Rofile of the wolf...۱۱
(نیمرخ گرگ ۱۱)
صدایش گرفتگی عجیبی داشت، انگار که خیلی از آخرین باری که حرف زده گذشته. سپس ادامه داد:
-اسم من...هست.
هایون پلک زد.
انتظار توضیح بیشتری داشت، اما لوکاس تنها به در کلبه اشاره کرد، جایی که صداها ناپدید شده بودند.
-گرگها... جنگلن...خطرناکه...بیرون نه!!!
دختر تا حدودی متوجه ی حرف زدنش شده بود.
و دلیل اینگونه صحبت کردن پسر گرگینه را میدانست.
یه زمان کتابهای روانشناسی زیادی میخوند ، چون معتقد بود که با خواندن آن همه کتاب ، خودش از لحاظ روانشناسی اصلاح میشود.
دلیل تیکه تیکه صحبت کردن پسر این بود که خیلی وقت است که با هیچ انسانی معاشرت و گفتگو نداشته.
اصلا مشخصه که خیلی وقت است فرانسوی صحبت نکرده.
و مثل یک کودک 3 ساله که قادر به گفتن بیشتری از کلمات نیست عمل میکنه.
شاید گفتار درمانی بتونه خوبش کنه.
-این... تو انجامش دادی.؟
با صدای گرفته ی آن پسر که الان فهمیده بود اسمش لوکاسه برگشت و نگاهش کرد. و دید که دستش را بلند کرده و به آرامی به پانسمان روی سینه اش اشاره میکرد.
هایون سری تکان داد و آب دهانش را قورت داد:
-تو بخاطر من زخمی شدی...اینو یه وظیفه بدون، تازشم ، من یه دام پزشکم...
لوکاس سوالی نگاهش کرد :
-د..دام پزشک؟؟ معنیش؟
دختر رویش را برگرداند و همانطور که از جا بلند میشد آرام جواب داد:
-دام پزشک یعنی...یه دکتر که کارش بجای درمان انسان ها، رسیدگی و مراقبت از حیواناته...دکتر حیوانات
لوکاس ابرویی بالا انداخت و ملافه را بیشتر دور جای خصوصی اش پیچید و او هم از جا بلند شد :
-متوجه...شد...لوکاس
هایون پوفی کشید و حرف پسر را اصلاح کرد :
-متوجه شدم!!
و لوکاس هم تکرار کرد :
-متوجه شدم
پسر به سمت تنها اتاقک این کلبه قدم برداشت تا حداقل لباسی تن کند.
هوا سرد شده بود و آن پسر مریض با یک ملافه آن هم برای پایین تنه اش بود.
یک بافتنی مشکی راه راه سفید همراه با یک شلوار گرم کنی مشکی رنگ پوشید و بی تفاوت به پوست رنگ پریده و موهای خاکستری بهم ریخته اش از اتاقک خارج شد :
-لباس پوشید...من
هایون برای لحظه ای به چهره ی جدی پسر نگاه کرد ،و این باعث شد که کمی خنده اش بگیرد.
چطور میتوانست در اوج جدی بودن این همه چرت و پرت بگه؟؟
دوباره حرفش را اصلاح کرد :
-من لباس پوشیدم.
چشمان خمار یخی رنگ لوکاس ، کمی باز تر شد و این نشان میداد که اندکی از تلاش های هایون هیجان زده شده است. پس تکرار کرد :
-من لباس...پوشیدم.
دختر با همان بی حسی در نگاهش سرش را تکان داد :
-خوبه .زود یاد گرفتی
گرگ چیزی نگفت و به سمت مبل رفت و دوباره اونجا نشست...
سکوت دوباره فضای کلبه را فرا گرفت.
لوکاس به شومینه خیره شد، انگار در جستجوی کلمات گمشدهای بود. وقتی دوباره سخن گفت، صدایش کمی نرمتر شده بود:
-تو... بوی متفاوت میدهی.
چشمانش دوباره به هایون دوخته شد.
سپس لحنش نرم تر شد :
-بوی خطر نمیدی. بوی...خواهرم...میدی
چشمان طوسی رنگ و بی عاطفه ی دختر برای لحظه ای مات حرفای لوکاس ماند.
چه بلایی سر این پسر جوون آمده بود!؟
اما وقتی به خودش آمد که لوکاس نزدیکش شده بود و متعجب بهش چشم دوخته بود :
-چشمات...موهام...همرنگه
راست میگفت...تا حدودی طوسی و خاکستری، رنگ های مشابه ای بودند.
-اره...
و آرام از پسر فاصله گرفت.
چندی دقیقه که گذشت هایون خیلی سرد و جدی شروع به صحبت کرد :
-خب... آقا پسر . ممنون که نجاتم دادی. ولی واقعاً چی هستی؟ اصلا چرا منو نجات دادی؟
لوکاس کمی تکان خورد، صورتش از درد کشیده شده بود. و هایون برایش جای سوال بود که منشأ این درد از زخم هاست یا نه؟؟ منتظر به پسر نگاه میکرد...لوکاس بعد از مکث زیاد گفت :
-سخت هست... توضیح دادن.
نفس عمیقی کشید. و ادامه داد :
-من... متفاوتم.
هایون کمی در فکر فرو رفت. کتاب فانتزی زیاد خوانده بود. پس با توجه به آنان سوالی پرسید :
-یعنی چی؟ مثل هیبرید ها؟ گرگینه؟ از همون اول اینطور بودی!؟
لوکاس سرش رو تکان داد.
-نه اون شکل...نه...راستش...مثل یه بیماری واگیردار...، مثل کرونا...
دختر کمی مکث کرد. یعنی او از همان اول گرگ نبوده؟
-اما سوال این جاست که...چرا به من کمک کردی؟
(پنج لایک/ تا پارت بعد)
.
#مرگ_بر_اسراییل
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
صدایش گرفتگی عجیبی داشت، انگار که خیلی از آخرین باری که حرف زده گذشته. سپس ادامه داد:
-اسم من...هست.
هایون پلک زد.
انتظار توضیح بیشتری داشت، اما لوکاس تنها به در کلبه اشاره کرد، جایی که صداها ناپدید شده بودند.
-گرگها... جنگلن...خطرناکه...بیرون نه!!!
دختر تا حدودی متوجه ی حرف زدنش شده بود.
و دلیل اینگونه صحبت کردن پسر گرگینه را میدانست.
یه زمان کتابهای روانشناسی زیادی میخوند ، چون معتقد بود که با خواندن آن همه کتاب ، خودش از لحاظ روانشناسی اصلاح میشود.
دلیل تیکه تیکه صحبت کردن پسر این بود که خیلی وقت است که با هیچ انسانی معاشرت و گفتگو نداشته.
اصلا مشخصه که خیلی وقت است فرانسوی صحبت نکرده.
و مثل یک کودک 3 ساله که قادر به گفتن بیشتری از کلمات نیست عمل میکنه.
شاید گفتار درمانی بتونه خوبش کنه.
-این... تو انجامش دادی.؟
با صدای گرفته ی آن پسر که الان فهمیده بود اسمش لوکاسه برگشت و نگاهش کرد. و دید که دستش را بلند کرده و به آرامی به پانسمان روی سینه اش اشاره میکرد.
هایون سری تکان داد و آب دهانش را قورت داد:
-تو بخاطر من زخمی شدی...اینو یه وظیفه بدون، تازشم ، من یه دام پزشکم...
لوکاس سوالی نگاهش کرد :
-د..دام پزشک؟؟ معنیش؟
دختر رویش را برگرداند و همانطور که از جا بلند میشد آرام جواب داد:
-دام پزشک یعنی...یه دکتر که کارش بجای درمان انسان ها، رسیدگی و مراقبت از حیواناته...دکتر حیوانات
لوکاس ابرویی بالا انداخت و ملافه را بیشتر دور جای خصوصی اش پیچید و او هم از جا بلند شد :
-متوجه...شد...لوکاس
هایون پوفی کشید و حرف پسر را اصلاح کرد :
-متوجه شدم!!
و لوکاس هم تکرار کرد :
-متوجه شدم
پسر به سمت تنها اتاقک این کلبه قدم برداشت تا حداقل لباسی تن کند.
هوا سرد شده بود و آن پسر مریض با یک ملافه آن هم برای پایین تنه اش بود.
یک بافتنی مشکی راه راه سفید همراه با یک شلوار گرم کنی مشکی رنگ پوشید و بی تفاوت به پوست رنگ پریده و موهای خاکستری بهم ریخته اش از اتاقک خارج شد :
-لباس پوشید...من
هایون برای لحظه ای به چهره ی جدی پسر نگاه کرد ،و این باعث شد که کمی خنده اش بگیرد.
چطور میتوانست در اوج جدی بودن این همه چرت و پرت بگه؟؟
دوباره حرفش را اصلاح کرد :
-من لباس پوشیدم.
چشمان خمار یخی رنگ لوکاس ، کمی باز تر شد و این نشان میداد که اندکی از تلاش های هایون هیجان زده شده است. پس تکرار کرد :
-من لباس...پوشیدم.
دختر با همان بی حسی در نگاهش سرش را تکان داد :
-خوبه .زود یاد گرفتی
گرگ چیزی نگفت و به سمت مبل رفت و دوباره اونجا نشست...
سکوت دوباره فضای کلبه را فرا گرفت.
لوکاس به شومینه خیره شد، انگار در جستجوی کلمات گمشدهای بود. وقتی دوباره سخن گفت، صدایش کمی نرمتر شده بود:
-تو... بوی متفاوت میدهی.
چشمانش دوباره به هایون دوخته شد.
سپس لحنش نرم تر شد :
-بوی خطر نمیدی. بوی...خواهرم...میدی
چشمان طوسی رنگ و بی عاطفه ی دختر برای لحظه ای مات حرفای لوکاس ماند.
چه بلایی سر این پسر جوون آمده بود!؟
اما وقتی به خودش آمد که لوکاس نزدیکش شده بود و متعجب بهش چشم دوخته بود :
-چشمات...موهام...همرنگه
راست میگفت...تا حدودی طوسی و خاکستری، رنگ های مشابه ای بودند.
-اره...
و آرام از پسر فاصله گرفت.
چندی دقیقه که گذشت هایون خیلی سرد و جدی شروع به صحبت کرد :
-خب... آقا پسر . ممنون که نجاتم دادی. ولی واقعاً چی هستی؟ اصلا چرا منو نجات دادی؟
لوکاس کمی تکان خورد، صورتش از درد کشیده شده بود. و هایون برایش جای سوال بود که منشأ این درد از زخم هاست یا نه؟؟ منتظر به پسر نگاه میکرد...لوکاس بعد از مکث زیاد گفت :
-سخت هست... توضیح دادن.
نفس عمیقی کشید. و ادامه داد :
-من... متفاوتم.
هایون کمی در فکر فرو رفت. کتاب فانتزی زیاد خوانده بود. پس با توجه به آنان سوالی پرسید :
-یعنی چی؟ مثل هیبرید ها؟ گرگینه؟ از همون اول اینطور بودی!؟
لوکاس سرش رو تکان داد.
-نه اون شکل...نه...راستش...مثل یه بیماری واگیردار...، مثل کرونا...
دختر کمی مکث کرد. یعنی او از همان اول گرگ نبوده؟
-اما سوال این جاست که...چرا به من کمک کردی؟
(پنج لایک/ تا پارت بعد)
.
#مرگ_بر_اسراییل
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
- ۵.۳k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط