رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل پانزدهم : جمعه‌ای که کسی منتظرش نبود

زنگ تفریح بود و ملیسا مشغول نوشتن تکالیفش بود که آیومی صندلی کناری‌اش رو عقب کشید و نشست.

ـ ملیسا، یه سؤال دارم.

ملیسا سرش رو بلند کرد.

ـ بپرس.

ـ جمعه قراره با چند نفر از دوستام بریم مرکز خرید. می‌خوای تو هم باهامون بیای؟

ملیسا کمی غافلگیر شد.

ـ جمعه؟

ـ آره! می‌تونیم یه کم خرید کنیم، بعد هم بریم کافه. نظرت چیه؟

ملیسا به دفترش نگاه کرد و چند لحظه فکر کرد.

همون جمعه، خانوادهٔ عمویش هم قرار بود دور هم جمع بشن.

اما تجربه بهش ثابت کرده بود که نبودنش معمولاً برای کسی اهمیتی نداره. کسی دنبالش نمی‌گشت و کسی نمی‌پرسید چرا نیومده.

ملیسا زیر لب گفت:

ـ کسی حتی متوجه نبودنم اونجا نمی‌شه...

آیومی حرفش رو نشنید.

ـ چی گفتی؟

ملیسا سرش رو بلند کرد و لبخند کوچیکی زد.

ـ هیچی. گفتم حتماً میام!

چهرهٔ آیومی روشن شد.

ـ جدی؟ چه خوب! پس جمعه منتظرت می‌مونم.

ـ باشه.

آیومی با خوشحالی شروع کرد دربارهٔ برنامه‌شون حرف زدن و ملیسا هم بهش گوش داد.

شاید این فقط یک گردش ساده بود، اما برای ملیسا فرصتی بود تا چند ساعت از فکر کردن به آدم‌هایی که همیشه نادیده‌اش می‌گرفتن، فاصله بگیره.

***

همون شب، ملیسا کنار پدر و مادرش شام می‌خورد که گوشی پدرش زنگ خورد.

عمویش بود.

پدر بعد از چند دقیقه صحبت، تماس رو قطع کرد.

ـ جمعه شب عموت همه‌مون رو برای شام دعوت کرده. ظاهراً قراره بیشتر فامیل جمع بشن.

ملیسا قاشقش رو آروم روی بشقاب گذاشت.

مادرش بهش نگاه کرد.

ـ تو هم میای، عزیزم؟

ملیسا لبخند ملایمی زد.

ـ هنوز معلوم نیست. شاید با دوستام برنامه داشته باشم.

پدرش گفت:

ـ هر طور خودت راحتی. فقط اگه تصمیم گرفتی بیای، بهمون بگو.

ـ باشه، بابا.

ملیسا دوباره مشغول غذا خوردن شد.

دلش نمی‌خواست پدر و مادرش به‌خاطر رفتار بقیه ناراحت بشن. اون‌ها همیشه دوستش داشتن و همین باعث می‌شد نتونه تمام احساساتش رو بهشون بگه.

اما خودش خوب می‌دونست چرا برای رفتن به اون مهمونی اشتیاقی نداره.

قرار بود دوباره دور هم جمع بشن؛ با هم حرف بزنن، بخندن و به کسی توجه کنن که همیشه محبوب جمع بود.

و ملیسا؟

احتمالاً مثل همیشه، گوشه‌ای می‌نشست و منتظر می‌موند تا شب تموم بشه.

این بار تصمیم گرفته بود جمعه رو برای خودش زندگی کنه.

حتی اگه هیچ‌کس در مهمونی متوجه نبودنش نمی‌شد.
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

ات با ترس دست پدرش رو گرفت.ـ بابا، باید چی‌کار کنیم؟!پدرش دس...

پارت ۲۲ مهمونی بالاخره تموم شد.وقتی آخرین مهمون رفت، من هم ا...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

چند پارتی تهیونگ

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۸۰| بعد از اون مهم...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

پشت نقاب عشق 💗پارت دوم از هفت پارتاو نمی‌دانست همین رفتن ساد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط