکوتی سنگین بین ما حکمفرمان بود بعد چند دقیقه گفت

دراکو: اون بهت چی گفت

ا.ت: هیچی

دراکو: بگو... باید بدونم

ا.ت: چرا

دراکو: گفتم بهت چون مهمی

ا.ت: چیزی نبود فقط یک سوال کوچیک داشت

دراکو: میدونم که دروغ میگی خودم بعدا میفهمم

چند ساعت بعد شب بود تاریک تاریک یواشکی از خوابگاه بیرون رفتم به ماه خیره شدم انگار داره با من هم داردی میکنه

ا.ت: حالا باید چیکار کنم؟

که ناگهان صدا هایی را شنیدم مثل صدا یک جر و بحث از پشت دیوار یواشکی نگاه کردم هری و دراکو بودم

دراکو: به اون چی گفتی

هری: به تو ربطی داره عوضی

دراکو: ..... دیگه نزیکش نشو اون برای منه

هری: چطور میتونی اینو به دختری که من دوستش دارم بگی

دارکو: دوستش داری؟....تو؟ ... لیاقتش رو نداری من براش بهترم

نفسم با حرفاشون بند اومده بود نمیدونستم داره چه اتفاقی میوفته آخه مگه من کیه ام؟ چرا باید هردو منو دوست داشته باشن این رو اروم زمزمه کردم ولی مثل اینکه شنیدن

هری: کی اونجاست

و به سمت من اومدن
--------------------------------------------------------

شرط پارت بعد: ۸ لایک و ۳ کامنت
دیدگاه ها (۴)

رمان

☆☆☆

رمان

رما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط