پارت ۴۰
پارت ۴۰
لینا بعد از دعوا برگشت پیش سوفیا.
سوفیا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی شد؟ چرا قیافت این شکلیه؟
ـ تهیونگ اعصابمو خورد کرد.
ـ چی گفت؟
ـ هیچی... گیر داده بود چرا اومدم اینجا و چرا این لباس رو پوشیدم.
سوفیا با تعجب گفت:
ـ جدی؟!
ـ آره. انگار بپای منه!
ـ خب... شاید نگرانته.
ـ به من ربطی نداره. خودش هم اینجاست!
سوفیا خندید.
ـ پس یه جورایی حسودی کرده.
لینا سریع گفت:
ـ اصلاً!
ـ چرا عصبانی شد پس؟
ـ نمیدونم و برامم مهم نیست.
اما همان لحظه، یکی از دوستان تهیونگ به سمتشان آمد.
ـ لینا؟
لینا برگشت.
ـ بله؟
ـ تهیونگ گفت اگه میخوای برگردی، میتونه برسونت.
لینا با اخم گفت:
ـ لازم نیست.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
ـ باشه.
پسر رفت.
سوفیا آروم گفت:
ـ تو هم داری لج میکنی.
ـ آره. عمداً.
آن طرف سالن، تهیونگ منتظر جواب بود.
وقتی دوستش برگشت، پرسید:
ـ چی گفت؟
ـ گفت لازم نیست.
تهیونگ اخمش بیشتر شد.
ـ باشه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
اما نگاهش همچنان سمت لینا بود.
چند دقیقه بعد، همان پسری که قبلاً با لینا صحبت کرده بود دوباره نزدیکشان شد.
ـ سلام.
لینا جواب داد:
ـ سلام.
پسر چیزی گفت و لینا خندید.
تهیونگ از دور صحنه را دید.
دستش رو مشت کرد.
دوستش متوجه شد.
ـ تهیونگ...
ـ چیزی نگو.
ـ داری دوباره عصبانی میشی.
ـ گفتم چیزی نگو.
تهیونگ نمیتوانست نگاهش را از لینا بردارد.
هر بار که لینا میخندید، عصبانیتش بیشتر میشد.
اما لینا هم از دور متوجه نگاهش شد.
نگاهشون برای چند ثانیه به هم گره خورد.
تهیونگ اخم کرده بود.
لینا عمداً لبخند زد و دوباره رو به پسر برگشت.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ خیلی خب...
دوستش پرسید:
ـ چی؟
ـ خودش خواست.
ـ میخوای چکار کنی؟
تهیونگ نگاهش رو از لینا گرفت.
ـ هیچ کاری.
اما لحنش اصلاً شبیه کسی نبود که قصد داشت بیخیال شود.
این دعوا هنوز تمام نشده بود... تازه لجبازی واقعیشان شروع شده بود.
لینا بعد از دعوا برگشت پیش سوفیا.
سوفیا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی شد؟ چرا قیافت این شکلیه؟
ـ تهیونگ اعصابمو خورد کرد.
ـ چی گفت؟
ـ هیچی... گیر داده بود چرا اومدم اینجا و چرا این لباس رو پوشیدم.
سوفیا با تعجب گفت:
ـ جدی؟!
ـ آره. انگار بپای منه!
ـ خب... شاید نگرانته.
ـ به من ربطی نداره. خودش هم اینجاست!
سوفیا خندید.
ـ پس یه جورایی حسودی کرده.
لینا سریع گفت:
ـ اصلاً!
ـ چرا عصبانی شد پس؟
ـ نمیدونم و برامم مهم نیست.
اما همان لحظه، یکی از دوستان تهیونگ به سمتشان آمد.
ـ لینا؟
لینا برگشت.
ـ بله؟
ـ تهیونگ گفت اگه میخوای برگردی، میتونه برسونت.
لینا با اخم گفت:
ـ لازم نیست.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
ـ باشه.
پسر رفت.
سوفیا آروم گفت:
ـ تو هم داری لج میکنی.
ـ آره. عمداً.
آن طرف سالن، تهیونگ منتظر جواب بود.
وقتی دوستش برگشت، پرسید:
ـ چی گفت؟
ـ گفت لازم نیست.
تهیونگ اخمش بیشتر شد.
ـ باشه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
اما نگاهش همچنان سمت لینا بود.
چند دقیقه بعد، همان پسری که قبلاً با لینا صحبت کرده بود دوباره نزدیکشان شد.
ـ سلام.
لینا جواب داد:
ـ سلام.
پسر چیزی گفت و لینا خندید.
تهیونگ از دور صحنه را دید.
دستش رو مشت کرد.
دوستش متوجه شد.
ـ تهیونگ...
ـ چیزی نگو.
ـ داری دوباره عصبانی میشی.
ـ گفتم چیزی نگو.
تهیونگ نمیتوانست نگاهش را از لینا بردارد.
هر بار که لینا میخندید، عصبانیتش بیشتر میشد.
اما لینا هم از دور متوجه نگاهش شد.
نگاهشون برای چند ثانیه به هم گره خورد.
تهیونگ اخم کرده بود.
لینا عمداً لبخند زد و دوباره رو به پسر برگشت.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ خیلی خب...
دوستش پرسید:
ـ چی؟
ـ خودش خواست.
ـ میخوای چکار کنی؟
تهیونگ نگاهش رو از لینا گرفت.
ـ هیچ کاری.
اما لحنش اصلاً شبیه کسی نبود که قصد داشت بیخیال شود.
این دعوا هنوز تمام نشده بود... تازه لجبازی واقعیشان شروع شده بود.
- ۸۵۴
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط