4
سه روز بعد اسی نقشهاش را آماده کرد: نقاشی کج و کولهای از گرجی آورد و گفت خواهرش آن را کشیده است. توی نقاشی طنابی دور گردن گرجی بود. گفت صورتش را خواهرش نقاشی کرده اما طناب را بعدا خود او به نقاشی اضافه کردهاست.
گفت نمیخواسته خواهرش چیزی از ماجرای طناب و گرجی بفهمد. نقشهاش را که گفت عیدی به شرطی قبول کرد با ما بیاید که سر کوچه بایستد و مواظب باشد اگر کسی آمد خبرمان کند.
قرار شد بعد از ناهار برویم سراغ گرجی. خانه گرجی چند کوچه بالاتر از خانههای ما توی بنبست عطایی بود. درست پشت انبار لاستیک منصورخان. تابستان بود و هوا آنقدر گرم بود که گربهها یا در سایه درختهای کُنار پناه گرفته بودند یا زیر ماشینها خوابیده بودند.
وقتی راه افتادیم چند بار میخواستیم برگردیم خانه. بس که گرم بود، لامسب. عیدی گفت اول توی رودخانه شنا کنیم تا خنک شویم و بعد برویم سراغ گرجی اما رسول گفت سینما مولنروژ فیلم جدیدی آورده و ممکن است گرجی برای دیدن فیلم از خانه بزند بیرون.
گمانم گفت فیلم سیتا و گیتا که درمندرا و هما مالینی توی آن بازی میکردند. عیدی کلاه حصیری پدرش را گذاشته بود روی سرش. کلاه آنقدر بزرگ بود که تا زیر گوشهاش پایین آمده بود. قرار بود رسول برود روی دوش اسی و نقاشی را بیندازد توی حیاط خانه گرجی و بعد من زنگ خانه را بزنم و همه فرار کنیم.
عیدی سرکوچه زیر سایه درخت کُنار کوچکی ایستاد و لبه کلاهش را کمی بالا برد. پیراهنش خیس عرق شده بود. کسی توی کوچه نبود و همه جا ساکت بود. تنها گاهی باد لای شاخههای درختهای توی خانهها میوزید و صدای ترسناکی میپیچید توی کوچه.
به خانهگرجی که رسیدیم دستهایم را قلاب کردم تا رسول پایش را بگذارد کف دستم و برود روی شانههای اسی. وقتی رسول روی دوش اسی رفت، اسی مثل وقتهایی که غلام حسابی مست میکرد، چند بار گیج رفت و نزدیک بود رسول را بیندازد روی زمین اما بعد کف دستهایش را چسباند به دیوار و دیگر تکان نخورد.
آن بالا، رسول یک دستش را لبه دیوار گذاشته بود و با دست دیگرش داشت توی جیب شلوارش دنبال کاغذ نقاشی میگشت.گمانم همه حسابی ترسیده بودیم چون هیچکس حرفی نمیزد. انگار هر لحظه منتظر بودیم گرجی در حیاط را باز کند و فریاد بزند: « اینجا چی کار میکنید توله سگها؟»
گفت نمیخواسته خواهرش چیزی از ماجرای طناب و گرجی بفهمد. نقشهاش را که گفت عیدی به شرطی قبول کرد با ما بیاید که سر کوچه بایستد و مواظب باشد اگر کسی آمد خبرمان کند.
قرار شد بعد از ناهار برویم سراغ گرجی. خانه گرجی چند کوچه بالاتر از خانههای ما توی بنبست عطایی بود. درست پشت انبار لاستیک منصورخان. تابستان بود و هوا آنقدر گرم بود که گربهها یا در سایه درختهای کُنار پناه گرفته بودند یا زیر ماشینها خوابیده بودند.
وقتی راه افتادیم چند بار میخواستیم برگردیم خانه. بس که گرم بود، لامسب. عیدی گفت اول توی رودخانه شنا کنیم تا خنک شویم و بعد برویم سراغ گرجی اما رسول گفت سینما مولنروژ فیلم جدیدی آورده و ممکن است گرجی برای دیدن فیلم از خانه بزند بیرون.
گمانم گفت فیلم سیتا و گیتا که درمندرا و هما مالینی توی آن بازی میکردند. عیدی کلاه حصیری پدرش را گذاشته بود روی سرش. کلاه آنقدر بزرگ بود که تا زیر گوشهاش پایین آمده بود. قرار بود رسول برود روی دوش اسی و نقاشی را بیندازد توی حیاط خانه گرجی و بعد من زنگ خانه را بزنم و همه فرار کنیم.
عیدی سرکوچه زیر سایه درخت کُنار کوچکی ایستاد و لبه کلاهش را کمی بالا برد. پیراهنش خیس عرق شده بود. کسی توی کوچه نبود و همه جا ساکت بود. تنها گاهی باد لای شاخههای درختهای توی خانهها میوزید و صدای ترسناکی میپیچید توی کوچه.
به خانهگرجی که رسیدیم دستهایم را قلاب کردم تا رسول پایش را بگذارد کف دستم و برود روی شانههای اسی. وقتی رسول روی دوش اسی رفت، اسی مثل وقتهایی که غلام حسابی مست میکرد، چند بار گیج رفت و نزدیک بود رسول را بیندازد روی زمین اما بعد کف دستهایش را چسباند به دیوار و دیگر تکان نخورد.
آن بالا، رسول یک دستش را لبه دیوار گذاشته بود و با دست دیگرش داشت توی جیب شلوارش دنبال کاغذ نقاشی میگشت.گمانم همه حسابی ترسیده بودیم چون هیچکس حرفی نمیزد. انگار هر لحظه منتظر بودیم گرجی در حیاط را باز کند و فریاد بزند: « اینجا چی کار میکنید توله سگها؟»
- ۱.۲k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط